دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

آدمها این حقیقت رو فراموش کردن که ...

شازده کوچولو از روباه پرسید :

_ اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی ، پس پی چی میگردی ؟

شازده کوچولو گفت : من پی دوست میگردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟

روباره گفت : اهلی کردن چیز فراموش شده ای است ، یعنی : علاقه ایجاد کردن ...

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد و آخر گفت :

_ لطفا مرا اهلی کن !

شازده کوچولو در جواب گفت : خیلی دلم میخواهد ولی زیاد وقت ندارم . من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم .

روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنی ،نمیتوانی بشناسی .آدمها دیگر وقت شناختن یکدیگر را ندارند . آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند اما چون مغازه ای نیست که دوست بفروشد ، آدمها بی دوست و آشنا مانده اند .

تو اگر میخواهی مرا اهلی کن !

بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد ، روباه گفت :

_ آه ! من خواهم گریست ...

شازده کوچولو گفت : گناه از خود توست . منکه بدی به جان تو نمیخواستم . تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم ...

دراینصورت باز هم گریه خواهی کرد ؟

روباه گفت : البته .

شازده کوچولو گفت : ولی گریه هیچ سودی به حال من نخواهد داشت .

روباه گفت :

_ من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد :

بدان که جز با چشم دل نمیتوان دید .

آنچه اصل است ، از دیده پنهان است .

آنچه به گل تو چندان ارزشی داده ،

عمری است که تو به پای او صرف کرده ای .

آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی 

تو نباید فراموش کنی .

تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود .

تو مسئول گل خود هستی ...

کتاب شازده کوچولو از آنتوان دوسنت اگزوپری

۱۳٩٢/٤/٢ ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()