گذری بر خاطرات ... (3)

برای شما که نذاشتم بیای :

(بنر جشنواره )

(محوطه ی جشنواره که تو محوطه ی دانشکده ی ما برگزار شد .)

( غرفه ی عراقی ها )

(غرفه ی روسیه_ما )

(غرفه ی کره ی جنوبی )


(غرفه ی خانوم آلمانی که سجاد همش داشت باهاش حرف میزد !ابرو آلمانی ندیده ! زبان)

و غرفه های دیگه ...

تا ساعت 12 فقط بازدید بود و از وقتی که داورا کارشون تموم میشد ، دیگه میتونستیم غذاها رو تست کنیم. خوشمزهیول ( بعضی از غرفه ها از جمله غرفه ما ، غذااش پولی بود ! عینک)

ازاونجاییکه هوا به شدت اونروز گرم بود و همه ی ملتم حمله کرده بودن سمت غرفه ها ( بقول همون استادمون ، ملت چند شب و روز غذا نخورده بودن ! نیشخند) ، من ترجیح دادم بشینم لبه ی حوض محوطه و فقط نگاه کنم ! چند باری سجاد رو دیده بودم ولی سعی میکردم که چشم تو چشم نشیم و تو این فکرا بودم که تا برگشتم ببینم الان کجااس که دیدم یه کم اونورتر نشسته و داره با گوشیش ور میره ! ( خدا گوشیشو ازش نگیره !چشم)

تااینکه دکتر کافی ( رییس دانشگاه ) اومد و رفت سمت غرفه ی ما . از خود راضیمنم رفتم که ببینم چی میگه و غذایی رو تست میکنه یا نه ؟! ولی اینقدر شلوغ بود که نتونستم برم جلو . خنثیپشت سر همه وایستاده بودم و نگاه میکردم که سجاد اومد سمتمو شروع کرد به احوال پرسی کردن . منم خیلی طبیعی باهاش حرف میزدم که یهو متوجه فرزانه شدم که تا میخواست بیاد سمتم ، سجاد رو دید و برگشت ! تشویق ( اگه ایندفعه هم برنمیگشت ، خودم شخصا میکشتمش ! نیشخندشیطان)

 تااونموقع کلاسای مکالمه رو نمیرفتم و فقط تعریفشو از فرزانه میشنیدم که سجاد گفت :

_ میخواستم بگم کلاسای چهارشنبه رو تشریف بیارین ؛ برگزار میشه !

_ میدونم ... !

_ کلاس خوبیه ، خیلی کمک میکنه ! چشم

منم مونده بودم که چی بگم ؟! نمیشد بهش بگم برای اینکه نمیخوام ببینمت نمیام که ! نیشخند بخاطرهمین گفتم :

_ اعتماد به نفس صحبت کردن رو ندارم .

_ نه این چه حرفیه ! منم تو صحبتام شاید 40_50 تا اشتباه داشته باشم ولی از اونجاییکه استادا نیستن خیلی بهتره و جمع دوستانه اس . این هفته هم احتمالا کلاس 8:30 شروع میشه . شما که چهارشنبه ها کلاس عمومی ندارین که ؟

_ نه !

بعدشم قرار شد کلاسشو برم و یه سری حرفای معمولی و خداحافظی ...

اون روز از ساعت 12 تا 18 وقت فروش غذاها بود ولی با کمال تعجب غذاها ساعت 1 تموم شد ... تعجب و غرفه ی عراقی ها با 60 نوع غذا اول شدن و غرفه ی روسیه که ما باشیم ، دوم و غرفه ی افغانستان سوم شد . از خود راضی یه کارت هدیه ی200 هزارتومنی دادن به غرفه امون که قرار شد با پول فروش غذاها جمع بشه و بین آشپزهای غرفه تقسیم کنن که نفری 24500 شد . لبخند

متاسفانه مرجان از سرکارش و شیما هم از دانشگاهش تازه ساعت 3 رسیدن که هیچی گیرشون نیومد ...

ببخشید از اینکه پست بازم کامل نیست ، خیلی طولانی شد ولی باور کنید تو کلاسای مکالمه اشم غیر از حرفایی که زده شده ، خبری نیس و من هنوز مجردم ... ! نیشخند

/ 0 نظر / 185 بازدید