افطار

دیشب به همراه خانواده جاتون خالی رفتیم خونه دوستم زهرا برای افطاریخوشمزه

جاتون خالی همه چی داشت خوب پیش میرفت که زدمو مجسمه داداشش رو شکوندم اولش اینطوری بودمخنثی

 بعدش رو به زهرا اینطورینگران گفتم که مجسمه ماله کی بود؟

زهرا هم با خنده گفتنیشخندواسه داداشم!!!!!!!!!

منم با التماس بهش نگاه کردموساکتپودر مجسمه رو از پشت میز کشیدم بیروننیشخند

مجسمه قشنگی بود،یادش بخیر.......مجسمه داریوش اول بود

از اصفهان گرفته بودنیشخند

منم مرتب گذاشتم سر جاش و این درحالی بود که فقط خانوما داشتن دستم مینداختن!!!!!!!!!!

مامانمم موقع خداحافظی به داداشش گفتو اونم فقط میخندید خجالت

وقتی رفتیم زهرا خبر داد که نفهمیده که چه کار کردم که خندیده !استرس

اما وقتی براش توضیح داده خندیده وگفته:اصلا مهم نیس و یکی دیگه میگیرماوه

حالا خیلی بد شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

/ 8 نظر / 17 بازدید
رضاپور

سلام این پست ها رو بذاز برا بعد افطار، دلمان ضعف رفت با یه پست جالب از عظمت خلقت مهمون ما باشید...

رضاپور

[چشمک] فایل عکسش سنگینه، احتمالا سرعت اینترنتتون پایینه، نتونستید ببینید.

مرجان

[خنده] آره ، خیلی باحال بود، قیافه مهشید دیدنی بود تو اون لحظه : [نگران][نگران][اضطراب]

مسعود

سلام مهشید جون!!! مر30 ک سر زدی وب ژالبی داری!! حالا واقنی همه چی ارومه؟؟؟؟حتما خعلی هم خوشبختی نه؟؟؟؟ خخخخ راسی و باحالی داری اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن بـــــــــــــــــــــــــای

مسعود

سلام مر30 شما هم با افتخار لینک شدید نقطه تمام بــــــــــــــــــــــــــــــای[نیشخند]

shima

دیگه خرابکاری چکارت کنیم؟؟؟!؟!؟!؟!!؟!؟ [قلب]

وحید

نه اصلا بد نشده [لبخند]

سیب

چه بدی .... ایشالله سبب خیر بشه[نیشخند] ینی میشه ما یه عروسی بیفتیم[رویا]