دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

بی حیا !

دیشب بهم زنگ زد که برم پیشش باشم.........منم خیلی عصبانی شدم و هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم........

حالم خعیلی بده ..........

اصلا همچین انتظاری ازش نداشتم...........

حالم ازش بهم میخوره و ازش متنفر شدم ...........

از دیشب تا حالا گوشیمم خاموش کردم و تا صبح نتونستم بخوابم..........

منم برای تلافی چیزی که گفته عکسش رو گذاشتم تو ادامه مطلب تا آبروشو ببرم........


به نظرتون باهاش چکار کنم.............؟نیشخند

۱۳٩۱/٥/٢٤ ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()