اومد........

چند شب پیش بالاخره آقا ستاره قدم رو تخم چشه ما گذاشت و بعد از کلی این تن بمیره همین دو شنبه رو مرخصی بگیر ،اومد خونمون.عصبانی

حالا که اومده بود یکسره داشت با علی صحبت میکرد طوریکه آخراش علی اینطوری چشموابلهشده بود!!!!!!!!!!دلم براش میسوزه .پسره خوبی بودنیشخند

چون صورتی پوشیده بود مرجانم پلنگه صورتی صداش میکرد ولی وجدانا بهش میومدخجالت

بگذریم...........

دیشب رفتیم حرم امام رضا خعیییییییلی شلوغ بود ولی حسابی دلی از عزا دراوردیمخوشمزه

هر کی هم به یادم بود براش دعا کردم ؛حتی شما دوسته عزیز(تو بقالی ها مینویسه ؛میدونمنیشخند)

جاتون خلی پشت درهای بسته حرم از شدت شلوغی رو زمین تو خیابون نشستیمو ازشدت گرسنگی هم داشتم میمردم به خاطره همین با سر میرفتم تو کیکی که ته کیفم له شده بود.یه دختر بچه اینطوریخنثی نگاهم میکرد منم محل ندادمو پوسته کیکم خوردمنیشخندخوشمزه

یه نی نی جلو ما نشسته بود ؛اینقدر کوچولو بود ...منم خوراکم بچهخوشمزهخوشمزه

هیچی دیگه از مامانش گرفتمشو با چشای 14،15روزش حرف میزدم که زد زیر گریهنیشخند

فکرکنم از قیافم خوشش نیومد یا چیزی گفتم که دلشو شکوندمسوال

ولی خیلی دوست داشتم به بوسه آبدار از اون لپاش بکنمو محکم تو بغلم فشارش بدم

ولی حیف که نه فرصت بود و نه رخصتافسوس

چی میشه بچه منم این شکلی خوردنی باشه........خوشمزه

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shima

سلام جوجو........!!!!!!! کماکان از بچه متنفرم..... قبول باشه عشقم... [ماچ]

میثم

سلام . ممنون ازنظرت. بازم سربزن

پر اشک واسه شایان

ای کاش همیشه در قصه ها زندگی می کردیم . ای کاش زندگی ما در قصه ای شیرین و زیبا خلاصه می شد.قصه ای که در آن غم و غصه و کینه راه نداشت . قصه ای که در آن غم و جدایی نبود قصه ای که فقط مهر و عاطفه و لبخند وجود داشت و همراش شادی و نشاط بود .ای کاش زندگی ما هم مانند همان قصه مادر بزرگ با یکی بود یکی نبود آغاز می شد و در زیر گنبد کبود با خیرو خوشی به پایان می رسید . قصه های مادر بزرگ همیشه خوشی و شیرینی داشت و در قصه هایش همیشه از قهر و جدایی آشتی ِ عشق و عاشقی و جشن و سروریکه بر پا بوده صحبت می کرد . ای کاش من در همان قصه مادر بزرگ زندگی می کردم و خوشبختی را با تمام وجود لمس می کردم . ولی افسوس .....

sara

[ماچ][ماچ][گل]

fateme

چه بچه ای راه انداختی[سبز] ؟خوبه ولی ادم باید اون طرفشم ببینه[افسوس] اخ یادم رفت بگه قبول باشه[لبخند]

فروغ خاموش

[خوشمزه]خوردنیه این بچه هه!حال میده بزنی تو سرش[نیشخند]

میثم

اونو باید رو ژن دستکاری کرد من می تونم موقعی که خواستی بچه دار شی با همسرت لطف کنید بیایید پیشم من رو ژن هردوتاتون تغییر ایجاد می کنم

وحید

بچه ی تو از این هم خوشگلتر میشه . حالا ببین مهشید جان .

وحید

فقط بچت به دنیا اومد باید به منم بدی بغلش کنم .[لبخند][لبخند]

sara

ای جاااااااااانم آدم میخواد بخورتش....[پلک]