دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

باغچــــــــــــــــــــه نو مبارک ...

چقدر سخته

کسی رو که دوستش داری نتونی بهش بگی که دوستش داری و چقدر

بده که کسی تو رو دوست داشته باشه و این رو نتونه بهت بگه .

چقدر سخته

تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه

زخم همیشگی رو قلبت گذاشت ، زل بزنی و بجای اینکه

نفرتت رو لبریز کنی حس کنی که هنوز هم دوسش داری .

چقدر سخته

دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که

یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .

چقدر سخته

تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما

وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی .

چقدر سخته

وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه

اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوسش داری .

چقدر سخته

گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار

بار خودتو بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی :

گل من

باغچهء نو مبارک .



+ فردا عقد جناب ستاره اس ...

( برای خوشبختی اش دعا کنید . :) )

+ نمیدونم دقیقا میخوام با اینجا چکار کنم ... ؟! شاید کن فیکونش کردم ؛ شایدم ...

+ این پست در روز پنجشنبه، ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ - ساعت ۱۱:۱۵ ‎ق.ظ پیش نویس شده بوده !

+ من خوبم ... !

( برام دعا کنید . )

۱۳٩٤/٢/٢٤ ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()