دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

آخرین پست سال نود و سه :

(15/12/93) :

زهرا اومد خونه امون . از روز تولدم به بعد به هر دری میزد که بیاد ، نمیتونست و بااینکه شنبه اش رفته بودم خونه اشون که باهم کتابای باباشونو لیست کنیم ، ولی گفت که کادومو نمیده تا شخصا بیاد خونمون ! مژه

اینم از کادوم و وقتیم بهم داد خیلی تاکید رو ستاره ی روش داشت ! قلب :

پوشیدمش و کلی باهم عکس گرفتیم . بغل

مامانم غذا رو به من سپرده بود و منو زهرا هم رفته بودیم پای قرتی بازیمون که اگه یه دقیقه دیرتر میرسیدم پاش جزغاله شده بود ! نگران

بعد از ناهارم با مرجان فیلم دیدیمو زهرا رفت .

اینم نتیجه ی قرتی بازی روز قبل و گرفته شده در کلاس آزمایشگاه زبان ! نیشخند :

(19/12/93) :

مشهد برف اومد . قلب بچه ها و مخصوصا دخترا محوطه ی دانشکده رو گذاشته بودن روسرشون و جیغ جیغ راه انداخته بودن و برف بازی میکردن ؛ حتی باهمون یه ذره برفیم که نشسته بود ، لبه حوض آدم برفی درسته کرده بودن ! نیشخند

کلاس عمومیمون تا یه رب به یک طول کشید و بعدش با آرزو و فرزانه تو محوطه کلی عکس گرفتیم و رفتیم سلف . خوشمزه

اینم سفره هفت سین سلف قلب :

بعد سلفم داشتم با فرزانه میرفتم سمت دانشکده که یه گوله برف سمت صورتش پرت کردم و فرزانه حرصش گرفت و دنبالم کرد . شیطان مثه این بچه ها 2_3 ساله، ذوق کرده بودمو باتمام سرعت میدوییدم و بلند بلند میخندیدم . ( صدای خنده ام هنوز تو گوشمه ! صدایی که خیلی وقت بود نشنیده بودمش ! )

آخرش از نفس افتادمو فرزانه بهم رسید . هردومون شروع کرده بودیم به شلوغ کاری کردن که سنگینیه نگاه یه پسره که هاج و واج داشت نگاهمون میکرد ، باعث شد متوجه سن و سالمون بشیم . نیشخند

ساعت 2 قید یی از کلاسا رو زدیم و از دانشکده به طرف نمایشگاه بین المللی با فرزانه راه افتادیمو 3 اونجا رسیدیم . عینک مرجانم از سمت سرکارش اومده بود . اینقدررر هوا سرد بود از غرفه هایی که تو محوطه ی باز بود ، فرار کردیم سمت محوطه ی سرپوشیده اش . اوه

خداروشکر اولش رسیده بودیمو زیاد شلوغ نبود . از خود راضی کلی همون یه قسمت رو بالا پایین کردیم و کلیم خرید کردیم ؛ البته فرزانه به جز ترشی فلفل چیز دیگه ای نخرید . خنثی

اینم از خریدهای من ( یه تاپ و یه لباس راحتی بلند برای خونه ) مژه :

مرجانم بعد از چندی ، کلی خرید کرد و بعد از یه سری خرید وسایل خوراکیو شوینده با فرزانه برگشتیم خونه . اوه هوا اینقدر سرررد بود که هرسه تاییمون داشتیم مثه بزکوهی میلرزیدیمو من هر لحظه احتمال منجمد شدنمو میدادم . ناراحت

ساعت 7:15 بود که رسیدیمو اول از همه پیراشکیهایی که از نمایشگاه خریده بودیمو خوردیم . خوشمزه بعدشم منو مرجان هرکدوم تو یه اتاق رفتیم و لباسایی که خریده بودیمو میپوشیدیمو فرزانه نظر میداد . یول

ساعت 8 و خورده بود که بعد از چایی از اونجاییکه فرزانه فرم خروج خوابگاه رو پر نکرده بود ، رفت خوابگاه . لبخند

* با سجادِ ... ( دانشجو ممتاز گروه زبان روسی یول ) برامون کلاس تقویتی گذاشتن اما فقط 2_3 نفر میریم سرکلاسش . ( از اینکه بااسم کوچیک ازش مینویسم صرفا برای اینکه نمیخوام فاملیشو بگم ! )

 از اونجاییکه میدونستم راس ساعت میاد و دیرم شده بود ، داشتم تو سالن تقریبا به طرف کلاس بدو بدو میکردمو صدای پای یه نفر دیگه هم پشت سرم میشنیدم ولی اهمیت ندادم . تا رسیدم به کلاس و خواستم در رو باز کنم دیدم سجاد بوده که داشته پشت سرم بدو بدو میکرده . نیشخند حالا من نفسم در نمیومد از بس دوییده بودم ، اون جلوی در داشت به روسی تعارف تیکه پاره میکرد . چشم

درست حدس زده بودم ؛ هیچکدوم از بچه ها نیومده بودن . تعجب

قرار بود 3 تا جمله ی فارسی رو به روسی ترجمه کنیم و ازاونجاییکه هیچکی به جز من تو کلاس نبود ، هموشو خودم خوندم براش که به آخرین جمله که از نظر گرامری یه مقدار مشکل بود رسیدیمو سجاد یه چیز پای تخته نوشته بود ولی من یه چیز دیگه خوندم . خنثی

منم کلا طوریم که تا قانع نشم ، دست برنمیدارم . هِی اون میگفت هِی من بادلیل براش میگفتم که نه اینطور که من میگم میشه . یول آخرش یه مکث کوتاهی کرد و به جمله یه نگاه انداخت متفکر یهو با یه لبخند تحسین آمیز برگشت سمتمو گفت : بله حق باشمااس . هورا منم یه لبخند پیروزمندانه زدمو سرمو انداختم پایین . از خود راضیزبانبازنده

خداروشکر بعد از بیست دقیقه فرزانه اومد و آخر کلاسم وقتی پرسید که سوالی نداریم فرزانه گفت :

ببخشید تولد عید شما مبارک به روسی چی میشه ؟!!! تعجبچشممنتظر

کلی دلم میگیره وقتی دانشجوها رو تو دانشگاه میبینم که چمدون بدست منتظر واحد دانشگاه ان . تو همین دوترم کلی به بچه ها وابسته شدم ؛ خدا بعد از 4 سال رو به خیر کنه . ( البته ان شاالله تااونموقع فردوسی فوق روسی رو هم میاره و باهمین گروه قبول میشیم .فرشته )


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


دلگیرم از هرکی که تو دنیامه

خدایا !

دلم معجزه میخواهد ...

 معجزه ای در حد خدا بودنت ...



ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]