دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

نخون که پشیمون میشی :))

بزور خودمو نشوندم پای لپ تاپ تا پست جدید بذارم ؛ نمیخوام حتی جزئی ترین خاطره خوبمم فراموش کنم ...لبخند

درست سه شنبه هفته پیش بود که به دلایلی حالم خیلی بد بود ؛‌ عین یه افسرده شده بودم که روی تختش دائم این پهلو اون پهلو میشه تا شاید مسکن همیشگیش بیاد سراغش (خواب) مخصوصا وقتی فهمیدم که عروسی عموم نمیریم و یه دفعه تمام ذوقم برای تجدید روحیه ؛ خاکستر شد و بدتر از قبل شدم ... (مثلا میخواستن بهتر کنن که نتونستن ، چون متاسفانه راهشو بلد نیستن ...)

نفسم بالا نمیومد انگار یکی نشسته بود رو قفسه سینه ام ... بردنم اور‍ژانس که کار خیلی بیهوده ای بود ... همون چیزایی رو شنیدیم که از قیافه امم میشد حدس زد و دیگه نیازی به نوار قلب و آرام بخش نبود ...

یه به ظاهر دکتر با خشکی تمام بهم گفت اینقدر فکر و خیال نکنو همه ی حالتات عصبیه ...

یه پوز خندی بهش زدمو دفترچه امو گرفتمو رفتم بیرون از اون بیمارستان لعنتی ...

تااینکه یهو برای فردا صبحش ساعت 12:45 بابام بلیط قطار گرفتن بمقصد شاهرود ! انگار تمام دنیا رو بهم دادن .

طبق معمول از اونجاییکه ما تو غم هم شریکیمو تو شادیآ همیشه جدا از همیم فقط منو بابام راهی شدیم .

(طبق تحقیقاتی که من کردم باید خوددرگیری مزمن باشه !خنثی)

از صبحش دائم داشتم بدو بدو میکردم اول از همه وسایلای خودمو جمع کردم ، بعدش یادم اومد که وقت آرایشگاه نگرفتم ساعت 8:30صبح زنگ زدم به خونه یکی ازعموهام که همیشه برام وقت آرایشگاه میگیرن ... ولی جواب ندادن و منم زنگ زدم به نوید ، نویدم بنده خدا خواب بود و گفت من سمنانمو از مامان اینا خبری ندارم ، منم با پررویی تمام یه عذرخواهی کردمو دوباره زنگ زدم به امید .... اتفاقا امیدم خواب بود . (البته اون حقشه !)نیشخند گفت مامانش خوابه و هرموقع بیدار شد بهش میگه که بهم بزنگن  . ( نوید و امید پسرعموهامن ! نوید 25 ساله و امید 22 ساله صادره از شاهرود ! نیشخند)

رفتم بیرون که وسایلایی رو که میخوامو بگیرم ولی همه جا بسته بود دیگه هیچی زنگ زدم به شیما اتفاقا شیما هم خواب بود ولی دیگه دوستی بدرد همین جاها میخوره دیگه نیشخند رفتم هرچی که نیاز داشتمو ازش گرفتمو تو این فاصله زنعمومم بهم زنگ زدنو برای آرایشگاه با خجالت تمام بهشون سفارش کردمو کلی عذر خواهی کردم .

رسیدم خونه رفتم حمومو هنوز از حموم در نیومده بابامم اومدنو وسایلا رو چیدیم تو ساکو دِ برو که رفتیم ...

کوپه امون با یه پسر و دختر دیگه مشترک بود که متاسفانه بهم خیلی سخت گذشت ... دیگه همه چی رو هیچ کرده بودن ! (منکه نفهمیدم بالاخره چه نسبتی با هم داشتن ، دختره متولد 70 بود که یه بچه ی حدودا 1 ساله داشت که یبار در جواب تلفنهایی که بهش میشد ، میگفت با پسر خاله امم یه بار میگفت با دوستمم و ....ابرو)

وقتی رسیدیم شاهرود حالم خیــــــــــــــــــــــــــــــلی بد بود . هم معده ام درد میکرد هم روحیه ام کلا بهم ریخته بود ، حال و حوصله هیشــــــــــــکی رو نداشتم حتی  تو کوپه هم جلوی اون پسره چند بار زدم زیر گریه وقتی هندزفری تو گوشم بود و آهنگآی مازیار فلاحی رو گوش میدادم !( یکی از بدیهام که از بچگیم باهامه اینکه به هیچ وجه نمیتونم گریه امو کنترل کنم اَه ....!)دیگه با انواع مسکنها خودمو آروم کردمو اول از همه رفتم پیرهنمو دادم خشکشویی و بهش سفارش کردم که برای فردا صبح میخوام .

شبش نوید و امید اومدن که طبق معمول برای وسایلای آتیش بازی آخر شب عروسی برنامه ریزی کنن ... چندتاشم همون شب روشن کردیم و مدیریتشو امید به عهده گرفت که زد و یکی از رو تختیآی مامانجونیمو سوزوند ! ( بیشتر از اینم ازش انتظار نمیره چشم)

نویدم بهم گفت که فردا ساعت 3:30 وقت آرایشگاه دارم که با زنعمو میاد دنبالم .

فرداش که روز عروسی بود ( پنج شنبه 18مهر) طبق معمول خونه ی مامانجونیم شلوغ بود و همه هول و ورای عروسی رو داشتن . ساعت 10صبح رفتم لباسمو تحویل بگیرم که دیدم مچاله شده ، هنوز رو میزشه و از شدت استرس یکی زدم تو صورتمو لبمو گاز گرفتم ، بیخبر از اینکه خشکشوی داره نگاهم میکنه . نیشخند اونم از استرسم هول شده و گفت تا نیم ساعته دیگه حاضره ! منم حوصله گشت زدن تو شاهرود یا دوباره برگشتنو نداشتمو به بابام سپردم که سر راهشون بگیرنو بیارن برام !

تا ساعت 3ظهر خودمو با مرتب کردنو تمیز کردن صورتمو موهام و لاک زدن گذروندمو وسایلامو جمع کردم . ( چون یه راست از آرایشگاه میرفتم تالار باید تمام وسایلای لازمو با خودم میبردم !) سفارشات لازمم به بابام کردم و وسایلاشونم آماده براشون رو تخت وحید ( عمو کوچیکم ) گذاشتم تا اینکه نوید اومد دنبالم ...

راس ساعت 3:30 پشت در آرایشگاه بودیمو از آرایشگر خبری نبود ! داشتم از شدت استرس دیوونه میشدم . وقتی به این فکر میکردم که الان حتی فامیلای دورهم حاضرنو منکه خیر سرم برادر زاده ی دامادم هنوز پشت در آرایشگاه نشستم ، داشت دیوونه ام میکرد تا اینکه تازه ساعت 3:45 تشریف فرما شدن ... زبان

زنعمومم اومدن داخل و بهش کلـــــــــــــــــــــی سفارش کردن و گفتن که همونطور که قولشو داده بودی ساعت 4:30 میام دنبالش .(عروسی ساعت 5 شروع میشد !)

آرایشگر هم اصلا اعصاب نداشت ، هِی به قد موهام نگاه میکرد هِی نُچ نُچ میکرد ، آخرش برگشت گفت : موهای بلندم حدی داره تا یه حدیش قشنگه !زبان بهش گفتم میشه بهم بگی که چجوری میخوای درست کنی ؟ اونم با کمال خونسردی گفت : نه خنثی

منم کم نیووردمو کم کم مدل مد نظرمو بهش گفتم و گفتم که نمیخوام مثه عروسیه اونیکی عموم بشه و تکراری باشه ! اونم عکس موهای اونشبمو دید و گفت : شینیونی که رو سرت کار کرده ، شینیون عروسه !!!!!!!!! تعجب ولی من برات دخترونه درست میکنم !

با تمام غر غرهایی که کرد ، کارش خوب بود :

یه دسته باریک از پشت موهامو برام لخت کرد و از پشت گردنم گذاشت رو شونه امو جلوی موهامم برام کوتاه کردو ریخت تو صورتمو بقیه اشم با چندتا گیس و یه پاپیون کوچیکی که با موهام درست کرده بود ، ترتیبشو داد ... درکل شینیونش مَن درآوردی بود ولی خوب بود و بقول خودش دخترونه !مژه

نوید بنده خدا راس 4:30 اومد دنبالم که حاضر نبودمو دوباره رفت و 20 دقیقه بعد برگشت ... تو همون آرایشگاه لباسمو پوشیدمو چون ماکسی بود فقط یه مانتو و شال پوشیدمو زدم بیرون از آرایشگاه ...

تیپ اونشبمم خوب بود :

یه پیرهن ماکسیه سفید مشکی با کفش مشکیه پاشنه بلند و طبق معلوم با یه آرایش ملیح . مژه

جالب اینکه 5 تا 7 مهمونآی درجه یک میان بااینهمه امید دوستش ( صادق) رو دعوت کرده بود و صادقم از همه زودتر پشت در نشسته بود !خنثی

موقعیکه صدامون کردن که بریم بالا و کادوی عروس و داماد رو بدیم ، فقط خدا خدا میکردم که با این دامنی که همش زیر پامه و با این کفشا نخورم زمین که الحمدالله بخیر گذشت ... بد استرسیه ...بد !

اینطوری بهتون بگم دیگه بااینکه اصلا رقصم نمیومد ولی از اول تا آخر وسط بودمو تلافی عروسی اونیکی عمومو درآوردم !خجالت

گاهیم که کفشام جوابم میکردنو منم درشون میآوردمو در هر صورت مقاومت میکردم !( خوبیه پیرهن بلند اینکه اصلا پاهات دیده نمیشه حالا تو میخوای دمپایی پات کن !نیشخند)

تا ساعت یازده شام بودو بزنو بکوب و یکمم جلوی تالار آتیش بازی کردنو بقیه اشم گذاشتن برای باغ !


جلوی تالار بابام بهم گفتن که باغشو نمیانو یه راست میرن خونه ی مامانجونیم ! منم مونده بودم با کی برم که امید صدام که با اونا برم ! وقتی برگشتم سمت امید رو نگاه کردم دیدم همزمان صادق و امید و نوید و وحید تو یه ماشین نشستنو دارن نگاهم میکنن ! نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند منم تو دلم گفتم پای پیاده برم باغ بهتر از اینکه با شماها بیام ! تعجبتو ماشینی نشستم که فیلمبردار بود و دائم شیشه پایین بود و داشت از ماشین عروس فیلم میگرفت و من بدبختم تو اون هوا ی سرد میلرزیدم ! ناراحت

زمان باغش نسبت به عروسیه اونیکی عموم یکم کمتر بود حدودا تا ساعتای 2:30 بود که بعدش آتیش بازی بود و رفتیم جلوی خونه اشونو گوسفند رو قربونی کردنو بسلامت رفتن داخل !قلب خوشم میاد صادق تا آخرین لحظه تنهامون نذاشتو دائمم وسط بود با اون پاش که توش پلاتینه ! (با موتور تصادف کرده بوده چند وقتآی پیش ولی اون مقاومتش بیشتر از منه مثه اینکه !زبان)

با نوید برگشتم خونه مامانجونیم که با کمال تاسف دیدم چون آخرین نفرایی بودیم که  از باغ می اومدیم ، هیچی جا برای خوابیدن نیست ! خنثی به پیشنهاد امید با هزار رو دروایسی با وحید رفتم خونشون ! با تمام سرمایی که بود ولی حاضر نشدم با اون پاهای زغالم که انگار سر ساختمون بودم ، برم داخل خونشون ! همونجا تو حیاطشون دامن لباسمو بلند کردمو پاهامو شستم ! تا یه چایی بخوریمو یکم بحرفیم ساعت شد 5 صبح و بعدشم لالا ! امید بهم گفته بود که ساعت 9 صبح بیدارش کنم تا منو ببره خونه مامانجونیم چون ساعت 1 ظهرش بلیط داشتیم و باید وسایلارو جمع میکردم !اوه

پسرا تو حال خوابیدنو زنعموم تو یه اتاق منم تو یه اتاق دیگه !چون میدونیستن که از تاریکی میترسم در اتاقو باز گذاشتنو چراغ خوابم تنظیم کردن سمت اتاق من ! خجالتمنم با شال خوابیدم و یه اخلاق بد دیگه امم اینکه وقتی برای اولین بار جایی میخوابم ، خوابم خیلی سبکه ! ساعت 5 صبح خوابیدیم ، ساعت 8:30 اتومات بیدار شدمو 9 رفتم تا امید رو بیدار کنم ! تو حال به پهلو خوابیده بود و پتو رو کشیده بود رو سرش . تا دستمو گذاشتم رو پتوش سریع پتو رو کشید کنار رو با چشای قرمز گفت چی شده ؟ وقتی بهش ساعت رو نشون دادم یکم خودشو کش و قوس داد و یه لبخندم تحویلم داد که تو دلم بهش گفتم نیشتو ببند بچه پرررررررررررو! ابرو

بنده خدا ساعت 6:30 بیدار شده بود و نون تازه گرفته بود برای صبحونه ولی من میل نداشتمو یه لقمه بیشتر نخوردم ! خندهاز صبح اونروز تا موقعیکه سوار قطار بشیم کلـــــــــــــــــــــــــــــــی از دسته این سه تا دیوونه خندیدم ! وحید هِی زیتونای خونشونو جلوی چشاش اندازه میگرفتو دائم سر تکون میداد و میگفت اُویلا !!!!!!!!قهقهه

 به عنوان تشکر از زنعموم که واقعا مثه یه مادر دور و ورم بودن و اونموقع خواب بودن، یکی از گلهای رز ماشین عروس رو که شبش کِش رفته بودمو گذاشتم رو چادرشون !قلبساعتای 10 بود که رسیدیم خونه مامانجونیمو وسایلا رو جمع کردمو ناهارمونو خوردیم و دوباره بااون سه تا به علاوه ی رامتین که یکی دیگه از پسرعموهامه و 4سالشم بیشتر نیس ، رفتیم راه آهن . تو راه آهنم سوژه ای بودم واسه خودم با اون تیپم :

کفشای اسپورت صورتی با موهای درست کرده و شال قرمز ! دلقک( میخواستم تو قطار مقنعه سرم کنم ولی سرم با موهای درست کرده ، نمیرفت توش !اینقدر کم بودیم شاهرود که وقت نکردم موهامو باز کنم !)

قطارمون تاخیر داشتو سرمو گذاشته بودم روی یکی از این تابلوهای فلزی که امیدِ... محکم زد روی تابلو ! تاکی سرم سوت میکشید ! عصبانی امید و رامتین باهم رفتن سمت دیزل بعدش امید اجازه گرفتو رامتین و برد داخل دیزل و رامتینم بوق زد ، بچه فکر نمکیرد صدای بوقش به این عظمت باشه ، زبونش قاصر شده بود !  نیشخند

نه به روحیه ی رفتم نه به روحیه ی برگشتم ! کلا از صورتمم مشخص بود که الحمدالله این سفره کار خودشو کرده و حسابی روحیه گرفتم ! فرشته

من هر موقع از شاهرود میام یه چیزیم میشه ! پارسال که شیشه رفت تو پام ، امسالم که سرما خوردم ! ناراحت

_ انشاالله همه خوشبخت شن و تا باشه خبرای خوش باشه برای همه .

*عیدتونم مبارک *

۱۳٩٢/٧/٢۳ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()