دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

امشب ...

و اما امشب ...

خیلی حرف دارم واسه گفتنا ... خیلی . ولی نمیدونم چرا نمیاد حرفام ...مثه خودمن خودشونو دارن لوس میکنن ... شاید دلشون میخواد که یکی فقط یکی نازشونو بکشه .

_ امشب حوصله هیچکیو ندارم ، گله نکن که همش تقصیره خودته ... خیلی بیمعرفتی اینقدر بهم دور بودیمو نمیدونستم  ... از چی میترسیدی که بهم نمیگفتی ؟

حکمت اینه شرمنده عفوی هم درکار نیست .

راستش :

ازت خیلی دلخورم غریبه .

_ اون یه طرف ، تو هم یه طرف ...

کلا شما دوتا امشب کولاک کردین ... دست مریزاد

خدا آخر و عاقبتمو با تو بخیر کنه .

ای کاش یه بار روی این حرفت میموندی و ... میگن که تلخه و نمیتونم ولی نه من این تلخی رو واسه خاطره شیرینی بعدش به جون میخرم ...

_خیلی وقته منی که عاشق ترشیجات بودم دیگه لب به ترشی نمیزنم ، عصبیم میکنه ...چیه ؟ مگه آدم حتما باید ظاهرش پیر باشه که ترشی اذیتش کنه ؟

بقول لیلا :

پیر آن نیست که بر سر زند موی سپید

هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است

_ چند شب پیش لینک تکونی کردم . خیلی از دوستام خداحافظی کرده بودنو من نمیدونستم ، خیلیا وبشون بسته شده بود و بازم من نفهمیده بودم ... میدونم نیازی نیست به روم بیارین که چقدر بیمعرفتم ...

ازتون میخوام کمکم کنین تا گمشده هامو پیدا کنم و اگه خبری ازشون دارین بهم بگین :

سارا ........ جایی برای تنفس

مهشید ....... آخه چرا ؟؟؟؟؟

ندا ............ ندای من

آرزو ....... love is true

_ مامانم نزدیک به یه هفته ای هست که رفتن کربلا.

مامانم : التماس دعای فراوون

_ دیشب سه تایی برای  افطار رفتیم خونه زهرااینا . خداروشکر میکنم بااینکه تو مشهد غیر از امام رضا (علیه السلام ) کسی رو نداریم ولی زهرااینا رو داریم ... منو شب نگه داشتن ! علی الرغم اینکه روم نمیشد ولی دوست داشتم یه شب کنار زهرا و خانواده اش بودنو تجربه کنم .

کم آدمی پیدا میشه که پا به پات باهات بخنده و گریه کنه ...

شد یه دفعه ناخواسته اشکم بریزه و اشک شما نریزه ؟

این رفیق شفیقم ، بغضمو میگم اونجا خودشو به همه نشون داد که دید زهرا مامانشو بوسید ... یه آن تمام وجودم مامانمو خواست ولی حیف که بقول آدم بزرگا :

مگه هرچی میخوای باید بهش برسی ...

بغضمم نامردی نکردو تا اونجاییکه میتونست گلومو فشرد . دیدم نه مثه اینکه نمیشه ... منم با چشمای خیس رفتمو پیشونیشونو بوسیدم و از خجالت سریع رفتم تو اتاقم .

با مصطفی خواهر زاده زهرا ، دو سالشه ، کلی باهم دیشب بازی کردیم ... الهی فدای ذوق کردنت بشم . صدای خنده ات هنوز تو گوشمه .

تا ساعت ده صبح منو زهرا حرف میزدیم ولی بعدش زهرا خوابید و من موندمو مصطفی شیطونیکه تازه از خواب بیدار شده بود و بالاسرمون سوار دوچرخه اش شده بود و همش قام قام میکرد ... به زور یه ساعتی چشمم گرم شد ولی بعدش بلند شدم کمک معصومه کردمو ظرفهای دیشبو شستم .خداییش میرم اونجا هر کمکی ازم بربیاد براشون میکنم .

برای همه بیمارا بخصوص مامان و بابای زهرا دعا کنین . عزیزام بدجوری مریضن .

       * ببخشیدم که خیلی طولانی شد ولی خوبی که داشت این بود که الحمدالله آرومم کرد .

شبای قدر نزدیکه ، فراموشم نکنین که شدیدا برای دعاتون له له میزنم *

۱۳٩٢/٥/۳ ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()