نمیدونم خو ... !

دوشنبه( 6/11/93) :

با هدیه و عطیه ، دبیرستانمون قرار گذاشتم که بریم هم همو ببینیم هم دبیرا رو . عینک دلم کلی برای هدیه تنگ شده بود .قلب خداروشکر از خوابگاهش و دوستاش راضیه و مثه اینکه سخت که نمیگذره هیچ کلیم تپل مپل شده برعکس من که هر کدوم از دبیرا منو میدیدن میگفتن که لاغر شدمو تا میفهمیدن روسی میخونم جیغشون تا آسمونها میرفت که چرا روسی ؟! زبانمنم حوصله ی توضیح دادن براشون رو نداشتم و فقط میخندیدم ولی به بچه ها گفتم که اگر یه بار دیگه انتخاب رشته کنم بازم روسی میزنم !از خود راضی

راستی اون شرکت رو که گفتم از طریق بابای دوست مرجان آشنا شدمو براشون سه تا کار ترجمه کردم ؛ بابای دوستش از اون شرکت اومده بیرون و دیگه اونجا کار نمیکنه و گفته که رییس شرکت خیلی بدقول بود و اصلا حقوق کارمندهاشو نمیداده ! ناراحتحالا مرجان و مامانم دست گرفتن ؛ یکسره اذیتم میکنن و میگن که معلوم نیس چه جوری ترجمه کردی که اون بنده خدا رو از شرکت پرت کردن بیرون و از کار بی کارش کردی !زبانقهر

 * اواخر دی ماه بود که به فاطمه ، اون دوستم که سوم عقد کرد و پارسال که پیش بودیم رفت خونه ی خودشو همون پیشم حامله شد(!!! نیشخند) ، زنگ زدمو فکرکردم که دیگه زایمان کرده ولی با کمال ناباوری گفت که دکتر براش اول دی تاریخ زده ولی هنوز زایمان نکرده و به تاریخ سونوگرافی ده ماهشه !!!!!!تعجب

واییییی کلی دستش انداختمو بهش میگفتم که اشکال نداره دلتو بذار جای فیل ؛ فیلم دوسال بچه اشو نگه میداره ، تو هم حتما بچه فیل داری !خنده

خلاصه مریم کوچولو چند روز بعدش به دنیا اومد .قلب

دیروز با عطیه و مامانش رفته بودیم ببینیمشون و برای جوجه ام از این استخر بادیها گرفته بودم :قلب

تا فاطمه در رو برام باز کرد ، شروع کردم جیغ جیغ کردن که چقدر شبیه مامانآ شدی و اصلا آدم باورش نمیشه که من یه سال ازت بزرگتر باشمو ... .بغل

تا اونموقع نه خونه اشو نه جهیزیه اشو نه سیسمونیشو ندیده بودمو خداروشکر از همه چی کاملشو داشت و نه خونواده ی شوهرش براش کم گذاشتن و نه خونواده ی خودش .لبخند

خونه ی خیلی شیک و به نسبت بزرگی داشت . سه تا اتاق خواب و یه آشپزخونه و پذیرایی بزرگ . آشپزخونه اشم از در و دیوار و کابینتها بگیر تا وسایل خودش ، ست سفید مشکی بود . قلبسیسمونیشم مثه جهیزیه اش میتونم بگم یه کم بیشتر از حد کامل بود و هیچ چیز کم نداشت . از دوچرخه و تخت بزرگ و کوچیک بگیر تا میز اینه برای بچه و ... . ولی خداروشکر همه چیزش قشنگ بود .قلب

از جوجوش بگم که یه تیکه ماهه . قلبانگار نه انگار که هنوز یه ماهشم نشده ، سفیده و تپل مپله . یکسره دلم براش تنگ میشد و میرفتم سمتش آخراشم که همش بغلم بود . بغلخدا ان شاالله براشون نگه داره و عاقبت بخیرش کنه .فرشته

* راستی آدمها بعضی موقعها یه اشتباهایی میکنن که تا اون اشتباه رو نکنن متوجه نمیشن که چرا اشتباهه ؟ منم یکی از اون اشتباه ها رو 12 دی ماهه پارسال به طور ناخواسته گذاشتم کنار . اولش خیـــــــــلی اذیت شدم ولی الآن حتی به فکرشم میخندم و باورم نمیشه که فایلشو که یکی از فایلهای سکرته تو گوشیم بود و پاک کردم . یعنی آدم اینقدر سال به سال عوض میشه ... ! و اینم بگم که ان شاالله با کمک خدا دیگه اشتباهاتی که خودم تجربه اش کردمو سختیشو کشیدم تکرار نمیکنم ... .

* امروز تولد شیمااس . شیما عزززیزم تولدت مبارک . خاطره هایی رو که باهم داریمو خیلی دوست دارمو هیچ وقت یادم نمیره . ان شاالله خدا برات بهترینا رو پیش پات بذاره . :*

عکس بچگیای شیمای جیگرررم: قلب

/ 37 نظر / 89 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ɱ͠ĩ͠Ł͠Λ͠Ɗ

سلام مهشيد خانم گل واااوووو مرسي از اين همه ابراز محبت به بچه ها خخخخ آره شانس آوردن به من نرفتن امير علي كه خيلي عاشق داره تو فيسبوك همه ميگن اين يا داماد منه يا ميگن شوهر منه خخخخخخخخ الينا هم كه ماشالا توي بيمارستان از همه خوشگلتر بود باشه چشم به خواهرم ميگم جفتشونو ببوسه

سارا

سلام خانمی خوبی؟[لبخند]

parisa

بهش میگن حس ششم فکر کنم البته، !!! منم خیلی تجربه اش کردم،، یه چیز از تو ذهنم رد شده و خیلی زود اتفاق افتاده

امیرمسعود

پست خالی نیست که . یه عکسه مگه باز نمیشه؟؟

دُرد

یادش بخیر فردوسی عزیز :)

دُرد

5 سال خاطره‌ی شاد و غمگین

دُرد

مگه ریاضی و ادبیات مخالف همن؟! خیلی هم به هم نزدیکن که! (مگه اینکه فاصله زیاد مدنظرت بوده باشه!) سلام مارو برسونین :)