دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

آغاز یه دوره ی جدید :

بعد از دوازده سال ، امروز اولین 1 ام مهری بود که نرفتم مدرسه و تو خونه نشستمو روز شماری میکنم که شنبه برم دانشگاه ثبت نام کنم .مژه ( این یعنی یه حس خوب ! خیال باطل)

اگه خدا یه عنایتی کنه و یه قوتی بهم بده که یه روز کشوهای میزمو قفسه ی کتابا و کمد لباسا و  ... بریزم بیرون و هرچی به درد نخوره رو رد کنم بره ، خیلی خوب میشه ! اوه(حیف که خدا هیچوقت به من از اینجور عنایتآی ویژه نکرده ! نیشخند )

اینطوری جا باز میشه برای کتابای جدید و یه دوره ی جدیدتر . مژه

*زهرا ، از اونجاییکه دوره ی پیش دانشگاهیشو میگذرونه ، روزهای زوج میره همون کتابخونه ای که یه زمانی منو هدیه و شیما میرفتیم . منم روز اولی که رفت ثبت نام باهاش رفتم . انگار یکی گلومو چسبیده بود و داشت خفه ام میکرد . با وجب به وجبه اون کتابخونه و پارک خاطره دارم ... روی هر صندلی و کنار هر وسیله ی بازی هدیه و شیما رو به یاد می اووردم ! خیلی دلم براشون تنگ شده مخصوصا دیوونه بازیای شیما و خنده های هدیه . :(((((

یه روز به یاد موندنی که با هم داشتیم : افسوس

شنبه ی همین هفته هم دوباره رفتم کتابخونه و از اونجاییکه توی کتابخونه بینهایت سرد بود ، تصمیم گرفتیم تو پارک بشینیم که زهرا درسشو بخونه منم رمانمو . یول روز خوبی بود ؛ ناهارمونم روی چمنها نشستیمو خوردیمو کلیم چسبید . خوشمزه

اون کیف پولی که مشاهده میفرمایید ، جناب ستاره برای زهرا دوخته که قرار شده زهرا به منم یاد بده : یول

اونروز رمانمو تموم کردم . از اونجاییکه داستانش حقیقت داشت بینهایت ناراحت کننده بود و تا کی تو فکرش بودم .دلم واقعا به حال آرمان و بخصوص مارگریت ( شخصیتهای اصلی داستان ) سوخت . ناراحت

کتاب مادام کاملیا اثر الکساندر دوما (پسر ) اس که با اینکه اولین رمانشه ولی شاید به علت حقیقی بودن داستان ، فوق العاده مورد استقبال قرار گرفته .

یه جمله ی کوتاه از این کتاب :

آدمی گاهی با چه لذتی درد را میپذیرد .

*دوشنبه 31 ام شهریور یه همایشی قرار بود دانشگاه برگزار کنه که مخصوص ورودیهای 93 باشه . مژه خداروشکر بااینکه روز قبلش تب و لرز داشتم ولی صبحش حالم خوب بود و حسابی به سر و روم رسیدمو رفتم پای پیاده دانشگاه .عینک از خونه امون تا در جنوبیه دانشگاه یه ربع راهه ولی از در دانشگاه تا سالن 22 بهمنش تا بینهایت باید بری جلو . خنثی

جلوی سالن منتظر عطیه شدم که اونم با شوهر و مادرش اومد . عطیه یکی از دوستای دبیرستانیمه که برخلافه علاقه ی شوهرش ، هرطوری شده کنکورشو میده و ادبیات فرانسه قبول میشه .قلب

اول همایش رو با صلوات خاصه ی امام رضا (ع) و سخنرانی دکتر کافی (رئیس دانشگاه ) و ... شروع کردن و آخرشم با جواب دادن به سوالای دانشجوها تموم کردن و تموم 4 ساعتش به کنار این یه جمله ی مجریشونم به کنار که گفت :

**آغاز سال تحصیلی 1393_94 در دانشگاه فردوسی مشهد مبارک**

منو عطیه ذوق مرگ شده بودیمو رو شونه های همدیگه گریه میکردیم ! نیشخندبرای 5شنبه صحبم همه دانشجوها با یه سری از همین گنده موندها قرار گذاشتیم حرم .فرشته

روی این بادکنهآ دانشجوها آرزوهاشونو مینوشتن که منم روی بالاترینشون خیلی محرمانه نوشتم :

اول :3tare

دوم : موفقیتم توی این رشته

سوم : خوشبختیم + 3tare قلب

عطیه امروز راجبه کلاسهای تربیت مربی پیش دبستانی بهم گفت که خودش میره و آخرشم مدرک میگیره ...نمیدونم ولی  شاید رفتم . متفکر

از این به بعد سعی میکنم تند تند پست بذارم که طولانی نشه و اذیت نشین .قلب ( خدایی اینیکی کوتاه تر از بقیه اشون بود دیگه ... ناشکری نکنین ! نیشخند )

+ راستی دلم تنگ شده ... نمیدونم کی میشه ؟

۱۳٩۳/٧/۱ ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()