گذری بر خاطرات ... (1)

(چهارشنبه 23/02/94 ) :

به اصرار مرجان قبول کردم که باهاش تولد دختر همکارشو برم که شاید روحیه امون عوض شه !!! همون روزم قرار بود زهرا برای چند روز بیاد پیش ما چون کل خانواده اش رفته بودن شمال برای عقد داداشش ...!

کل تولد رو که من بغض کرده بودم و کنار پای مرجان نشسته بودم و به رقص و بگو و بخندهای همکارهای مرجان نگاه میکردم ؛ سر یه موضوع اونقدر میخندیدن که بنظر من حتی ارزش یه پوزخندم نداشت .

قرار بود زهرا بعد از کلاس کنکورش بیاد که ما هم سریعتر راه افتادیم . تو راه مرجان بهم سپرد که : هرچقدر تاحالا قوی بودم ، از حالا به بعد صد برابر باید بیشتر باشم . به همون دو قطره اشکی که تو ماشین ریختم اکتفا کردم و طبق معمول ظاهرم رو شاد و سرخوش نشون دادم که زهرا چیزی نفهمه ولی هنوزه هنوزه بهش تبریک نگفتم !

تک تکه لحظاتی رو که باهاش گذروندم حتی وقتاییکه چند قسمت از سریال کره ای تو زیبایی رو میدیدیم و شیطنتها و آب بازیامون یا حتی گریه هامون رو ...  همشو دوست داشتم ولی زمانیکه زنگ میزد شمال به خانواده اش و خبر میگرفت و ...

هیچی نمیگفتم ، تو صورتمم چیزی مشخص نبود ، از نگاه مامانمم فرار میکردم ولی چرا دروغ ؟ خیـــــــــــــــلی سخت بود . خیـــــــلی اذیت شدم . داشتم له میشدم و نمیتونستم به روم بیارم ...

جمعه اش زهرا آزمون داشت و صبح زود بعد از صبحونه اش روونه ی آزمونش کردم ولی از صبح که بیدارش کردم حالش خوب نبود . تا اینکه بهم اس ام اس داد که وسط آزمون حالم خیلی بد شده و رفته خونه . منم با کیف و کتابام رفتم خونه اشون . بچه ام تب کرده بود و خیلی بی حال بود . زهرا که خوابید منم یه کم درس خوندم بعدش رفتم براش عدسی درست کردم .

وختی عدسی رو آووردم که بخوریم تا قاشق اول رو گذاشتم دهنم ، فهمیدم که آبلیموش تلخ بوده و من نمیدونستم . هیچی دیگه زهرا هم برای اینکه ناراحت نشم ، خورد ولی بقیه اشو ریختیم بیرون ! : /

شب نذاشتم پتو بندازه روشو تا صب یکسره دستم رو پیشونیش بود . خداروشکر بهتر شده بود ولی دائم سرگیجه داشت . منم تنها کاری که میتونستم براش بکنم این بود که دائم شربت عسل و آبلیمو بهش میدادم .

تا شنبه شب پیشش بودم و با مامانش که تلفنی صحبت کردم ، ازم خواست که تا چند ساعت دیگه هم پیشش بمونم تا برسن مشهد . اولش قبول کردم ولی وقتی به مامانم زنگ زدم که بگم ؛ گفت همین الان میای خونه !

فهمیدم چرا اینقدر اصرار داره که سریعتر برگردم خونه . راستش منم از خدا خواسته بودم و وقتی از حال زهرا مطمئن شدم که خوبه برگشتم خونه .

بلافاصله بعد از اینکه لباسامو عوض کردم ، رو مبل نشستمو سرمو با جزوه ام بند کردم تا از نگاه مامانم فرار کنم . یه سری حرفای عادی زدیم که یهو مامانم طاقت نیاوورد و صداش رفت بالا . پشت سر هم حرف میزد و گریه میکرد . راستش خودمو دیگه نتونستم کنترل کنم ... منم پا به پاش گریه میکردم ولی برعکس مامان ، خیلی سعی کردم آرومش کنم و نذارم این اتفاق رو رابطه امون تاثیری داشته باشه .

با گریه میگفتم که من بخشیدم تو هم ببخش ...

براش دعا کن خوشبخت شه ...

 حرفاشونم به کل فراموش کن ...

...

( سعی میکنم خانوم تر از قبل باشم . :) )

فکر کنم سه شنبه 1ام اردیبهشت بود که شیما برای خداحافظی اومد خونه امون . فرداصبحش ساعت 5 میخواست بره کربلا . از لحظه ای که همو دیدیم تو بغل هم گریه کردیم تا موقع خداحافظی . از بعد از پست اقرار نامه ام و فهمیدن قضیه ی مامان و بابام ، همو ندیده بودم و از اینیکی اتفاقم خبری نداشت که بهش گفتم .

اولش با چشمای درشت و پر از اشکش ماتش برد ولی بعدش ...

هرموقع هرکی از اطرافیانم حتی مادر و پدرمم خواستن برن کربلا اصلا نامه نمی نوشتم که بندازن تو ضریح . راستش بنظرم یه جوریه ... ! ولی برای اولین بار نوشتم و کلـــــــــــــــــــی حرف زدم باهاشون ... دردودل کردم ... کلی بخشیدم ... کلی آرزوهای خوب خوب کردم... ازشون خواستم که کسی رو برام رقم بزنن که رابطه دو طرفه باشه ... :)

همراه نامه ، کلیپس سرمم بهش دادم که بزنه به موهاشو اونجا هرموقع کلیپس رو دید ، یادم کنه .

با یه کاسه آب که پشت سرش ریختم و دنیایی اشک ، از هم خداحافظی کردیم ...

/ 12 نظر / 153 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

ان شاالله خیره... شک نکن..

همراز

زهرا چه دوست خوبی داره،مثل یه پرستار ازش مراقبت کردیا.. خدا شانس بده[لبخند][قلب]

Lemon Tart

طولانی بود ... : /

یاس

سلام وای دختر اشک منو دراوردی.. باور میکنی وقتی خوندم پستتو گریه کردم مخصوصا که گفتی شما و مادرت گریه کردین [ناراحت] انشاالله که خیره.. ناراحت نباش.. توکلت و امیدت به خدا باشه [قلب][گل]

صخره

راست و حسینی چیز زیادی نفهمیدم که چرا گریه کردین امیدوارم مشکلات همه خل بشه:-) و خدا هست خدا

م ا ه ی

فک کنم خنگ شدم یا من نفهمیدم که چی شده ولی هر چی هستش لطفن مراقب خودت باش و برات دعا میکنم که آروم باشی

طوبي

دلم گرفت ياد جوونياوعشق ازدست رفتم افتادم [ناراحت] اگه همكارام نبودن يه دل سير به خاطرات خودم وحال تو گريه ميكردم آخه خيلي وقته پستاتو دنبال ميكنم و هميشه منتظر يه خبر خوب ازتو آقاي ستاره توشون بودم

ɱ͠ĩ͠Ł͠Λ͠Ɗ

دیدن عکست تمام سهم من است از “تو” آن را هم جیره بندی کرده ام تا مبادا توقعش زیاد شود دل است دیگر … ممکن است فردا خودت را از من بخواهد [لبخند]

Мохаммад Эрфан

من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...