دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

بی عنوان :

این پست رو صرفا برای این گذاشته میشه که جای پست قبلی رو بگیره !

پست قبلی رو هیشکی به جز خودم نخوند ؛ بخاطرهمین منم hidden کردمش !

23/02/93 :

روز پدر بود و فرداشم امتحان ترم داشتمو لای کتاب رو باز نکرده بودم که زهرا بهم اس داد که غروب میریم حرم حاضر باش . ( چقدر اینا میرن حرم البته منکه راضیم ازشون ! نیشخند ) منم قبول نکردم ولی زهرا اس داد که هرموقع حرکت کردیم بهت تک میزنم ! خنثی ( همه اینقدر دقیق حرفمو گوش میدنآآآآآآآآ تنها زهرا نیس ! ناراحت ) داشتم برای افطاری مامانم کوکو سیب زمینی سرخ میکردم که تک زد . منم کوکوهای توی تابه رو کلا فراموش کردمو شروع کردم به پاک سازی صورت و انتخاب لباس و ... . نیشخند هیچی دیگه تا یادم اومد و رفتم سراغشون دیگه هیچ فرقی بین رنگ کوکوها و ته تابه نبود .

تا کی به مرجان اصرار میکردم که تا مامان اینا از بیرون نیومدن همشو بخور ! نگران

تااینکه حدودای 7 اومدن دنبالم . من جدیدا به دلایل زیر به این نتیجه رسیدم که منو جناب ستاره اصلا با هم تفاهم نداریم :

_جناب ستاره عاشق کله پاچه اس  ولی قورمه سبزی زیاد دوست نداره . درصورتیکه من یه ماه هم بی آب و غذا تو بیابون بمونم ، لب به کله پاچه نمیزنم سبز ولی درعوض عاشق قورمه سبزیم ! قلب

_جناب ستاره عاشق فوتبال دیدنه درصورتیکه من دیدن این بازی رو چیزی جز وقت تلف کردن نمیدونم و از فوتبالم متنفرم ! منتظر

_تو ماشین انواع خواننده ها خوندن همینکه به آهنگ میدونم فرزاد فرزین قلب رسید آهنگ رو رد کرد ! ( من دیگه حرفی ندارم ! خنثی )

خلاصه تو پارکینگ حرم پارک کردیمو موقع نماز جماعت رسیدیم . اینقدر شلوغ بود که تو صحن جامع حرم رو سنگ ها نماز جماعت خوندیم ! اونشب خیــــــــــــلی شلوغ بود . منو زهرا رفته بودیم صحن اصلی تا نیم ساعت وایستاده بودیمو اصلا جای نشستن نبود . خداروشکر که حرم اینقدر وحشتناک شلوغ میشه ... یه جور دلگرمی ! خلاصه نائب الزیارة همتون بودم . فرشته ( از دست این سارا ؛ سوره ی والعصر رو سفارش داده بود که تو حرم به یادش بخونم ، منم قاطی کرده بودم ، آیه ها رو اینور اونور میخوندم ! نیشخند حالا چی از آب دراومده باشه خدا میدونه و فقط خودش به داد سارا برسه ! نیشخند )

زهرا ، بچه ام ، خیلی دلش گرفته بود . صدای گریه اش هنوز تو گوشمه .

جناب ستاره هم دید اوضاع ما خیلی خرابه ازمون فاصله گرفت که راحت باشیم ! قلب

خداروشکر اونشبم خوب بود و کلی چسبید و 10:15 هم رسیدم خونه و امتحان فردامم خوب دادم .  (فقط من دیگه تند تند دلم برای حرم (!!) تنگ میشه دیگه . چکار کنم ؟! نیشخندخجالتقلب )

(ببخشید که کیفیتش خیلی بده ! )

27/02/93 :

تو پارک کتابخونه داشتم با هدیه صحبت میکردم که یه پسره از دور اومد سمتمون و گفت : ببخشید میشه برید تو کتابخونه دوست دختر منو صدا کنید ! تعجب اسمش محبوبه فلانِ ... آخه باهم دعوامون شده اومدم باهاش صحبت کنم ! نیشخند ( هِــــــــــــــــــــــــی روزگار ! چرا عاقل کند کاری که باز آید پشیمانی ؟ زبانشیطان) و یه سری از مشخصات ظاهریشو داد که هردومون گرفتیم که کیه ! رفتیم بهش گفتیم برو بیرون که دوست پسرت اومده دنبالت ! جالب اینکه سریعم آشتی کردنو دختره سوار ماشین شد و رفت ! خنثیخنده

* امروز سر جلسه ی امتحان یکی از دوستای ابتداییمو دیدم که اتفاقی حوزه ی امتحانیمون یکی شده !با لباس بیرون و شال اومده بود که امتحان بده و از صورت ماسک زده و چشاش میشد فهمید که حالش خیلی بده ! تا اینکه بیرون حوزه یکی از دوستام بهم گفت که پدرش پریشب فوت کرده . خیلی متاثر شدم . حالا اون با خنده درباره ی دماغ عمل کرده اش میگفت و مسخره اش میکرد . نمیدونم چطور بعضیا اینقدر راحت درباره ی فوت یه عزیزی صحبت میکنن ؟! انگار نه انگار که پدر دوستش بوده ! اگه خدایی نکرده پدر خودشم بود با خنده میگفت ؟

 * خب دو تا خبر توپم دارم براتون ولی چون اینجا آشنا رفت و آمد میکنه فعلا نمیگم .زبان

 و در آخرم :

۱۳٩۳/٢/٢۸ ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()