گذری بر خاطرات ... (2)

دیگه پشت سرهم گفت که :

خودتون که میدونید من سه سال مهندسی خوندم اصفهان ولی ازاونجاییکه علاقه نداشتم ، ترجیح دادم تغییر رشته بدم و الان درواقع ترم دهم ! سربازیم رفتنمو با مادرم زندگی میکنم .

راستش از اخلاقتون خیلی خوشم اومده و مزاحمتون شدم که ببینم اگر جوابتون منفیه که هیچی واگرنه وقت بدم که هم با خانواده اتون صحبت کنین هم فکراتون رو کنین و چند روز دیگه دوباره زنگ بزنم .

_ راستش آقایِ ... شما به من لطف دارین ولی شرایط من خیلی خاصه و همینطور که من باید تو این چند روز فکرکنم شما هم حق دارین که فکرکنین ...

_ یعنی چی خاصه ؟ یعنی جوابتون منفیه ؟

_  نه اصلا بحث جواب نیست ... راستش پدر و مادر من از هم جدا شدن ! یه پام این خونه اس یه پام اون خونه و وقتاییکه میرم پیش بابا براش مثه مادر میمونم . من این قضیه رو عار (!) نمیدونم ولی بعضیا با این قضیه کنار نمیان و مشکل دارن .

احساس کردم یه کم پنچر شد ؛ گفت :

_ نه اینم جزئی از تقدیره دیگه ... مثه اینکه پدر من الآن چند ساله که فوت کردن . راستش من بااین موضوع مشکلی ندارم و در اصلم دو طرفن ولی میدونین که خانواده ها هم مهمن .

دیگه قرار شد هردو به خانواده هامون بگین و چند روز بعدش دوباره زنگ بزنه .

بعد از کلی تعارف کردن ، خداحافظی کردیمو برگشتم سمت بچه ها . خیلی کسل شده بودم . اصلا نمیفهمیدم باید خوشحال باشم یا نه ! از یه طرف پسری ازم خاستگاری کرده بود که همه ی استادا قبولش دارن و تا اونموقع هیچی به جز خوبی و سر به راهی ازش ندیده بودم از یه طرف نمیدونستم الان میتونم به کس دیگه ای فکرکنم یا نه ؟! ( فقط چند روز از نامزدیش گذشته بود ... )

 حالم خیلی گرفته بود و اینو بچه ها هم فهمیده بودم بخاطرهمین دیگه کاریبه کارم نداشتن . به مرجان اس ام اس دادم که از سر راه دکترش بیاد دانشگاه ... با فرزانه بعد از پیست نشسته بودیم روبه روی کارگاه مهندسی و منتظر مرجان که به فرزانه گفتم . بهم گفت که اینقدر اگر اگر نکنم و بسپارمش به زمان و جلو جلو فال بد نزنم ...

وقتی مرجانم فهمید همینو گفت + کلی حرفای دیگه که خیلی آرومم کرد . لبخند گفت : الان درواقع اون و خانواده اشن که باید فکر کنن و تو در همین حدی که میدونی جوابت کلا منفی نیس ، کافیه تا موقعیکه زنگ بزنه و ببینی چی میگه ...

داشتیم میرفتیم سمت مسجد حضرت زهرا (س) . نزدیک اذان شب بود دیگه . کنار قبر شهدای گمنام نشسته بودیمو با فرزانه داشتیم خاطرات کلاساش و با حرفایی که پشت سرش میزدیمو مرور میکردیمو از خنده غش کرده بودیم . خندهشیطان

فرزانه همیشه به شوخی میگفت که از لب و دهن سجاد خیلی خوشش میاد (خنثی) و اونشب بخاطر این حرفش کلی عذرخواهی کرد و بقول خودش روش نمیشد تو چشام نگاه کنه ! نیشخند همون شب به فرزانه قول دادم اگر زنش شدم یه دستی به موها و تیپش بکشم ! نیشخند

بعد از اذانم راه افتادیم سمت خونه و ...

تا یکشنبه شب (13/02/94) ازش خبری نبود که اس ام اس داد :

سلام . شبتون بخیر . من با مادرم صحبت کردم متاسفانه نظرشون مساعد نبود . ان شاالله مشکل شما هم حل بشه . ببخشید که مزاحمتون شدم .

یا علی

منم درجواب گفتم :

سلام . شب شما هم به خیر . حتما خیری درشه . ممنون ان شاالله با دعای شما .

اون شب ، شب خوبی نبود ...

وقتی فردااش تو آزمایشگاه زبان به فرزانه اس ام اسشو نشون دادم خیلی جدی گفت : به درک !

اصلا دوست نداشتم ببینمش ! نمیدونم چرا ؟! تا قبل از اس ام اسشم هیچ حس خاصی بهش نداشتم که الان با اون پیام شکست بخورم یا هرچیز دیگه ای ! احساس میکردم شکستم ... به روم اوورده نمیدونم هرچی که بود احساس خوبی نبود ...

تو راه رو بودم که ازاونجاییکه چشام ضعیفه حدس زدم از ته سالن داره میاد که سریع برگشتم سمت آزمایشگاه . خیلی عصبی بودم اونروز و اینو فرزانه کاملا فهمیده بود .

متاسفانه بعد از کلاسم با تمام بچه های گروه روسی استادها جلسه داشتن و منم خدا خدا میکردم که فقط جلسه رو نیاد . با هزار ترس و لرز در تالار رجایی رو باز کردمو دیدم که همه هستن به غیر از اون ! نفسمو با بخیال راحت بیرون دادمو رفتم کنار فرزانه رو صندلی که برام جا گرفته بود ، نشسته ام ! همه دور میز کنفرانسی نشسته بودیم که طرف سمت چپم فرزانه بود ولی طرف سمت راستم سه تا صندلی خالی بود .

چنددقیقه ای بیشتر از حرف استادها نگذشته بود که در تالار باز شد ... تا صدای یکی از پسرای کلاس رو شنیدم برنگشتم سمت در ولی یهو در کمال ناباوری دیدم که سجاد دقیقا صندلی کناری منو کشید عقب و روش نشست .

تمام مدت دستام مشت کرده بود و خودمو پشتش قایم کرده بودم و جیک نمیزدم که برنگرده سمتم . فرزانه هم کاملا حالمو فهمیده بود باهام حرف نمیزد ...

دوباره تو اون جلسه استادها تصمیم گرفتن کلاسای مکالمه بذارن با سرپرستی سجاد ... !!!

با خودم گفتم همون ده جلسه ی گرامرم اشتباه کردم که رفتم و تصمیم قطعیمو برخلاف حرفای بقیه ، گرفتم که اینیکی نرم .

تا اینکه ...

/ 20 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Lemon Tart

نظرت تاثیر گذار بود ولی ... کلا یه کاریُ بگم باید انجام شه ... : )

پسر اریایی

حالا خواستگارات به رخ من میکشی که چی؟ من خواستگار ندارم باید بزنی به روم؟دل منو اب میکنی؟؟؟ دلشکستن هنر نمی باشد[دلشکسته][نیشخند]

پسر اریایی

خوب شده نشده. اگه واقعا دوس دات به خاطر موضوع به این بی اهمیتی جا نمیزد. نکبت لوس[منتظر]

صخره

[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند]

Baran

بری شوهر کنی که از دستت راحت شم[ابرو] این همونی بود که به من گفتی؟اخه تا اخرش نخوندم[اوه][خنثی]

elahe

سلام مهشید بیا بقیه شو بگو ببینم چطور شده؟؟؟ اگه هم وقت نوشتن نداری بیا تلگرام برام بگو من دیگه طاقت ندارم میخوام بدونم بقیه اش چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امیرمسعود

منتظر ادامشم

سونیا

ب نظرم چیزه مهمی نیس اگه بری پیش خودش میگه چ دخترییه که اصلا براش مهم نیس چقدر محکمه اگه نری فکر میکنه حتما برات مهم بوده که نمیری

پسر اریایی

وبلاگی که 5 سال داشتم مونس تنهاییم بود پاک شده خود به خود دارم میمیررررررررررررررررم