دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

چالیدره :

چهارشنبه (93/03/14) تو خونه نشسته بودم و شروع کرده بودم به غر زدن که آی من حوصله ام سررفته و این حرفا که آخرش تصمیم بر این شد که با زهرا اینا بریم بیرون ! از خود راضی

تا دوساعت داشتم تو نقشه ی مشهد دنبال جا و مکان آباد میگشتم که پیدا نشد که نشد ... شاندیز و طرقبه و پارک ملت و ... هستآآآآآآآ ولی خیلی تکراری شدن دیگه ... چشم با حرص نقشه رو جمع کردمو پرتش کردم اونور که اتفاقی چشمم به بند گلستان افتاد ! از آخرین باری که رفته بودم خیلی میگذشتو جای بدیم نیس . مژه

از ساعت چهار ظهر پای گاز بودم که برای شام یه غذای حاضری درست کنم که اونجا بزنیم تو رگ ... خوشمزه تمام مدت به این امید غذا رو درست میکردم که قرارِ بهشون بگیم مامانم غذا رو درست کرده ! نیشخندشیطان

تا ساعتای 6:30 طول کشید و بعد از آماده کردن فلاسک چایی و وسایل ، با بابامو مرجان رفتیم دنبال زهرا و جناب ستاره . اوه

تا چشمم به جناب ستاره افتاد ، دیدم وووووواووو چه تغییری کرده ! بقول شیما فقط جای یه نسیم ملایم که  از لای موهاش رد بشه کم بود ! خندهخجالت ته ریششو زده بود و شده بود مثه همون روزای اولی که میومد دنبال زهرا کلاس زبان ... قلببغل

وقتیکه رسیدیم به بند گلستان طبق عادتم که تو جاده چهار تا درِ ماشین رو قفل میکنم ، منو مرجانو زهرا پیاده شده بودیم ولی دوتا درِ جلو قفلش باز نمیشد و بابامو جناب ستاره تو ماشین گیر کرده بودن ...نیشخند  تا حالا به عمرا اینقدر نخندیده بودم ... منکه با کمال خونسردی پیاده شدمو ازشونم خداحافظی کردم ... شیطان حالا ما سه تا داریم بیرون ماشین بهشون میخندیم ؛ بابام تو ماشین عصبانی شده از دستمو جناب ستاره هم از ترس بابام جرئت خندیدن نداشت ... نگران به هزار بدبختی درِ سمت جناب ستاره باز شد و مثه همیشه که خندشو کنترل میکنه رفت سمت درِ سمت بابام که تا چشمش به من افتاد پِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ زد زیر خنده ... خنده ( خدا کنه اون صحنه هیچوقت فراموشم نشه ! )

تو راه خدا خدا میکردم که بند گلستان آبش خشک نشده باشه و ضایع نشم که خداروشکر آب داشت ولی تمام تختها و قایقها و ... رو جمع کرده بودنو هیچ جای نشستن نبود .  خنثی

بند گلستان :

با پیشنهاد جناب ستاره قرار شد بریم چالیدره . قلب

تا نشستیم تو ماشین گفتم که : بابا درها رو قفل کنم ؟ زبان چنان نگاهی از تو آیینه بهم انداخت که فهمیدم نباید قفل کنم ... نیشخند

وقتی رسیدیم چالیدره ، گفتن که راه زیاده تا بالای کوه  با تلکابین بریم ولی از اونجاییکه من از ارتفاع میترسم قرار شد که از پله ها بریم ...

چشمتون روز بد نبینه که n تا پله رو رفتیم بالا و منکه آخراش سینه خیز میرفتم ... گریهمرجانم که تو اون هیری ویری دائم میگفت : مهشید من الآن چه جوریم ؟! خنده

جای خیلی باصفایی بود ... زیر یه الاچیق نشستیمو چون داشت تاریک میشد اول از همه شروع به عکس گرفتن کردیم ... مژه

بعد از چایی جناب ستاره رفت یه عالمه هَله هوله برامون خرید . قلب (لا مصب اصن پفکهایی که اون خریده یه مزه ی دیگه داره ! )

موقع شام رسید و همینطور که داشتم بند و بساط رو آماده میکردم خیالم راحت بود که اگه بد شده باشه اینا فکرمیکنن که مامانم درست کرده ! نیشخندشیطان تا درِ ظرف کوکوها رو وَر داشتم ، مرجان گفت : مهشید ، بچه ام ، دو ساعت پای گاز بود و داشت اینا رو درست میکرد ! خنثی ( خواهرم دیگه لطف نکن شما ! ) منم از شدت استرس صدای قلبمو داشتم میشنیدم ؛ همه ی صد و بیست و چهار هزار پیامبر رو زیر آلاچیق دیدم تا بیاد این غذا تایید بشه . نگران خودم که اینقدر استرس داشتم یک کوکو سیب زمینی بیشتر از گلوم پایین نرفت ولی خداروشکر گفتن که خوب شده ...  اوه زهرا کم خورد و وقتی دلیلشو پرسیدم گفت که موقع اومدن ساندویچ خورده و طبیعتا ساعت 8:30 شبم گشنه اش نیس .  منم با خنده رو به جناب ستاره گفتم که احیانا شما چیزی نخوردین که حالا سیر باشین ؟ اونم با خنده گفت : نه اتفاقا من از ناهارم خیلی وقته که میگذره رو من حساب نکنین که برم کنار ، خودم تا آخرش هستم . قلببغل ( دست و جیغ و هووووورا !هورا)

 (سفره ی فقیرانه ی ما ! )

خیلی نشسته بودیم که یه رعد و برق زد و کل آسمونو روشن کرد . نگران منم از ترس رعد و برق و طوفانی که میگفتن قرارِ به مشهدم برسه شروع کردم جیغ جیغ کردن که آی الان صاعقه میزنه خشکمون میکنه و ... که بند و بساط جمع کردیم و حرکت کردیم سمت مشهد . نیشخند

توراهه برگشت ازشدت خستگی بیشتر آهنگ گوش میدادیم که دقیقا آهنگ آخر ، آهنگ ساده بگم کسری احمدی بود . آهنگش با نم نم بارونی که داشت میومد و حضورش کلیــــــــــــــــــ چسبید . قلب

آخرشم رسوندیمشون خونه و یکی از بهترین شبای من به حافظه ی بلند مدتم سپرده شد و یه پست برای وبلاگم . لبخند

اینم از اولین عکس دو نفره ی منو جناب ستاره که موقع رفتن یواشکی گرفتم ! ( لطفا ناحرمآ نگاه نکنن ! چشمک )

خیلی به هم میایم نه ؟ نیشخندچشمک

+ هِیـــــــــ جناب یادت باشه این چندمیش بودآ !

۱۳٩۳/۳/۱٦ ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()