آخرین پست سال نود و سه :

(21/12/93) :

بالاخره طلسم شکست و رفتم کلاس تابلو فرش بافی . قلب خداروشکر به غیر از چله کشی ، بقیه اشو خیلی زود یاد گرفتم و آسونم هست فقط یه کمر و گردن درست حسابی میخواد . پروانه ( دختر کسی که بهم یاد میده . ) میگفت که بافنده های حرفه ای تو 30 دقیقه یه رج میبافن ولی من تو 4 روزی که رفتم تو 2 ساعت یه رج میبافتم . نیشخند ( ان شاالله دستم راه میفته و به نیم ساعتم میرسه ! از خود راضی) بعد از عیدم بهم گفتن که کار سفارشی میدن دستم . نگران

* شنبه ی این هفته ، مرجان از سرکارش رفت قم . :( هرچی بهم گفت که باهم بریم ولی اصلا حال مسافرت رو نداشتم . حتی حال مهمونای خونه امونم نداشتم و از راه کلاس بافندگی رفتم کتابخونه پیش زهرا . بعد از نماز ، رفتیم تو پارک و کادوی تولدشو که یه تاپ سفید که روش یه جلیقه ی خاکستری میخورد رو بهش دادم و کلی خوشش اومده بود . قلب

وقتی برگشتیم تو کتابخونه از اونجاییکه بچه های اون قسمت خیلی حرف میزدن ، به زهرا گفتم فقط وسایلی رو که لازم داره رو برداره و بریم یه سمت دیگه بشینیم . کلافهوسایلایمونو نبردن همان ، کادوی زهرا رو دزدیدن همان . گریه وقتی زهرا بهم گفت لباسش نیس به حدی عصبانی شده بودم که اگه کارد بهم میزدی خونم در نمیومد . عصبانی

دوشنبه اش دوباره از راه کلاس رفتم کتابخونه که بااینکه اونشب همه جا رو گشته بودیم ولی دوباره بگردیم . اون لباسشو رو پیدا نکردیم که هیچ ،،، کیف پولشم زدن ! خنده زهرا بنده ی خدا قیافه اش خنثی تر از اون نمیشد ولی من برعکس دفعه ی قبلی هم تعجب کرده بودم هم خنده ام گرفته بود و از ترسم به روم نمی اووردم . نیشخندساکت

(26/12/93) :

ازاونجاییکه حال بابای زهرا خیلی بد شده ، بردنش شمال که جلوی چشم زهرا نباشه . :( همون روز زهرا اومد خونه امون .

خداروشکر اون روز ناهار خیلی خوب شده و بود در حد مرگ هممون خوردیم . خوشمزه

بعد ازاینکه مامانم رفت خونه ی دوستش طبق عادتمون منو زهرا فیلم دیدیمو بعد از فیلمم ساعت 6:30 بود که با هم رفتیم خونه زهرااینا که شب خونه تنها نباشم . نگران

من هیچوقت چهارشنبه سوری پامو ازخونه بیرون نمیذارم ولی امسال طرف خونه ی ما که خداروشکر خبری نبود . اوه

تا رسیدیم خونه اشون ، از خود بیخود شده بودیمو میزدیمو میرقصیدیم . نیشخند کلیم با معصومه چرت و پرت گفتیم و خندیدیم تا ساعت 9 خورده ای که جناب ستاره و دامادشون ( آقا محسن ) باهم رسیدن خونه . لبخند

کلی با حرفایی که سر میز شام جناب ستاره میزد حرصم گرفته بود ولی یه لبخند تصنعی کنارم لبم بود . بعد از شامم ژله تخم مرغیایی که درست کرده بودمو خوردیم . خوشمزه

موقع خوابم با چراغای خاموش منو معصومه و زهرا سرجاهامون ردیف نشسته بودیمو از یه طرف زل زده بودیم به مانیتور و فیلم panic room رو که هیجانیه میدیدم از یه طرفم نوش مَک میخوردیم . یولخوشمزه

بعد از فیلمم ساعت 1:30 نصفه شب بود که زهرا اینا هم خوابیدن ولی من مثه همیشه ازاونجاییکه جام عوض شده بود ، خوابم نمیبرد . کلافهخمیازهناراحت

صبحم وقتی برای نماز از اتاق اومدم بیرون ، جناب ستاره رو دیدم که به پهلو سمت راستش و پشت به من خوابیده بود و بالششو گذاشته بود رو بازوی دست راستش ! ( گردنش درد نمیگیره ؟! تعجب )

ساعت 8 خورده ای صبح بود که جناب ستاره از خونه زد بیرون و منم از اتاق اومد بیرون تا به معصومه کمک کنم .

نون برای صبحونه نداشتن و با کلی معذرت خواهی معصومه رفتم براشون نون گرفتم ! (به من حتی در حد یه مهمونم نگاه نمیکنه ... )

بعد از صبحونه امون بود که تازه زهرا ساعت 9 بیدار شد و رفتیم پای لپ و تاپ و یه سری از فیلمها و عکسهای خانوادگیشونو بهم نشون داد . نمیدونم چرا ولی یهویی دلم برای تنهایی خودم سوخت و از جام پریدمو شروع کردم به حاضر شدن ! بغضم داشت خفم میکرد ولی نمیخواستم نشون بدم . اینقدر یهویی شده بود که معصومه و زهرا به کلی از موندنم ناامید شده بودن و دست از تعارف کردن برداشتن .

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و هی اشک تو چشام جمع میشد و قورتش میدادم . تقریبا با مامانم باهم رسیدیم خونه و هرچی ازم پرسید که چته‌ ؟ بیخوابی دیشبشو بهونه کردم ! چی بهش میگفتم ؟ وقتی خودمم نمیدونستم چمه ؟!

تا شبش سگرمه هام تو هم بود تااینکه شیما اومد پیشمو مثه همیشه کلی با دیوونه بازیاش خندیدم . قلب

براش سریال کره ای king 2 heart رو ریختم . خودم این سریال رو چند روز پیش با مرجان دیدمو کلی باهاش اشک ریختم ولی درکل سریالشو دوست دارم .

شیما پست قبلیمو خونده بود و میگفت که من هرموقع وب تو رو میخونم تا 3 ساعت بعدش دارم گریه میکنم ! راست میگه ؟!

برام اینا رو اوورده که دیگه ناراحت نباشم قلب :

(28/12/93) :

مرجان نصفه شب ساعت 3 خورده ای رسید و صبحشم رفت سرکار ؛ بخاطرهمین اصلا نتونستم درست حسابی ببینمشو صبحش منم راهیه شیرخوارگاه شدم که هم کلی با هم حرف داشتیم هم کمکش کنم . عینک

تا از پله ها رفتم بالا ، از پشت شناختمشو پریدم بغلش و کلی جیغ جیغ راه انداخته بودم . بغل کل روز رو بیشتر من تو اتاق مواظب بچه ها بودم و مرجان به کارهاش میرسید . اوه

موقع رفتنم منتظر آژانس بودیم که یه پرایدی جلوی در شیرخوارگاه وایستاد . منم رو حساب اینکه آژانسه ، در ماشین رو باز کردم و تا اومدم بشینم ، پسره باخنده برگشت سمتمو گفت : آژانس نیستآآآآ ... ( پسر همکار مرجان بود ! خجالتکلافه)

منم با کلی خجالت از ماشین پیاده شدم ولی هر سه تاییمون ترکیده بودیم از خنده ! قهقهه

تو راه مرجان کلی باهام صحبت کرد و تقریبا تصمیمونو گرفتیم ولی من هنوز مرددم .

+ امسالم مثه پارسال از بدی هیچی برامون کم نذاشت و اسب 93 تا اونجاییکه میتونست برامون تاخت ...

سر سال تحویل خیــــلی برام دعا کنید ؛ خودتون کم و بیش درجریان زندگیم هستین که خیلی محتاجم  .

برای شفای بابای زهرا و تمام بیمارا دعا کنید .

برای تک تک ملتمسین دعا ، دعا کنید .

پیشاپیش سال 94 رو بهتون تبریک میگم و خدا رو به صاحب همین روز قسم میدم که سال پر از خیر و برکت و خوشی برامون رقم بزنه و هیچکسی غم نبینه و تمام بیمارا رو شفا بده .


++ امروز زهرا اینا به مدت 5_6 روز رفتم شمال که سال تحویل پیش مامان باباشون باشن . لبخند

/ 38 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سونیا

با زهراشون ج نسبتی داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

♥♥♥عكس های خفن!!!!♥♥♥

مهشید [تعجب][تعجب][تعجب][تعجب] اون ناخن انگشت کوچیکه هم مال خودته؟؟؟؟ واییی چرا یکی بزرگه یکی کوچیک ؟؟؟ چه جوری نگهش داشتی فعلا چند هفتست من باورم نمیشه؟؟؟

پسر اریایی

میری دستشویی چیزی زیر ناخنت گیر نمیکنه؟؟؟؟[سبز][نیشخند]

پسر اریایی

چیه حقیقت تلخه؟؟؟؟

پسر اریایی

نه اینکه جفتمون کثیفیم[زبان]

صخره

راستی وبلاگتون زیباست من چه موعدب شدم اینجا اخ اخ برم صبحونه بخورم غیر طبیعی شدما!!!!!!!!خخخخ وبلاگتون زیباست[قهقهه]