دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

عنوانو کوفت !

همین چند دقیقه پیش یه چیزی شد که الان داره زوررر میزنه حال امروزمو بگیره ولی کور خونده ! ( دیگه پوست کلفت شدم !)

روز تولد شیما بهش اس دادمو بعد از تبریک و کلی چرت و پرت گفتن ، خودمو فردااش خونشون مهمون کردم ! نیشخند

این شد که پنج شنبه 9 بهمن ساعت 9 صبح خونشون بودم و شیما هم داشت خودشو خوشگل میکرد برای خاستگارایی که قرار بود ساعت 10 برسن !!! نیشخند خود شیما که میگفت اصلا نمیخوامو گفتم بیان که دورهمی بخندیم ! ابرو

مامانش بنده ی خدا هول شده بود و بعضی چیزا رو از من میپرسید که شیما برگشت به مامانش گفت : مامان غصه ی میوه و شیرینی و چایی رو نخور ( همینطور که به من اشاره میکرد ادامه داد : ) خدمتکارمون تعارف میکنه بهشون ! خنثی

تا خاستگارا رسیدن هردومون پریدیم سمت پنجره ی اتاقشو پرده رو یواشکی زدیم کنار و مادر و خواهرِ پسر رو دید میزدیم و ریز ریز میخندیدم ! نیشخندشیطان

تو اون مدتی که بودن ، تنهایی تو اتاق شیما نشسته بودم و لپ تاپش زیر و رو میکردم . یول خلاصه بعد از نیم ساعت خاستگارا رفتنو هنوز پاشونو از در بیرون نذاشته ، شیما جواب نه ! رو داد ... . چشم

دیدین وقتی مهمونا میرن بلافاصله بعدش حمله میکنین سمت میوه و شیرینیا ؟! منو شیما هم همون حال رو داشتیم ... نیشخندخوشمزه

داشتم آلبوم عکسهای شیما رو میدیم که دیدم چند تا از عکسای دو نفره امون رو چاپ کرده و گذاشته تو آلبوم ؛ اینقدر ذوق مرگ شدم که نگو ...! قلبیکی از همون عکسامونم از تو آلبوم درآووردمو گذاشتم تو قاب عکسی که برای امسال برای تولدش گرفتم . قلب

بعد از ناهارم طبق معمول کلی از خودمون عکس گرفتیمو دیگه رفع زحمت کردم . خجالت

شرح عکس :

_ توروخدا ببینین کمد دیواری اتاقشو چکار کرده ؟ البته منم رو دیوار اتاقم نقاشی کردم ( !!! نیشخند ) ولی نه به این بزرگی ! تعجب

_ اون نردبونیم که میبینین بچه ام از خودش سلیقه به خرج داده و جای کمد ، داده براش ساختن . بغل ( خدایی خیلی قشنگ و فانتزی شده ! تشویق)

_ اینم اون عکس دونفره و قاب عکسی که گفتم . قلب


جمعه( 10/11/ 93) :

رفتیم خونه ی زهرا اینا . از در که وارد شدیم ، باباشون با همه کلی حال و احوال کرد و تا به من رسید ، فقط میگفت : مَهــ... مَهــ... ( اسممو یادش رفته بود ! :((( )

گاهی وقتا فراموشی میاد سراغش و گاهی وقتا هم اونقدر حواسش جمع میشه و شروع میکنه به موعظه کردن که اطرافیانش تعجب میکنن . کلا اگر بخوام براتون باباشونو توصیف کنم باید بگم که شخصیت یه بچه ی چهار پنج ساله رو در جسم یه مرد 50 ساله قد کوتاه با ریش و سیبیل سفید بذارین . همونطور بی دلیل میخنده بی دلیل گریه میکنه و کلی حرف میزنه ... بنظرمن ماه بوده ماه ترم شده ولی اصلا دوست نداشتم یه استاد معارف رو تو اون حال ببینم . خدایا این مرد چقدر با پارسالش فرق کرده ... اما خداروشکر درد نداره و اونطور که دکترا پیش بینی کرده بودن ، نیس .

اینقدر حال باباشون اعصابمو بهم ریخته بود که اصلا نبود جناب ستاره رو فراموش کرده بودم . بنده ی خدا با اینکه جمعه بود ولی اضافه کار وایستاده بود . ( از خدا همیشه میخوام بهش سلامتی و به مالش برکت بده . براشون کلی دعا کنید . فرشته)

سر ناهارم هی من از دیوونه بازیام تعریف میکردم هی معصومه ( خواهر بزرگترشون ) و اوناهم از خنده غش کرده بودن ؛ زهرا که آخراش کنار سفره دراز کشیده بود . گاهی وسط خنده ام یهو ماتم می برد و فقط نگاهشون میکردم و ... .( ان شاالله همیشه لباشون خندون باشه . فرشته)

13ام بهمن :

از شیرخوارگاه با مرجان رفتیم کپلی برگر کنار زیست خاور . عینک جاتون خالی یه بشقاب داغ دو نفره سفارش دادیم و زدیم به بدن . خوشمزه ولی اگه پیتزا داشت بهتر بود ... . نیشخند( خودمونیم آخراش داشتیم دیگه بالا میووردیم ولی میدونین که .... پووول داده بودیم ! چشمکخنده )

بعدشم رفتیم زیست خاور و یه عالم خرید توووپ کردیم و وقتی از زیست خاور دراومدیم تازه یادمون اومد که بریم آلتونم ببینیم ! نیشخند

تو راه داشتم با مرجان حرف میزدم که یهو یه پسره از کنارم رد شد و همینطور که به من اشاره میکرد ، به مرجان گفت : دروغ میگه ... ! خنثی ( میترسید حرف نزنه ، یوقت خدایی نکرده من فکرکنم لالِ ! زبان )

آلتونم کلی بالا و پایین کردیم ولی از اونجاییکه من خیـــــــلی سخت پسندم دست خالی اومدیم بیرون و یه سری از مغازه های خیابون دانشگاه هم دیدیمو راهیه احمدآباد شدیم که بالاخره از یکی از مغازه های رو به روی بیمارستان قائم که اتفاقا OFF هم زده بود ، خرید کردیم . اوه

( کلی خریدهای اونشبمو دوست دارم ولی عکساشو بدلایلی و با توضیحش بعدا میذارم ! زبان)

خداروشکر شب خیلی خوبی بود که باعثش تنها مرجان بود و کلی بهم خوش گذشت . قلببغل ( کی من جبران کنم ، خدا میدونه ؟! )

۱۳٩۳/۱۱/۱٥ ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()