دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

شاندیز!

اول از همه از آقا روح اله ( روح سبز )تشکر میکنم که به نظرم اهمیت دادن و عکس یه سری خوردنی از جنس بچه رو گذاشتن تو وبشون! ممنون لبخند

خب :

ما تو مشهد چهار نفر بیشتر نیستم ولی خداروشکر دوستای خوبی دور و برمون و گرفتن !

به غیر از زهرا اینا که اوناهم اینجا غریبن بقیشون مشهدین !

خب غریب بودن هم گاهی سخت میشه ولی خداروشکر دوستامون و از همه مهم تر امام رضا(ع) تا حالا تنهامون نذاشتن!بغل

دیروز هم با یکی از دوستامون رفتیم شاندیز عینک

طبق معمول خیلی شلوغ بود و جای پارک ماشین نبود ! وحشتناک ترین جنگ روحی هم برای بابام اینه که ماشینشو ندونه چکار کنه!

تو اون لحظه :                            بابام:کلافهعصبانی      منو مرجان:ساکتساکت

خلاصه جا پارک پیدا کردیمو یه جای ساکت و خوش آب و هوا پیدا و اتراق کردیم!نیشخند

مثه همیشه باباها با هم دیگه ، مامانها هم باهم ،علی و عرفانم باهم ،منو مرجانم این وسط دسته بیلیم..منتظر

تا اینکه موقع سفره انداختن شد و همه سر سفره نشسته بودن ولی من هنوز عقب نشسته بودمو به علی نگاه میکردمو تو دلم میگفتم اگه دوست داری برو اونورتر بشین که من مجبور نشم رو پات بشینم منتظر

بعد ناهارم خیر سرم داشتم یه موضوع خیلی جدی و وحشتناک واسه همه تعریف میکردم ولی نمیدونم چرا همشون از اول تا اخر اینطوری بودن: قهقهه

همیشه همین بوده! یادمه تو راهنماییمم انشا میخوندم همه میخندیدن!

نمیدونم چرا اینطوریه ؟ باید روش کار کنم!یول

راستش من آدم لجبازیم یعنی یه چیزی بگم رو حرفم میمونم !اونجا به همه قول داده بودم بعد ناهار از یه سراشیبی وحشتناک با کفشهای لیزم برم بالا که همه غیر ممکن میدونستن و من ممکن !از خود راضی (عکسشو تو ادامه مطلب گذاشتم)

منم تک و تنها تا وسطهای سراشیبی رفتم ولی راستش به غلط کردن افتاده بودم چون یه قدم میرفتم بالا دو قدم لیز میخوردم!ناراحت از تمام اعضا و جوارح بدنم استفاده میکردم که برم بالا !نیشخنددیگه وسطای راه نفسم برید نشستم . مامانم اومده بود هی حرص و جوش میخورد و برگشت بهم گفت که میتونی برگردی؟ منم با کمال آرامش گفتم : نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!نیشخند

_میتونی بری بالا؟

_نـــــــــــــــــــــــــع!نیشخند

اما هر طوری بود و با به زبون اووردن اسم صد و بیست و چهار هزار پیامبر رفتم بالا!

اون بالا واقعا قشنگ بود ولی حیف که دوربین رو نبرده بودم!کلافه

با مانتو شلوار و کفشی که خاک خالی بود با نفس نفس زدن رفتم رو زیر انداز افتادمو گفتم دیدید کاری نداشت ؟ (این جمله در حال مرگم ادا شدنیشخند)

حالا علی و عرفان با اون قدو هیکلشون که هر کدومشون منو یه فوت کنن پودر (پوردچشمک) میشم ، بعد از من رفتن از کوه بالا ،ولی نمیتونستن بیان پایین!قهقهه

دیگه عرفان وسطای راه با به زبون اووردن : الهی العفو و خدانگهدارت زندگیخنده ما رو جدی جدی نگران کرد !

خیلی باحال بود هیچوقت فکرشو نمیکردم یه پسر تا این حد از کارش پشیمون باشه !یکی نیست بهش بگه مگه مجبوری از کوه بری بالا؟نیشخند

دیگه نشست رو کوه و خودشو آروم آروم سر میداد پایین!مامانم بهش گفت:اومدی پایین دیگه پشتتو به بقیه نکن ، اینقدر خودتو کشیده رو سنگها فکر کنم شلوارت پشت نداشته باشه!نیشخند

عکسایی که گرفتمو تو ادامه مطلب گذاشتمو خیلی دوست دارم !قلب

علی هم خودش کلاس عکاسی رفته و از بالا کوه عکسای خیلی قشنگی گرفته بود، وقتی خواست عکسای منو ببینه اینطوری بودم:استرس

وقتی دید خیلی خوشش اومد و ازم تعریف کرد منم اون لحظه ذوق مرگ شدمو میخواستم اینطوری بشم:بغل که نشد!خجالت

مامانمم بهم گفت که یه دوربین بهتر برام میگیره!نمیدونم جو محیط گرفته بود یا نه؟سوال

دیگه با کلی عکس دسته جمعی، جمع کردیمو راه افتادیم.ولی خیلی خوش گذشت و خندیدیم .................خداروشکرقلب

بریم سراغ عکسای جایی که نشسته بودیم:

عکسا دیر باز میشه باید صبور باشید!قلب


این عکسو خودم خیلی دوست دارم علی میگفت مثه این پوسترا شده!خجالت

چندتا عکس دیگه:

 

 

 

 

 

و اینم اون سراشیبه ای که ازش رفتم بالا:از خود راضی

 

 

خیلی وحشتناک بود!ناراحتگریه ولی مهم اینه که بدون اینکه جیکم دربیاد رفتم بالا زبان

ممنونم که وقت گذاشتیدلبخند

۱۳٩۱/٦/۱۸ ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()