دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

دلتنگی.........

یه چند وقتیه نرسیدم بیام و بگم.......... خسته شدم .........!


_چند روزیه که خودم با خودم درگیرم ........ یکی پیدا نمیشه که منو از خودم جدا کنه !

این حس ، حس خوبی نیس........دلم به این خوش که :

.

.

.

این نیز بگذرد......

ولی چرا نمیگذره ؟

خدا کنه هر چه زودتر فقط بگذره و تموم شه........فقط همین.

_کی و کی تو رو اینقدر نازک کرده که کافیه بهت نازک تر از گل بگن .....

اونوقت اونقدر ظریف میشکنی و میباری که انگار از همون اول نمیدونستی که کسی واسه فهمیدن نیست ........

_ چرا کسی نیست که فقط بشنوه ؟ نه تنها به درد هات اضافه نکنه ، به خاطر خدا هم که شده یه ذره ازشون کم کنه......

گوش باشه .......! نه نیش .......!

_حرفام شده اشک........ هرچند اشک هم با زبون بی زبونی حرفای ناگفته ام رو میزنه  و هرچند که همشو میذارن پای تو !..... بی انصافیه میدونم ......کمبودای خودشونو پای تو نوشتن ........

هیچ میدونستی که تا پای دار نفرین رفتی ؟

نذاشتم .......... واقعا بی گناهی ......

ای کاش همه گناهکارا شبیه تو بودن ........

حس تبرئه کردن بی گناهی مثه تو حس جریان داشتن زندگی تو رگهامو میده !

_تا دهنت رو باز میکنی میشی متهم درجه اول ...... بی انصافا اجازه دفاع کردنم ازم میگیرین ؟

_ آدم بزرگایی که به ظاهر بزرگین دیگه دیر شده ........ خراب کردین !



۱۳٩۱/۸/۱٢ ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()