دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

نمیدونم خو ... !

*نمیدونم تاحالا همچین شدین یا نه یا اصلا همچین شخصی اطرافتون بوده یا نه ؟ ولی زهرا شب قدر امسال تو آل یاسین بهم گفته بود که یه فکرایی ناخواسته درمورد آینده میاد سراغش که چند وقت بعدش درست از آب در میاد و همین موضوع خیلی مترسوندش . مثلا یکی از همین فکرا بیماری باباشون بوده ... بابت این موضوع خیلی احساس گناه میکرد و همش فکرمیکرد که تقصیر اونه بیماریه باباشون !

قضیه رو به منو جناب ستاره گفت ولی به بهانه ی اینکه بعضی موقعها ما هم اینطوری میشیمو یه چیزهایی به دلمون میفته ، زیاد جدیش نگرفتیمو سعی میکردیم که زهرا رو با بی اهمیت جلوه دادن موضوع ، آروم کنیم .

تااینکه دو روز بعد ازاینکه از خونشون برگشتم (22/10/93) بهم زنگ زد و زد زیر گریه . میگفت که همون موقع که من از خونشون رفتم ، گرفته خوابیده و خواب خیـــــــــــلی وحشتناکی دیده . گریه اش امون نداد که خوابشو برام تعریف کنه ولی همش میگفت که مهشید من مطمئنم این زمستون اخرین زمستونیه که بابام میبینه ... . :((((((

حالا زهرا خبر نداره ولی منکه میدونم دکترا اینطور گفتن ...  بااین حرفش خودمم زدم زیر گریه ؛ نمیدونستم چی بهش بگم ؟! به هیچ وجه حتی به دروغم نمیتونستم آرومش کنم و انکار کنم . فقط تونستم بفرستمش حموم که دوش آب سرد بگیره ... !

پنج شنبه (25/10/93) :

از اونجاییکه جناب ستاره ، بنده ی خدا از صبح تا شب سرکاره ، زهرا بیرون رفتناش با منه اونروز باهم رفتیم حرم . خیلی دلش شکسته بود و خیـــــــــــــــــلی میترسه از این خوابش . خیلی اشک ریخت ولی نمیتونستم آرومش کنم متاسفانه :(

بعد حرمم داشتیم از گشنگی هلاک میشدیم که طبق معمول رفتیم پارک جلوی شرکت جناب ستاره و خودمون رو خجالت دادیم ولی بعدش من یه روز کامل حالت تهوع داشتم ناراحت:

راستی مامان باباشونم بالاخره جمعه برگشتن مشهد و خداروشکر حال باباشون اونطور که دکترا پیش بینی کردن نیس  و فقط گاهی فراموشی میاد سراغشون . ( براشون خیلی دعا کنید . فرشته)

* چند روز پیش نمره هامون اومد و مثه اینکه استاد وحشتناکه ( 8 واحدیه ) به همه ی ورودیها خیلی بد نمره داده و بخاطرهمین بعضی از دوستام از راه دور و نزدیک ، مخصوصا ستاره که یزدیه و بینهایت بخاطره لهجه ی یزدیش همه عاشقشن ، دست به دامن من شدن که برم دانشگاه و باهاش صحبت کنم . استرس

خلاصه یه روز کوبیدم رفتم دانشگاه و دقیقا دو ساعت منتظرش بودم ولی خانوم نیومد . زبان دیگه برگشتم خونه و چون ستاره اینترنت خونه اشون وصل نیس ، خودم از طریق پرتالش و ایمیلش یکسره برای استادها درخواست تجدید نظر میفرستادم که یوخت مشروط نشه !‌ یولدیگه بعد از 5 تا درخواستی که فرستادم دو تا استاد نمره اشو اضافه کردنو خداروشکر مشروط نشد ولی اون درسشو باید با ورودیهای 94 دوباره برداره ناراحت

اینم نمرات من ( آقا حمیدرضا متوجهین که معدل الف شدم !؟زبان ) :


دوشنبه( 6/11/93) :

با هدیه و عطیه ، دبیرستانمون قرار گذاشتم که بریم هم همو ببینیم هم دبیرا رو . عینک دلم کلی برای هدیه تنگ شده بود .قلب خداروشکر از خوابگاهش و دوستاش راضیه و مثه اینکه سخت که نمیگذره هیچ کلیم تپل مپل شده برعکس من که هر کدوم از دبیرا منو میدیدن میگفتن که لاغر شدمو تا میفهمیدن روسی میخونم جیغشون تا آسمونها میرفت که چرا روسی ؟! زبانمنم حوصله ی توضیح دادن براشون رو نداشتم و فقط میخندیدم ولی به بچه ها گفتم که اگر یه بار دیگه انتخاب رشته کنم بازم روسی میزنم !از خود راضی

راستی اون شرکت رو که گفتم از طریق بابای دوست مرجان آشنا شدمو براشون سه تا کار ترجمه کردم ؛ بابای دوستش از اون شرکت اومده بیرون و دیگه اونجا کار نمیکنه و گفته که رییس شرکت خیلی بدقول بود و اصلا حقوق کارمندهاشو نمیداده ! ناراحتحالا مرجان و مامانم دست گرفتن ؛ یکسره اذیتم میکنن و میگن که معلوم نیس چه جوری ترجمه کردی که اون بنده خدا رو از شرکت پرت کردن بیرون و از کار بی کارش کردی !زبانقهر

 * اواخر دی ماه بود که به فاطمه ، اون دوستم که سوم عقد کرد و پارسال که پیش بودیم رفت خونه ی خودشو همون پیشم حامله شد(!!! نیشخند) ، زنگ زدمو فکرکردم که دیگه زایمان کرده ولی با کمال ناباوری گفت که دکتر براش اول دی تاریخ زده ولی هنوز زایمان نکرده و به تاریخ سونوگرافی ده ماهشه !!!!!!تعجب

واییییی کلی دستش انداختمو بهش میگفتم که اشکال نداره دلتو بذار جای فیل ؛ فیلم دوسال بچه اشو نگه میداره ، تو هم حتما بچه فیل داری !خنده

خلاصه مریم کوچولو چند روز بعدش به دنیا اومد .قلب

دیروز با عطیه و مامانش رفته بودیم ببینیمشون و برای جوجه ام از این استخر بادیها گرفته بودم :قلب

تا فاطمه در رو برام باز کرد ، شروع کردم جیغ جیغ کردن که چقدر شبیه مامانآ شدی و اصلا آدم باورش نمیشه که من یه سال ازت بزرگتر باشمو ... .بغل

تا اونموقع نه خونه اشو نه جهیزیه اشو نه سیسمونیشو ندیده بودمو خداروشکر از همه چی کاملشو داشت و نه خونواده ی شوهرش براش کم گذاشتن و نه خونواده ی خودش .لبخند

خونه ی خیلی شیک و به نسبت بزرگی داشت . سه تا اتاق خواب و یه آشپزخونه و پذیرایی بزرگ . آشپزخونه اشم از در و دیوار و کابینتها بگیر تا وسایل خودش ، ست سفید مشکی بود . قلبسیسمونیشم مثه جهیزیه اش میتونم بگم یه کم بیشتر از حد کامل بود و هیچ چیز کم نداشت . از دوچرخه و تخت بزرگ و کوچیک بگیر تا میز اینه برای بچه و ... . ولی خداروشکر همه چیزش قشنگ بود .قلب

از جوجوش بگم که یه تیکه ماهه . قلبانگار نه انگار که هنوز یه ماهشم نشده ، سفیده و تپل مپله . یکسره دلم براش تنگ میشد و میرفتم سمتش آخراشم که همش بغلم بود . بغلخدا ان شاالله براشون نگه داره و عاقبت بخیرش کنه .فرشته

* راستی آدمها بعضی موقعها یه اشتباهایی میکنن که تا اون اشتباه رو نکنن متوجه نمیشن که چرا اشتباهه ؟ منم یکی از اون اشتباه ها رو 12 دی ماهه پارسال به طور ناخواسته گذاشتم کنار . اولش خیـــــــــلی اذیت شدم ولی الآن حتی به فکرشم میخندم و باورم نمیشه که فایلشو که یکی از فایلهای سکرته تو گوشیم بود و پاک کردم . یعنی آدم اینقدر سال به سال عوض میشه ... ! و اینم بگم که ان شاالله با کمک خدا دیگه اشتباهاتی که خودم تجربه اش کردمو سختیشو کشیدم تکرار نمیکنم ... .

* امروز تولد شیمااس . شیما عزززیزم تولدت مبارک . خاطره هایی رو که باهم داریمو خیلی دوست دارمو هیچ وقت یادم نمیره . ان شاالله خدا برات بهترینا رو پیش پات بذاره . :*

عکس بچگیای شیمای جیگرررم: قلب

۱۳٩۳/۱۱/۸ ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()