اقرار نامه :

این عید درواقع برای ما فتوشاپ بود و تا 10 ام که زهرا اینا اومدن ؛ هیشکی خونه امون نیومد . البته ناگفته نماند که اولین مهمون امسالمون شیما بود که یه یه ربعی نشست و رفت .

9ام فروردین شب بود که زهرا اس داد فردا برای عید دیدنی میایم خونتون !

قلبم افتاد کفه پام !!! آخه اگه میومدن حتما میفهمیدن . دیگه با اینیکی صحبت کردمو قرار بر این شد که خودم بهشون بگم . با زهرا تلفنی صحبت کردمو بهش گفتم که9:15 online بشه و هرچی که براش میفرستمو بلند برای جناب ستاره بخونه . زهرا استرس گرفته بود و هِی میپرسید که چی شده و وقتیم بغض من ترکید بدتر شد ولی قطع کردمو تا 9:15 با کلی اشک اینطوری گفتم بهشون :

سلام زهرا جان :

فکر کنم الان همونطور که خواستم داری بلند بلند حرفامو پیش آقا (؟) میخونی .

پس :

سلام آقا (؟)

زهرا میدونه که اخیرا تا تقی به توقی میخورد سریع عصبی میشدم و کسی نمیتونست جلوی اشکام رو بگیره ... و تا دلیلشو ازم میپرسید خاطر نشون میکردم که بالاخره میفهمی ... الان همون لحظه اس ...

یه چیزایی اخیرا تو زندگیم اتفاق افتاده که دیدم هرکاری کنم نمیتونم قایمش کنم و امروز فردااس که بفهمین . پس ترجیح دادم خودم بهتون بگم و نتیجه رو به خودتون واگذار کنم .

آخه چقدر میتونم به زهرا بگم که عمو هنوز سر کاره ؟ یا بهونه های دیه ؟

پدر و مادر من دارن از هم جدا میشن و از اواسط بهمن ماهه که دارن از هم جدا زندگی میکنن ...

 نمیدونم شاید شما هم مثه بعضیا دیگه دوست نداشته باشید باهامون رابطه داشته باشید ولی اگر میشه حتی تو دلتونم کسی رو مقصر ندونین و میخوام بدونین که پدر و مادر من هررردوشون خوب محضن ولی جدا از هم ...

خدا میدونه چقدر برام زدن این حرفا سخته و با دنیایی از اشک دارم مینویسم ولی زندگی من اینه ...

من دیه به بالا و پایین کردناش ، تنها گذاشتناش عادت کردم ...

میخوام اگر شما این قضیه رو عااااار نمیدونید و باهاش مشکلی ندارین و میتونید کنار بیاین ، فردا با آگاهی کامل تشریف بیارین عید دیدنی و خوشحالمون کنید ... اگرم که نه ... بازم بهتر از ترحم و دلسوزیه ... نه ؟

و اما تو ،،، زهرا ! از این به بعد منو یه دختر طلاق بدون ولی بدون که من همون مهشید 8 سال پیشم فقط محکم تر ،،، قوی تر ! میخوام که تصمیمتو بگیری ..

راستی ازتون تنها خواهشی که دارم اینکه فعلا به معصومه و خاله چیزی نگین تا خود مامانم بهشون بگه ... خواهش میکنم .

ببخشید که جمله بندیام پس و پیش ... زیاد حضور ذهن ندارم و خیلی یهویی شد ولی خداروشکر که گفتم ... الان خیلی سبک ترم .

شاید فردا شب ببینمتون

اگرم نه...

 مواظب خودتون باشید دوستتون دارم .

:)

+ حالا شما هم فهمیدین . :)

و این اون چیزی بود که از همه حتی دنیای مجازیم تااون لحظه قایم کرده بودم .

ولی زهرا اینا فردا شبش ساعت 8:25 اومدن و اینطورم که خودش میگه موقع خوندن متن گریه اش گرفته و بقیه اشو جناب ستاره خودش خونده و حسی که مشترکا داشتن این بود که بد شوکه شده بودن ... بــــــــد !

خلاصه اومدن و همونطورم که ازشون خواستم هیچی درباره ی این موضوع حرف نزدن و کلی ازشون ممنونم که اونشب بااومدنشون کلی بهمون خوش گذشت . اینقدررر خندیدیمو دیوونه بازی درآووردیم . جناب ستاره اصلا نمیذاشت یه لحظه خونه ساکت بمونه و یه ریز صحبت میکرد و عکسای دانش آموزاشو نشون میداد و شخصیت هرکدومو با اَدا اصول میگفت .

شب موقع خواب داشتم به حرفاش و دیوونه بازیاش فکرمیکردم که اینطوری تا حالا ندیده بودمش یهو مرجان بهم گوشزد کرد که مواظب افکارم باشم که پاشو از گلیمش دوباره درازتر نکنه .

13 بدرم ساعت 4 بعد ازظهر با مرجان و زهرا رفتیم پارک ملت . اولش که قسمت پارک بانوان نشستیمو دبل نا بازی کردیمو زهرا باخت و یه بستنی افتاد . خوشمزهشیطان دیگه بعد از کلی خوردن و عکس گرفتن رفتیم سمت شهربازیش .

بااینکه هیچکدوم از وسایلای بازی رو سوار نشدیم ولی من همینکه از دور رویت میکردمو جای اونا جیغ میکشیدم ، کلی خالی شدم . نیشخند

از این بازیای مخصوص تمرکزم کردیمو مرجان بقول خودش : |ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ| مونده بود که ببره ! منم که همون اول یه جرقه زد که ترسیدمو شروع کردم جیغ زدن نیشخند زهرا هم اینقدر خوب رفت که پسره بهش گفت بی اعصاب ... ! نیشخند

امروزم با یکی از دوستامون رفته بودیم باغ و خداروشکر خوب بود :

(هنر نزد مهشید است و بس !از خود راضی)

/ 40 نظر / 62 بازدید
نمایش نظرات قبلی
elahe

مهشید خانومی کجایی نیستی؟؟بیا یه خبر از خودت بده خووووو[دلشکسته][ناراحت]

والری

مهشید نمیدونم تو چه وضعیتی هستی فقط دعا میکنم که حالت خوب باشه در حالیکه حس میکنم خوب نیست :(((

حسین

سلام ابجی مهشید عزیز ارت معذرت میخوام که خیلی وقته بهت سر نزدم چند باری هم اومدم ولی نظر ندادم امیدوارم هر جا هستی موفق سلامت باشی یا علی

خانوم ریزه

کجایی دختر؟؟ خوبی؟؟ بیا بنویس،دلمون تنگ شده

مهران

سلام نیستی خانوم مهشید ... : )

صخره

سلام من اولین بارمه میام اینجا بنابر این دوستندارم پامو از حد فراتر بذارم و بپرم وسط مساعل شخصیتون اونم با نگاه شخصیم ولی دلم طاقت نمیاره پس…طلاق تو جامعه ما چیز عجیب و غریبی نیست که شما بخواید به خاطرش خدایی نکرده زبون دشمنان اسلام لال سرافکنده بشید یا ارتباط با کسی قطع بشه یا نگران باشید کسی بفهمه یا نفهمه الان تو هر زنجیره خانواده حداقل یه طلاق هست و نداشتن تفاهم بین طرفین قطعا چیز عجیبی نیست نبوده و نخواهد بود برای اونایی که قطع رابطه کردن از نگاه شخصیم خعلی متاسفففففففففففففم امیدوارم روزهاتونو با ارامش و قدرت بیشتری بسازید هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیش ترش میدهند

roooh

سلام کامل خوندم میگم شما با جنس مخاطبتون قهر بودید هیی هیی میشه بدون اون دو ماه با کی اینجوری بودید الان بعد از سال ها انتظار این پست رو کامل بلاخره خوندم اگه خدا بخواد ولی حس فوضولی یا همان کنجکاوی ولم نمیکنه ههههههه چی شده که قهر کردید و با کی ؟؟؟؟؟[نیشخند][سوال][گل] عیدتون هم پیش پیش مبارک

صخره

میگم دفعه اول قشنگ متمدن صحبت کردم الان خودمونی شم دیگه:-D