عنوانو کوفت !

جمعه( 10/11/ 93) :

رفتیم خونه ی زهرا اینا . از در که وارد شدیم ، باباشون با همه کلی حال و احوال کرد و تا به من رسید ، فقط میگفت : مَهــ... مَهــ... ( اسممو یادش رفته بود ! :((( )

گاهی وقتا فراموشی میاد سراغش و گاهی وقتا هم اونقدر حواسش جمع میشه و شروع میکنه به موعظه کردن که اطرافیانش تعجب میکنن . کلا اگر بخوام براتون باباشونو توصیف کنم باید بگم که شخصیت یه بچه ی چهار پنج ساله رو در جسم یه مرد 50 ساله قد کوتاه با ریش و سیبیل سفید بذارین . همونطور بی دلیل میخنده بی دلیل گریه میکنه و کلی حرف میزنه ... بنظرمن ماه بوده ماه ترم شده ولی اصلا دوست نداشتم یه استاد معارف رو تو اون حال ببینم . خدایا این مرد چقدر با پارسالش فرق کرده ... اما خداروشکر درد نداره و اونطور که دکترا پیش بینی کرده بودن ، نیس .

اینقدر حال باباشون اعصابمو بهم ریخته بود که اصلا نبود جناب ستاره رو فراموش کرده بودم . بنده ی خدا با اینکه جمعه بود ولی اضافه کار وایستاده بود . ( از خدا همیشه میخوام بهش سلامتی و به مالش برکت بده . براشون کلی دعا کنید . فرشته)

سر ناهارم هی من از دیوونه بازیام تعریف میکردم هی معصومه ( خواهر بزرگترشون ) و اوناهم از خنده غش کرده بودن ؛ زهرا که آخراش کنار سفره دراز کشیده بود . گاهی وسط خنده ام یهو ماتم می برد و فقط نگاهشون میکردم و ... .( ان شاالله همیشه لباشون خندون باشه . فرشته)

13ام بهمن :

از شیرخوارگاه با مرجان رفتیم کپلی برگر کنار زیست خاور . عینک جاتون خالی یه بشقاب داغ دو نفره سفارش دادیم و زدیم به بدن . خوشمزه ولی اگه پیتزا داشت بهتر بود ... . نیشخند( خودمونیم آخراش داشتیم دیگه بالا میووردیم ولی میدونین که .... پووول داده بودیم ! چشمکخنده )

بعدشم رفتیم زیست خاور و یه عالم خرید توووپ کردیم و وقتی از زیست خاور دراومدیم تازه یادمون اومد که بریم آلتونم ببینیم ! نیشخند

تو راه داشتم با مرجان حرف میزدم که یهو یه پسره از کنارم رد شد و همینطور که به من اشاره میکرد ، به مرجان گفت : دروغ میگه ... ! خنثی ( میترسید حرف نزنه ، یوقت خدایی نکرده من فکرکنم لالِ ! زبان )

آلتونم کلی بالا و پایین کردیم ولی از اونجاییکه من خیـــــــلی سخت پسندم دست خالی اومدیم بیرون و یه سری از مغازه های خیابون دانشگاه هم دیدیمو راهیه احمدآباد شدیم که بالاخره از یکی از مغازه های رو به روی بیمارستان قائم که اتفاقا OFF هم زده بود ، خرید کردیم . اوه

( کلی خریدهای اونشبمو دوست دارم ولی عکساشو بدلایلی و با توضیحش بعدا میذارم ! زبان)

خداروشکر شب خیلی خوبی بود که باعثش تنها مرجان بود و کلی بهم خوش گذشت . قلببغل ( کی من جبران کنم ، خدا میدونه ؟! )

/ 57 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م ا ه ی

پس باید منتظر ظهورت باشیم به زودی...

م ا ه ی

خدا انشاله به خیر بگذرونه

دورتر از من

خدمتکار[خنده] ولی خدایی اعتماد به نفس این این خانم شیما تو حلق کل بازدیدکنندگان وبت!!آخه به خاستگار نه بگی ..؟؟[ابرو] بعدشم این اتاقه که تو عکس میبینم بیشتر شبیه مهدکودکه وال‍ا[نیشخند]

امیرمسعود

تولدت با تاخیر مبارک. ببخشید دیر تبریک گفتم

دورتر از من

عاغاخودت گفدی به من چه؟[خنده] موظف که نه خواهر من منتها بعداپشیمونی فایده نداره که آخه آدم که خودشو لعن و نفرین کنه[زبان] خب اگه روحیش شاده که هیچی پس .. حق داره[راک]

م ا ه ی

کو پـــــــــــــــــــــــس؟؟؟

ستایش

عکسی که کشیده رومیگم خیلی باحاله....[نیشخند][چشمک]

ح

[رویا][عینک]

ɱ͠ĩ͠Ł͠Λ͠Ɗ

سلام خوبي؟ هههههههه ژله بيچاره رو چرا كردي تو پوست تخم مرغ [نیشخند]

امیررضا

بسم الله یعنی واقعا درسته که به این پسرا سخت میگیرید؟؟؟؟؟؟ واقعا که ...