دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

گذری بر خاطرات ... (2)

گفته بودم که با سجادِ ... ( دانشجو ممتاز گروه زبان روسی یول ) ده جلسه برامون کلاس تقویتی گذاشتن ؛ تو این جلسات خیلی شده بود که یهو گرامر رو  قاطی میکرد و من یا بقیه براش توضیح میدادیم که باید الآن چکار کنه و یااینکه اشکالاتشو میگرفتیم ! ابرو

تا اینکه فکرکنم جلسه ی ششم بود که سرکلاسش هیچکی به جز من نبود . نگران یکی از مبحثای پیچیده ی گرامر روسی به نام нравится رو میخواست توضیح بده که بنده ی خدا بد قاطی کرد وخیره شده بود به تخته . ( مثه خانوم لوبیا تو رنگو نیشخند ) اولش خواستم طبیعیش کنم و مثه وقتای دیه براش توضیح دادم ولی بنده ی خدا واقعا هنگ کرده بود و اصلا انگار صدای منو نمی شنید تااینکه من دیه خنده امو نتونستم کنترل کنم و با خنده و شیطنت گفتم آقای ... شما تشریف بیارین سرجای من بشینید ، من براتون توضیح میدم ! خندهشیطان

هردومون زدیم زیر خنده ولی طبق معمول سجاد سریع خنده اشو کنترل کرد و برگشت سمت تخته و گفت : کلا این مبحث ، مبحث لوسیه ! ( بلد نیستی بگو بلد نیستم ! ابرو )

ولی من هرکاری میکردم نمیتونستم خنده امو کنترل کنمو فقط سرمو انداخته بودم پایین و آروم میخندیدمو سرخ شده بودم . نیشخند

تااینکه آخر کلاس کلا درس رو جمع کردیمو شروع کردیم درباره ی استادها و طرز تدریسشون حرف زدن که یهو ازم پرسید : شما مقیم مشهدین دیگه نه ؟! ابرو

بعد از خداحافظیم تو سالن داشتم میرفتم سمت نمازخونه پیش فرزانه که ببینم حالش بهتره یا نه که برگشت سمتمو گفت : خانومِ ... شما مثه من درس رشته ی دیگه ای رو نخوندین که بعدش تغییر رشته بدین ؟ منم گفتم : نه من ورودی 93ام .

رفتم تو نمازخونه و حرفاش بنظرم عجیب میومد . حتی وقتیم به مرجان گفتم ؛ مرجان گفت : که مهشید حواست بهش باشه . این قاطی کردناشم بنده ی خدا دست خودش نیس ! خندهچشمک

ولی من حرفاشو قبول نداشتم . با خودم میگفتم مگه میشه با 6 جلسه از یکی خوشت بیاد و قاطی کردناش کاملا طبیعیه چون گرامر روس واقعا سنگینه و اونم خدای بی دقتی !

به حساب من جلسه ی 9ام بود ولی وقتی سجاد اومد سر کلاس گفت که چون جلسه ی آخره ، جمع بندی میکنیم که صدای من دراومد و هی من میگفتم جلسه ی 9امه اون میگفت نه 10امه .کلافه آخرش تسلیم شد و گفت باشه بااینکه جلسه ی 10امه (چشم ) ولی یه جلسه دیگه میذاریم . از خود راضی

بعد از کلاس وقتی داشتم با فرزانه حرف میزدم ، فهمیدم که راست میگفته و من چون جلسه ی اول رو نرفتم اون جلسه رو حساب نکرده بودم ! نیشخند

فکرکنم 5ام اردیبهشت ماه آخرین جلسه بود و کلی ازش بابت این موضوع عذرخواهی کردم . لبخند وقتی کلاس تموم شد رفتم پیشش که سوالامو ازش بپرسم که فرزانه و ستاره که آخرین نفرای تو کلاس بودن ، میخواستن برن بیرون که اولش سعی کردم با چشم غره فرزانه رو نگه دارم ولی بی فاییده بود ... عصبانی

احساس کردم حضور ذهن نداره و باز قاطی کرده ولی هیچی نگفتم که یه وقت بدتر نشه و بااینکه از جواباشم مطمئن نبودم که درسته یا نه ازش تشکر کردم و رفتم سمت وسایلام که جمعشون کنم . متوجه شدم که نرفته هنوز ولی نمیدونستم چرا ! اونکه وسایلاشو جمع کرده بود ! سوال زیر چشمی که نگاه کردم دیدم داره تخته ی سفید رو دوباره پاک میکنه . تعجبخنده ام گرفته بود ولی به روی خودم نیووردم . نیشخند تو سالنم کلی بهم سپرد که اگه موقع امتحانای ترم سوالی داریم حتما بهش زنگ بزنیم که برامون اگر تونست کلاس بذاره .

این گذشت تا (چهارشنبه 9/02/94) :

از اواسط ترم دوم اکثرا با اِکیپ دوستام ( فرزانه ، هما و صبا ) بعد از کلاس 6 میرفتیم تریا و بعد از خوردن شکلات و چایی هم پیست دوچرخه سواری دانشگاه . قلب تو پیست داشتم با فرزانه بدمینتون بازی میکردم که مرضیه صداام کرد که گوشیم داره زنگ میخوره . به من زنگ بزن

دیدم شماره است و وقتی جواب دادم اونور خط یه پسره بود که منو با فامیلم صدا کرد و خودشم معرفی کرد که من : سجادِ ... ! 

همینطور که داشتم از بچه ها دور میشدم و میرفتم سمت در پیست ، به حرفاش گوش میدادم و تو فکر این بودم که چرا زنگ زده ؟

اولش ازم عذرخواهی کرد و گفت که شماره امو از تو لیست دانشجوهای کلاسش برداشته .

بعد از کلی تعارف گفت : خانومِ ... شما فردا ساعت 4 با استاد ... کلاس دارین نه ؟

_بله

_ میتونم قبل از ساعت 4 ببینمتون ؟

حالا نوبت من بود که هنگ کنم . نمیفهمیدم چرا میخواد منو ببینه ؛ پرسیدم :

_ با همه ی بچه ها کار دارین ؟ میخواین دوباره کلاس بذارین ؟

با خنده گفت :

_ نه یه کار شخصی داشتم !

تا اینو گفت تازه دوهزاریم افتاد و یکی زدم توصورتمو لبمو گاز گرفتمو گفتم :

_ آقایِ ... من فردا از صبح نمیتونم بیام دانشگاه . باید برم جایی و چون قولشو از قبل دادم نمیتونم نرم .

_ اشکالی نداره ؛ باشه هروقت که تونستیم همو ببینیم ، میگم .

چون احتمالشو میدادم که چی میخواد بگه ، اصلا دوست نداشتم که رو در رو باشه ! همینطوریش کلی مِن مِن میکرد ؛ منم مطمئنا آب میشدم از خجالت ... بخاطرهمین گفتم :

_ چیزی شده ؟

_ آخه میترسم تلفنی بگم ناراحت بشین باز از یه طرف خودم تلفنی راحتترم .

_ نه ... راحت باشین ؛ بفرمایید ! نیشخند

بعد از کلی مِن مِن کردن ، گفت :

_ راستشو بخواین من درباره ی شما با مادرم صحبت کردم ... درمورد اووووم ازدواج ...


دیگه پشت سرهم گفت که :

خودتون که میدونید من سه سال مهندسی خوندم اصفهان ولی ازاونجاییکه علاقه نداشتم ، ترجیح دادم تغییر رشته بدم و الان درواقع ترم دهم ! سربازیم رفتنمو با مادرم زندگی میکنم .

راستش از اخلاقتون خیلی خوشم اومده و مزاحمتون شدم که ببینم اگر جوابتون منفیه که هیچی واگرنه وقت بدم که هم با خانواده اتون صحبت کنین هم فکراتون رو کنین و چند روز دیگه دوباره زنگ بزنم .

_ راستش آقایِ ... شما به من لطف دارین ولی شرایط من خیلی خاصه و همینطور که من باید تو این چند روز فکرکنم شما هم حق دارین که فکرکنین ...

_ یعنی چی خاصه ؟ یعنی جوابتون منفیه ؟

_  نه اصلا بحث جواب نیست ... راستش پدر و مادر من از هم جدا شدن ! یه پام این خونه اس یه پام اون خونه و وقتاییکه میرم پیش بابا براش مثه مادر میمونم . من این قضیه رو عار (!) نمیدونم ولی بعضیا با این قضیه کنار نمیان و مشکل دارن .

احساس کردم یه کم پنچر شد ؛ گفت :

_ نه اینم جزئی از تقدیره دیگه ... مثه اینکه پدر من الآن چند ساله که فوت کردن . راستش من بااین موضوع مشکلی ندارم و در اصلم دو طرفن ولی میدونین که خانواده ها هم مهمن .

دیگه قرار شد هردو به خانواده هامون بگین و چند روز بعدش دوباره زنگ بزنه .

بعد از کلی تعارف کردن ، خداحافظی کردیمو برگشتم سمت بچه ها . خیلی کسل شده بودم . اصلا نمیفهمیدم باید خوشحال باشم یا نه ! از یه طرف پسری ازم خاستگاری کرده بود که همه ی استادا قبولش دارن و تا اونموقع هیچی به جز خوبی و سر به راهی ازش ندیده بودم از یه طرف نمیدونستم الان میتونم به کس دیگه ای فکرکنم یا نه ؟! ( فقط چند روز از نامزدیش گذشته بود ... )

 حالم خیلی گرفته بود و اینو بچه ها هم فهمیده بودم بخاطرهمین دیگه کاریبه کارم نداشتن . به مرجان اس ام اس دادم که از سر راه دکترش بیاد دانشگاه ... با فرزانه بعد از پیست نشسته بودیم روبه روی کارگاه مهندسی و منتظر مرجان که به فرزانه گفتم . بهم گفت که اینقدر اگر اگر نکنم و بسپارمش به زمان و جلو جلو فال بد نزنم ...

وقتی مرجانم فهمید همینو گفت + کلی حرفای دیگه که خیلی آرومم کرد . لبخند گفت : الان درواقع اون و خانواده اشن که باید فکر کنن و تو در همین حدی که میدونی جوابت کلا منفی نیس ، کافیه تا موقعیکه زنگ بزنه و ببینی چی میگه ...

داشتیم میرفتیم سمت مسجد حضرت زهرا (س) . نزدیک اذان شب بود دیگه . کنار قبر شهدای گمنام نشسته بودیمو با فرزانه داشتیم خاطرات کلاساش و با حرفایی که پشت سرش میزدیمو مرور میکردیمو از خنده غش کرده بودیم . خندهشیطان

فرزانه همیشه به شوخی میگفت که از لب و دهن سجاد خیلی خوشش میاد (خنثی) و اونشب بخاطر این حرفش کلی عذرخواهی کرد و بقول خودش روش نمیشد تو چشام نگاه کنه ! نیشخند همون شب به فرزانه قول دادم اگر زنش شدم یه دستی به موها و تیپش بکشم ! نیشخند

بعد از اذانم راه افتادیم سمت خونه و ...

تا یکشنبه شب (13/02/94) ازش خبری نبود که اس ام اس داد :

سلام . شبتون بخیر . من با مادرم صحبت کردم متاسفانه نظرشون مساعد نبود . ان شاالله مشکل شما هم حل بشه . ببخشید که مزاحمتون شدم .

یا علی

منم درجواب گفتم :

سلام . شب شما هم به خیر . حتما خیری درشه . ممنون ان شاالله با دعای شما .

اون شب ، شب خوبی نبود ...

وقتی فردااش تو آزمایشگاه زبان به فرزانه اس ام اسشو نشون دادم خیلی جدی گفت : به درک !

اصلا دوست نداشتم ببینمش ! نمیدونم چرا ؟! تا قبل از اس ام اسشم هیچ حس خاصی بهش نداشتم که الان با اون پیام شکست بخورم یا هرچیز دیگه ای ! احساس میکردم شکستم ... به روم اوورده نمیدونم هرچی که بود احساس خوبی نبود ...

تو راه رو بودم که ازاونجاییکه چشام ضعیفه حدس زدم از ته سالن داره میاد که سریع برگشتم سمت آزمایشگاه . خیلی عصبی بودم اونروز و اینو فرزانه کاملا فهمیده بود .

متاسفانه بعد از کلاسم با تمام بچه های گروه روسی استادها جلسه داشتن و منم خدا خدا میکردم که فقط جلسه رو نیاد . با هزار ترس و لرز در تالار رجایی رو باز کردمو دیدم که همه هستن به غیر از اون ! نفسمو با بخیال راحت بیرون دادمو رفتم کنار فرزانه رو صندلی که برام جا گرفته بود ، نشسته ام ! همه دور میز کنفرانسی نشسته بودیم که طرف سمت چپم فرزانه بود ولی طرف سمت راستم سه تا صندلی خالی بود .

چنددقیقه ای بیشتر از حرف استادها نگذشته بود که در تالار باز شد ... تا صدای یکی از پسرای کلاس رو شنیدم برنگشتم سمت در ولی یهو در کمال ناباوری دیدم که سجاد دقیقا صندلی کناری منو کشید عقب و روش نشست .

تمام مدت دستام مشت کرده بود و خودمو پشتش قایم کرده بودم و جیک نمیزدم که برنگرده سمتم . فرزانه هم کاملا حالمو فهمیده بود باهام حرف نمیزد ...

دوباره تو اون جلسه استادها تصمیم گرفتن کلاسای مکالمه بذارن با سرپرستی سجاد ... !!!

با خودم گفتم همون ده جلسه ی گرامرم اشتباه کردم که رفتم و تصمیم قطعیمو برخلاف حرفای بقیه ، گرفتم که اینیکی نرم .

تا اینکه ...

۱۳٩٤/٦/۱٦ ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()