دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

در هم نوشت !

_ محرم امسالم مثه هرسال یا آل یاسین بودم یا شمس الشموس ...یا تنها یا با مرجانو بقیه .

اما فرقش با سالهای قبل این بود که خیــــــــــــــــــــــــــــــلی زود گذشت و بیشتر چسبید .

مخصوصا زیر بارون شمع روشن کردنه شام غریبانش . ( حیف که شب حضرت علی اصغر *علیه السلام *رو از دست دادم . )

جلوی مسجد دختره بهم شمع داد و گفت : حاجت کن و تا سال بعد نگهش دار ...

(اگه بدونی برای چی ظهر عاشورا گِل میمالن به سرشون ، دیگه مسخره نمیکنی . غیر از اینکه اولین نفر تو ظهر عاشورا حضرت زینب * السلام الله علیها *بودن که زانو زدنو خاک بسرشون میزدن ؟)

خدا رو شکر ... انشااالله از همه قبول کنه. فرشته

_ مامان بابام انشاالله 25 آذر میرن کربلا ... سفرشون بیخطر .

تنهایی لازمه برامون ؛ شب یلدا رو شاید دونفره باهم بگذرونیم . لبخند

( وقتی بیاد یکی میزنم تخته سینه اش میگم : چرا اینقدر دیر ...؟)

_ چرا بغل من سرده ؟ مثه یه تیر آهنی میمونه که تو برف یخ زده باشه ... ( سنگکوب میکنه که !)

_ یه مجسمه وحید بهم داده بود ، فرشته ای که روی یه صخره نشسته بود و یه صورت ملیح و بالهای قشنگی داشت .

مامانم چند روز پیش دستش میخوره و میشکنه و بدون اینکه به من بگه میندازتش بیرون . خنثی

درسته یه مجسمه بود ولی برام ارزش داشت ... خیلی زیاد ... دلم براش تنگ شده . ( بازم فدای سرت ؛ بقول خودت بعد از سالها اومدی اتاقم بالاخره یه قربونی باید میکردی دیگه ! )

_ تا حالا نمیدونستم اینقـــــــــــــــــــــــــــدر خجالتیم ... وقتی تفتیش بدنی داشتیم ، سرخ شده بودم ، دستام یخ کرده بود و میلرزیدمو سعی کردم خودمو تو بغل هدیه قایم کنم .

_ تو هوای سرد تاب بازی کردن میچسبه مخصوصا اگه تو بچگیت زیاد بازی نکرده باشی.  ( البته هنوزم مثه بچگیم از ارتفاع میترسم ! )

_ چند شبه با ترس از خواب میپرمو صدات میکنم ولی نمیشنوی .

_ چهارشنبه ها با هدیه و شیما میریم کتابخونه .

هفته پیش فقط منو هدیه رفتیم . ناهارم رفتیم فست فود پایین کتابخونه که پشت مانتوی هدیه چسبید به بخاری و مانتوش پشت نداشت !

حالا عصبانی شده بود میگفت : یعنی چی ؟ چرا اینقدر بخاریش زیاده؟ شاید یکی بیاد لباس تنش نباشه ! نیشخند

ایـــــــــــــــــــــــــــــنقدر چایی خوردیم که خوابمون نبره تااینکه آخرش چشامون آکواریوم شد و دستمون از w.c  کوتاه . خجالت

این هفته شیما هم اومد . ناهار لوبیا پلو از آشپزخونه گرفتیمو رفتیم تو مسجدش سه تایی دلی از عزا درآووردیم ولی دریغ از یه تیکه گوشت !

خوبه تو مسجد غیر از ما سه نفر کسی نبود واگرنه بخاطره شیطنتهامون پرتمون میکردن بیرون . نیشخند

خوش مزه نبود ! نیشخند

_ میگه : بقول کلاه قرمزی : کاشکی من داییناسورت بودم ... ( یعنی چی ؟)

_ اونیکه تو پارک پیداش کنی ، نیمه گمشده ات نیس ، نیمه اتو میبره گم میکنه ...( میدونستی حرفت لایک داره ؟ )

۱۳٩٢/٩/٧ ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()