دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

یکی هست ...

وقتیکه مامان بابام به قصد فرودگاه خونه رو ترک کردن (!) ، منو مرجانم بدجوری بهمون حس استقلال دست داد و شروع کردیم به ریخت و پاش کردن . دورتادور خونه پراز ظرف کثیف شده بود و تااونجاییکه چشم کار میکرد پوست تخمه  ... نیشخند شبشم تا دیروقت هردومون بیدار بودیمو سریال کُره ای میدیدیم تا اینکه صبح تا چشامو باز کردم دیدم مامانم بالاسرمه ! استرسیاد اولین چیزی که افتادم ، پوست تخمه هابود . نیشخندبخاطرهمینم سریع چشامو بستمو خودمو زدم بخواب . صدای مامانمو میشنیدم که میگفت :من موندم با چه امیدی خونه رو سپردم به اینا ؟ هنوز 24ساعتم نشده که رفتیم فرودگاه  ! حالا باز جای شکرش باقیه که پروازمون کنسل شده . (همه پدر ومادرآ موقع رفتن ، بچه هاشونو به خدا میسپارن ، مامان من خونه رو به خدا سپرد !نیشخند )

جالب اینکه وقتیم از مشهد حرکت کردن ، بازم مرجان جیزی نمیخورد تا مطمئن بشه که از مرز خارج بشن بعد !نیشخند

چندروز اول که از فرط تنبلی امکانش بود نون به در یخچال بکشیمو بخوریم و یا ظرف از همسایه ها بگیریم ولی نه غذا درست میکردیم نه ظرفها رو میشستیم . نیشخند تا روز اول سال تحویل دیگه خودمون شرمنده کردیم .مژه

از صبحش به خونه رسیدیمو مرجان غذا درست کرد ( لازانیا ) و منم کیک .

(خیلی خوب شده بود .خوشمزه)

سرصبحونه مرجان پشنهاد کرد که هفت سینمون رو ببریم شیرخوارگاه که هم ما تنها نشینیم خونه هم پیش جوجه ها باشیم . اولش قبول نکردم ولی بعدش با اخمهاش راضیم کرد و چه خوبم شد که رفتیم .قلب

نزدیک سال تحویل پایین تخت بچه ها نشسته بودمو با دنیایی از اشک داشتم زیارت عاشورا و سوره یس میخوندم . انگار اصلا دوست نداشتم که سال تحویل شه و میترسیدم ! از این میترسیدم که نکنه امسالم مثه پارسال باشه ؟!

دیگه با گریه پریدم بغل مرجانو بهش عید رو تبریک گفتم و از همون تخت اولم عید رو به تک تک جوجه ها تبریک گفتمو سپردم که برام کلی دعا کنن.فرشته

هفت سین خونمون :

هفت سین شیرخوارگاه :

روزهای عیدامسال برام خیلی سریع و خشک گذشت . نه کسی رو داریم که عید بریم بهش سر بزنیم نه کسی حالی از دو تا دختر تو شهر غریب میپرسید . منو مرجانم وقتمون رو با سریال و خواب و خوردن و درس میگذروندیم . تا اینکه روحانیشون (نیشخند!) بهم اس داد و تبریک گفت عید رو .

روزی که باشیما رفته بودیم بیرون از بس تو خونه نشسته بودم بنظرم مشهد خیلی عوض شده بود ! نیشخندرفتیم همون سوپری که همیشه میریم . من نمیدونم چه حکمتیه که هرموقع تو این سوپر میرم گند میزنم . یه بار که پول نداشتم ! یه بارم منوشیما با عجله از توی جدولای احمدآباد گذشتیم غافل از اینکه یه خروار کود ریختن . هیچی دیگه با ضخامت یه وجب کودی که کف کفشمون چسبیده بود رفتیم همین سوپره ، که پسره با احترام تمام بیرونمون کرد ! خنثی

یه روز ظهر خواب خیــــــــــــــــــلی بدی دیدم تا از خواب بیدار شدم دل تو دلم نبود . دائم از مرجان حال مامان و بابا رو میپرسیدمو خدا خدا میکردم که اونروز زنگ بزنن بهمون . تا اینکه بالاخره آخرشب زنگ زدنو تا صدای مامانمو رو شنیدم یه نفس عمیق کشیدمو شروع کردم به گریه کردن . هرچی اصرارم کردن که چی شده خوابمو تعریف نکردمو و بهونه دلتنگیمو اووردم .

یه شبم از شدت دلدرد از خواب پریدم . رو پام بند نبودم دائم تو خونه راه میرفتمو آه و ناله میکردم . هِیـــــــــ میرفتم بالاسر مرجان که بیدارش کنم ولی دلم نمیومد ،آخه صبح باید میرفت سرکار . هیچی دیگه اینقدر به خودم پیچیدم که ساعت 6 صبح جلوی بخاری خوابم برد . ناراحت

تا چشامو باز کردم مرجان بهم خبر داد که با همکارش میاد خونه . از یه طرف از کمر درد داشتم هلاک میشدم از یه  طرفم استرس ناهار رو داشتم . میترسیدم خوششون نیاد و مرجان جلوی همکارش خجالت بکشه . تو آشپزخونه بهم گره خورده بودم . از یه طرف سیب زمینی سرخ میکردم از یه طرف گوجه از اونیکی طرفم کباب ! نیشخند و در اخرم برنج و سالاد و چایی ...(ولی خداروشکر میگفتن که خوشمزه شده .مژه )

93/01/10 مامانم اینا میرسیدن .  صبح ساعت 7بیدارشدمو قورمه سبزی بار گذاشتم و شروع خونه تمیز کردن . یه سری از تشکها رو ملافه کشیدمو لباسای تمیز رو جابه جا کردمو ...مژه

آخرشم نشستم پای نت . یه پسره اومده بود وبم برام کامنت گذاشته بود که چقدر زشتی ! تا دوساعت داشتم میخندیدم . میخواستم بگم حالا تو این عکسم خوب افتادم ، خدا بهت رحم کرده که عکسهای دیگه امو ندیدی ! خنده

دقیقا مثه موقع رفتنشون که جلوی در فقط من با کاسه آب تو دستمو مرجان بودیم موقع اومدنشونم فقط من با اسفند تو دستمو مرجان بودیم !

خداروشکر برگشتنو اینطور که میگن خیلی بهشون خوش گذشته . قلب

_ یه سری از آهنگها هستن که خیلی به دلت میشینن ولی بعضیاشون هستن که علاوه براین خیلیم شبیه حال و هوای خودته مثه آهنگ یکی هست مرتضی پاشایی .آهنگ وبم گذاشتمش  و کاملا میفهممش که چی میگه . انگار برای من خونده !


یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسمو اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونکه قلب من اینهمه بیتابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه ، پر از اشک و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم در رو که می بست ، میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم ، بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکَنم اینجا

سکوت اتاق رو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

.

.

.

۱۳٩۳/۱/۱٢ ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()