دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

تا باد چُنین بادا ...

همه چی داشت خوب پیش میرفت ...شب تولده مرجانو میگم .

به بابام زنگ زدم یواشکی بهش سفارش کیک رو کردم و خودمم زیر کتری رو روشن  و با عجله شروع به تزیین میوه کردم و ... و... و...

اما حیف که شیرینیه اونهمه شلوغ بازی و برنامه ریزی همه زهر شد .

حیف که شبی که میتونست حداقل یکی از شبای آروممون باشه برابر شد با یکی ازشبهای بی ستاره و سرد و طولانیه منو مرجان .

راست میگفت همش تقصیر من بود... تقصیر منه که کاسه صبرم سر اومده ؛ تقصیر منکه دیگه اشکام از من فرمان نمیگیرن و وقت و بی وقت رو گونه هام سُر میخورن ...

چطوری خودتو میتونی همیشه تبرئه کنی و برای ما حکم ببری ؟ ( خدایا نمی بینی نه ؟ تاصبح زیر پتو اشک ریختنمو نمیبینی ؟ باشه !  پس هرچی شد پای خودت ...)

چقدر اونشب از موهام بدم اومد ... دیگه دم اسبی نمیبندمشون ...هِه طوری که مثلا دوست داشتی و در عمل یه چیز دیگه نشونم دادی .

خیلی شرمنده مرجانم شدم ...تا اخر شب حتی نتونستم تو چشاش نگاه کنم .

ببخشید خواهرم منو ... شرمنده اتم .

روز تولدشم نمیدونم به مجازات کدوم گناهش تا از دانشگاه اومد ، خستگی رو بهونه کرد و تا صبح روز بعدش خوابید .

*یه سفر دلم میخواد که تنها باشم و هیچکسو نشناسم ، هیـــــــــــــچکس ... تو هوای سرد فقط جیغ بزنمو گِله کنم ازت  و اشک بریزم .

دلم یه سرماخوردگی سخت میخواد .

دلم خیلی چیزا میخواد ... خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی .

 


 

_ حیف هول هولکی شد ولی قشنگ شده بود !

_ گاهی وقتا یه کارایی میکنم که خودم برای خودم غریبه میشم . اون از خجالتم اینم از استرس بی دلیلم که تا حالا طعمشو نچشیده بودم . یعنی اینقدر شدید بود که بجای اینکه به 118 تماس بگیرم به 110 تماس گرفتمو تازه دوقورتو نیمم باقی بود ! (سربازه چقدر از دستم خندیده باشه خدا میدونه ! خجالت )

_ چهارشنبه هفته ی پیش از اونجاییکه ناهار نداشتیم که ببریم کتابخونه ، قرار شد از اونجا یه چیزی بگیریمو بخوریم ولی دریغ از اینکه هر کدوممون جداگانه غذا برای هرسه تاییمون درست کردیم بدون اینکه به اون دو نفره دیگه بگیم !!!!!

خوردنیهایی که باهاشون همدیگر رو غافلگیر کردیم :

هدیه :  عدس پلو + لوبیا پلو + سالاد کاهو + دلستر + پیراشکی

شیما : باقالی پلو + ترشی + انار + کپُل

مهشید : چایی و آش رشته !

بقول شیما همه یه ساندویج کوچیک میارن کتابخونه که زیاد وقتشونو نگیره ما یه کتاب میاریم که زیاد وقتمونو نگیره ! نیشخند

با هدیه حساب کردم که  اگه از همون ساعت ده صبح که رسیدیم کتابخونه شروع به خوردن میکردیم تا پایان وقت کتابخونه ، زمان کم می اووردیم ! نیشخند ( ولی وجدانا خوب خوندیم . از 9 ساعتی که اونجا بودیم ، 6 ساعتشو خوندیم .اوه )

آش رو بعنوان صبحونه رفتیم تو مسجد خوردیمو بعدش یه مرده با کمال احترام پرتمون کرد بیرونو درم رومون قفل کرد ! خنثی

به ناچار موقع ناهار تو سرما رفتیم آخرای پارک زیر درخچه ها شروع کردیم به خوردن ... ( اما خیـــــــــــــــــــــــــــلی چسبید ! خوشمزه ) یه لحظه یه پسره رد شد و ما رو کفگیر به دست دید ولی سریع روشو اونور کرد ! (فکر کنم خجالت کشیده اش ! نیشخند)

خوشحال میشم اگه چایی خوردنمو کم کنمو مثه این شیره ای ها لیوان لیوان چایی نخورم ... نگران

 

فکر کنم آخرش با سماور محشور شم ! نیشخند

۱۳٩٢/٩/٢٧ ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()