دلگیرم از هرکی که تو دنیامه

اخیرا دیگه حسی به اسم ناراحتی سراغم نمیاد !  حالا هربلایی که میخواد سرم بیاد ؛ بیاد ... فقط گاهی از شدت غصه دلم میخواد بترکه ... .

اخیرا دیگه از ته دل خوشحال نمیشم ...

اخیرا دیگه از ته دل خدا رو شکر نمیکنم ...

اخیرا به خاطر ترس از جهنمشه که کارهاشو میکنم ...

اخیرا حرم رفتنامو کمتر کردم ...

اخیرا ناراحت کردنو خوب یاد گرفتم ...

اخیرا لوس و نُنُر شدم ...

اخیرا دارم از خودم یه دختره سست و بی منطق و عوضی میسازم که جز تشویش کار دیگه ای بلد نیست و شده قوز بالا قوز !

امروزم همه رو ناراحت کردم !

به اینصورت که وختی از کلاس صبحم برگشتم خونه ؛ اثر اخمهای چند شب پیشم هنوز باهام بود و موقع ناهارم بهونه گیری و گریه و از خونه زدم بیرون ... .

تو راه از لا به لای اشکهام زمین رو کلی بالا و پایین میدیدمو تو فکر این بودم که همه تو بدبختی من سهیمنو هیچکس کم نذاشته ! تا سربالا کردم دیدم رسیدم به پارک نزدیک دانشگاه ام . رفتم تو پارک رو به وسایل بازی نشستمو با دیدن پدری که بچه ی دوساله اشو تاب میداد گریه ام اوج گرفت ...

از اون شبی یادم اومد که یه وجب قد داشتمو بابام منو برده بود پارک . همینطور که بازی میکردم یهو از پشت تاب درحال حرکت رد شدمو تاب محکم خورد به سرم . یهو بابام خودشو بهم رسوند و قشنگ یادمه که جلوم زانو زد و با دستش سرمو میمالید و سعی میکرد جلوی گریه امو بگیره ... .

از پارک اومدم بیرون ... داشت کلاسم دیر میشد !

کلی تو راه با خودم کلنجار رفتم که دیگه گریه نکنم تـــــــــااینکه فرزانه رو سراسیمه تو سالن دیدم که خودشو بهم رسوند و گفت که چرا گوشیتو از دسترس خارج کردی ؟ مامانت با کلی دلواپسی بهم زنگ زده و وختی بهش گفتم که تو پیش منم نیستی زده زیر گریه ...

تو محوطه نشستمو با مامان صحبت کردم ...

فرزانه نشست کنارمو کلی برام خاطرهای خنده دار تعریف کرد که از اون حال و هوا بیام بیرون و تا منم خواستم یکی از اون خنده داراشو تعریف کنم ،،، صدای هق هقم تو محوطه ی دانشکده بلند شد .

یهو به خودم اومدمو دیدم بغل فرزانه امو اونم داره گریه میکنه و پشت گوشم میخونه :

الا بذکر الله تطمئن القلوب

20 دقیقه ای از کلاس گذشته بود که باهم رفتیم تو کلاس و ته کلاسم نشستیم . با یکی از بهترین استادای دنیا کلاس داشتیم که از اونجایی که میدونستم خیلی قشنگ از چشامون اوضاع و احوالمونو میفهمه ، سرمو انداخته بودم پایین ... .

تو اون فاصله ای که خودمو از نگاه استاد قائم میکردم ؛ کلی با حرفهای بچه ها که همه نگاهمو خونده بودنو از روی دلسوزی بود ، اذیت شدم و بغضم سنگین تر شد ولی تحمل کردم . تــــــــا وقتیکه استاد اومد بالای سرمو گفت : خانوم ص ... چی شده ؟ از چشاتون مشخصه که اتفاقی افتاده ... منم یهو اشک تو چشام جمع شد و سریع سرمو پایین انداختم . استادم شرایطم رو درک کرد و گفت که اگر بخوای میتونی بری بیرون .

منم سریع وسایلمو جمع کردمو از کلاس زدم بیرون . مثه این آدمهایی از زور حقارتشون دلشون میخواد ترحم دیگران رو به خودشون جلب کنن ، گریه میکردم .

داشتم میرفتم سمت مسجد حضرت الزهرا (س) که محو تماشای بازی والیبال پسرای دانشجو شدم حتی گاهی وختا هم با بغضم به بازیشون میخندیدم .

ساعت 17:05 بود که برگشتم سمت کلاس . کنار پنجره ی کلاس وایستاده بودمو یواشکی کلاس رو دید میزدم که فرزانه اومد بیرون ! گفت که استاد جویای احوالم شده و فرزانه هم گفته خبری نداره که چی شده ! استادم گفته که بیاد پیشم که تنها نباشم .

فرزانه هم برای اینکه حالم رو عوض شه ، تریا رو گذاشته بود رو سرشو اصرارم میکرد که یه چیزی انتخاب کنم و بخوریم . منم فقط گفتم سیرم و تو هرچی دوست داری بخر ! تنهایی از تریا زدم بیرون و بعد از چند دقیقه دیدم فرزانه با یه شیشه دلستر انگور که توش دوتا نیِ و دو تا کیک اومد بیرون . هنوز کیکها رو باز نکرده بودیم که جلوی استاد دراومدم .

حالمو پرسید و منم به استاد با شوخی گفتم : استاد هرچی 93 که گیرتون اومده همه اشونم نازک نارنجین و اشکشون دمه مشکشونه ! استاد خندید و گفت :

خانوم ص... زندگی خیلی پستی و بلندی داره فقط یادتون باشه که خدا مثه اون آهنگر که هِی به آهن میکوبه ، ما رو میکوبه .

تا اینو گفت با چشایی پر از اشک بهش نگاه کردم و اونم سریع خداحافظی کرد و رفت . ( یه دنیا دوستش دارم و بابت تمام محبتاش ممنونشم و باعث میشه حرکاتش یادم نره ! )

بعد از اون بچه ها با خنده و شوخی رو سرم ریختنو همه باهم همون کیک و دلستری که فقط دو تا نی داشت رو خوردیم . ( ببخشید که ناراحتتون کردمو ممنونم از اینکه اینقدر هوامو دارینو براتون مهمم . دوستتون دارم .)

با فرزانه داشتیم سمت درب جنوبی میرفتیم که یهو سرحرف باز شد و حرفی رو که هیچ جا و پیش هیچکس حتی دنیای مجازی نزده بودم ، بهش گفتم و کلی اشک ریختم طبق معمول عادت لعنتیم .

اولش هنگ کرده بود و فقط سوال و جواب میکرد ولی وقتی تو پارک نشستیم شروع کرد باهام حرف زدن .

یه سری از حرفاش شرمندگیمو بیشتر میکرد و یه سری دیگه راهنماییم میکرد ...

گفت باید کنارش باشمو کمکش .

گفت اول اینو دریاب بعد اونیکی رو ... !

گفت نباید فکرکنه خوشحالین و بدتر شه ... .

گفت شاید تو بتونی بسازیش .

نمیدونم ولی حرفاشو دوست داشتم و کلی حرف زدن باهاش آرومم کرد .

 میخوام تصمیممو عملی کنم ولی نمیدونم کی و چه جوری ؟

بقول مهرک : در عین حال که میخوامش نمیخوام !!!

همونقدر که دوست دارم بهش زنگ بزنم ، از صداش متنفرم !

از بودنش یه جور زجر میکشم از نبودش یه جور ... !

+ فرزانه پشت گوشم راست میگفت .

+ این بغض هیچ ربطی به جناب ستاره نداره !

+++ راستی اگر شما هم ناراحت کردم معذرت میخوام . جز همین "ببخشید " همیشگی چیزی تو چنته ندارم .

++++ یه خواهشی ازتون دارم که اصــــــــلا راجع به این پست نپرسین و نخواین که براتون بیشتر از این بازش کنم حتی تو خصوصیامون !

/ 53 نظر / 75 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پسر اریایی

حالا تریپ غم بر ندار میزنم نصفت میکنم ها[نیشخند]

پسر اریایی

برو بابا من کلی ابجیمو گاز میگیرم و فشارش میدم. البته از دوس داشتن

پسر اریایی

داداش داشته باشی میدونی چراااااااا.

پسر اریایی

راستی از زهرا جونم چه خبر نگرانشم[نیشخند]

پسر اریایی

نترس من کبریت بی خطرم برا شوخی میگم وگرنه من خودمو نمیتونم جمع کنم چه برسه به یکی دیگه

پسر اریایی

من میدونستم اخر ر برا زهرا کشته میشم. بیا بکش من دارم جونمو براش میدم. خخخخخ

پسر اریایی

کجایی نگرانتم

پسر اریایی

نترس. من همه رو میخوام هیشکی منو نمیخواد. خخخخخخخخخخخخخخ

پسر اریایی

الان دوتا بوس از ابجیم میکنم دوتا از دخترش ولی باز حرصم میگیره یه گاز از ابجیم. بازم دوس داری داداش داشته باشی؟؟؟؟[نیشخند]

پسر اریایی

به خدا اینقدر دوسشون دارم اینا نباشن دق میکنم