دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

منو زبان روس

بهتون قول داده بودم که تند تند آپ کنم ولی از اونجاییکه حوصله اشو نداشتم بیخیال شدم . نیشخند شرمنده ! خجالت

این روزهایی که گذشت :

پنج شنبه 03/07/93 ساعت 7 صبح تو دانشگاه جلوی مسجد حضرت زهرا (س) با فریده قرار داشتم . آخه قرار بود دانشجوهای ورودی جدید رو ببرن حرم . مژه

همه ی دخترا سوار واحدهای دانشگاه شده بودن و منتظر رفتن بی خبر از اینکه اونور مسجد دارن از پسرا پذیرایی میکننو صبحونه میدن . خنثی آخر اومدن همه ی دخترا رو پیاده کردن و جلوی مسجد به مناسبت هفته ی دفاع مقدس یه سری برنامه اجرا کردن و بعد از بازدید قبور شهدای گمنام دانشگاه حرکت کردیم سمت حرم .مژه

داخل حرمم پسرا قدم به قدم جلیقه های شبرنگی پوشیده بودنو دانشجوها رو به سمت رواق شیخ حر عاملی راهنمایی کردن . لبخند اونجا هم بعد از گوش کردن به سخنرانی دکتر کافی ، رئیس دانشگاه و بقیه ؛ با تمام دانشجوها سوگند نامه ای رو که برامون میخوندنو تکرار میکردیمو یه جورایی قول دادیم که تو دانشگاه سر و گوشمون نجبنبه و تمام فکر و ذکرمون درسمون باشه . نیشخندچشمک

از اونجاییکه شهادت حضرت جواد الائمه (ع) بود ، همه رو به ضریح امام رضا (ع) کردیمو بعد از خوندن صلوات خاصه ی امام رضا (ع) مختصر روضه ای خوندنو برنامه رو تموم کردن . فرشته جو دانشجویی اون لحظه و مخصوصا اونجا رو دوست داشتم . قلب بعد از برنامه ام از اونجاییکه فقط سرویس دانشکده پزشکی اومده بود و برای باقی دانشکده ها دیرتر میومد ، با فریده راهی خونه شدیم . ابرو

فرداشم بالاخره عزممو جزم کردمو شروع کردم به تمیز کردن اتاقم . از خود راضی اول از همه کشوهای میزمو ریختم بیرون و کلـــــــــــــــــــــــــــی از کتابامو ریختم دور ولی متاسفانه اینقدر وقتمو گرفت که نتونستم تموم کنم زبان

فرداش یعنی شنبه (05/07/93) تک وتنها از روی عکسی که با گوشیم از نقشه ی دانشگاه گرفته بودم ، پا شدم رفتم دانشکده برای ثبت نام حضوری . عینک حس غریبه ای داشتم که تو یه شهر غریب گیر افتاده . نگرانبالاخره بعد از 20 دقیقه پیاده روی کردنو کلی بالا و پایین کردن دانشکده ، بهم گفتن که برم آزمایشگاه زبان بعد از کلاس بیام ثبت نام کنم . خلاصه اولین کلاسم در دانشگاه در ساعت 8تا 9:30 با استادی که روس مادرزاده ، برگزارشد . لبخند

اولش بخاطر لهجه ای که داره و به زور فارسی صحبت میکنه خندم میگرفت ولی بعدش عادت کردم . بعد از کلاسشم یه سری مدارک تحویل دادمو برگشتم خونه تا فرداش که جلسه ی معارفه تو تالار فردوسی دانشکده بود . مژه فرداشم جلسه رو رفتمو بعد از سخنرانی مدیر و معاون و چندتا از مسئولهای دانشکده و معرفی دانشکده ، جلسه رو تموم کردنو برگشتم خونه ولی 4_6 کلاس داشتم .اوه

منم تو عکسشون افتادم : نیشخند

خب اینکه چرا از بین زبان روسی و فرانسه ، روسی رو انتخاب کردم ، باید بگم :

  1. برای اینکه روزانه اس
  2. مجددا برای اینکه روزانه اس ( برای تاکید بیشتر نیشخند)
  3. و سوم اینکه طبق تحقیقایی که کردم هم استاد خودم و هم استاد عطیه که زبان فرانسه اس ، گفتن که بازار کار زبان روس خیـــــــــــــلی بهتر از فرانسه اس . قلب

و تو این چند هفته ای که دارم میرم ، بااینکه زبون نسبتا سخت و باقاعده اس و خیلی سریعم داریم پیش میریم ولی زبونشو دوست دارم و کم کم دارم به این نتیجه میرسم که چه خوب شده که زبون انگلیسی قبول نشدم . قلب

تو کلاسمون حدودا 25 نفریم که فقط 3 تاپسر داریم و بقیه دختریم و منکه تو دبیرستان همه از دستم عاصی بودن ، تو دانشگاه آروممو بقول یکی از استادآ لبام غنچه میشه ولی صداام درنمیاد . خنده غیر از یه خانم که از اکراین اومده و یه پسره ( ط...) که بار دوم که داره این ترم رو میگذرونه ، بقیه از صفر تقریبا شروع کردیم . کلاسامون روزهای زوج از صبح تا شبه طوریکه روزهای فرد از شدت خستگی فقط خوابیم ! ناراحت

بچه های روس و فرانسه ترم اول رو اختصاص میدن به دوره ها مقدماتی یا دوره ی پیش دانشگاهی و از ترم دوم به بعد درسهای عمومیم برامون میذارن . 4تا استاد داریم که همشون دکترن و عالی ولی از یکیشون بینهایت میترسمو درسشم با آزمایشگاه با هم 8 واحد داره ! تعجبگریه خدا آخر و عاقبتمونو با این به خیر کنه . خیــــــــــــــلی جدی و سختگیره و همین استاد هس که پسر (ط...) رو انداخته ! منتظر


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


آغاز یه دوره ی جدید :

بعد از دوازده سال ، امروز اولین 1 ام مهری بود که نرفتم مدرسه و تو خونه نشستمو روز شماری میکنم که شنبه برم دانشگاه ثبت نام کنم .مژه ( این یعنی یه حس خوب ! خیال باطل)

اگه خدا یه عنایتی کنه و یه قوتی بهم بده که یه روز کشوهای میزمو قفسه ی کتابا و کمد لباسا و  ... بریزم بیرون و هرچی به درد نخوره رو رد کنم بره ، خیلی خوب میشه ! اوه(حیف که خدا هیچوقت به من از اینجور عنایتآی ویژه نکرده ! نیشخند )

اینطوری جا باز میشه برای کتابای جدید و یه دوره ی جدیدتر . مژه

*زهرا ، از اونجاییکه دوره ی پیش دانشگاهیشو میگذرونه ، روزهای زوج میره همون کتابخونه ای که یه زمانی منو هدیه و شیما میرفتیم . منم روز اولی که رفت ثبت نام باهاش رفتم . انگار یکی گلومو چسبیده بود و داشت خفه ام میکرد . با وجب به وجبه اون کتابخونه و پارک خاطره دارم ... روی هر صندلی و کنار هر وسیله ی بازی هدیه و شیما رو به یاد می اووردم ! خیلی دلم براشون تنگ شده مخصوصا دیوونه بازیای شیما و خنده های هدیه . :(((((

یه روز به یاد موندنی که با هم داشتیم : افسوس

شنبه ی همین هفته هم دوباره رفتم کتابخونه و از اونجاییکه توی کتابخونه بینهایت سرد بود ، تصمیم گرفتیم تو پارک بشینیم که زهرا درسشو بخونه منم رمانمو . یول روز خوبی بود ؛ ناهارمونم روی چمنها نشستیمو خوردیمو کلیم چسبید . خوشمزه

اون کیف پولی که مشاهده میفرمایید ، جناب ستاره برای زهرا دوخته که قرار شده زهرا به منم یاد بده : یول

اونروز رمانمو تموم کردم . از اونجاییکه داستانش حقیقت داشت بینهایت ناراحت کننده بود و تا کی تو فکرش بودم .دلم واقعا به حال آرمان و بخصوص مارگریت ( شخصیتهای اصلی داستان ) سوخت . ناراحت

کتاب مادام کاملیا اثر الکساندر دوما (پسر ) اس که با اینکه اولین رمانشه ولی شاید به علت حقیقی بودن داستان ، فوق العاده مورد استقبال قرار گرفته .

یه جمله ی کوتاه از این کتاب :

آدمی گاهی با چه لذتی درد را میپذیرد .

*دوشنبه 31 ام شهریور یه همایشی قرار بود دانشگاه برگزار کنه که مخصوص ورودیهای 93 باشه . مژه خداروشکر بااینکه روز قبلش تب و لرز داشتم ولی صبحش حالم خوب بود و حسابی به سر و روم رسیدمو رفتم پای پیاده دانشگاه .عینک از خونه امون تا در جنوبیه دانشگاه یه ربع راهه ولی از در دانشگاه تا سالن 22 بهمنش تا بینهایت باید بری جلو . خنثی

جلوی سالن منتظر عطیه شدم که اونم با شوهر و مادرش اومد . عطیه یکی از دوستای دبیرستانیمه که برخلافه علاقه ی شوهرش ، هرطوری شده کنکورشو میده و ادبیات فرانسه قبول میشه .قلب

اول همایش رو با صلوات خاصه ی امام رضا (ع) و سخنرانی دکتر کافی (رئیس دانشگاه ) و ... شروع کردن و آخرشم با جواب دادن به سوالای دانشجوها تموم کردن و تموم 4 ساعتش به کنار این یه جمله ی مجریشونم به کنار که گفت :

**آغاز سال تحصیلی 1393_94 در دانشگاه فردوسی مشهد مبارک**

منو عطیه ذوق مرگ شده بودیمو رو شونه های همدیگه گریه میکردیم ! نیشخندبرای 5شنبه صحبم همه دانشجوها با یه سری از همین گنده موندها قرار گذاشتیم حرم .فرشته

روی این بادکنهآ دانشجوها آرزوهاشونو مینوشتن که منم روی بالاترینشون خیلی محرمانه نوشتم :

اول :3tare

دوم : موفقیتم توی این رشته

سوم : خوشبختیم + 3tare قلب

عطیه امروز راجبه کلاسهای تربیت مربی پیش دبستانی بهم گفت که خودش میره و آخرشم مدرک میگیره ...نمیدونم ولی  شاید رفتم . متفکر

از این به بعد سعی میکنم تند تند پست بذارم که طولانی نشه و اذیت نشین .قلب ( خدایی اینیکی کوتاه تر از بقیه اشون بود دیگه ... ناشکری نکنین ! نیشخند )

+ راستی دلم تنگ شده ... نمیدونم کی میشه ؟

[ ۱۳٩۳/٧/۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]