دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

بارونو دوست دارم هنوز ، چون تو رو یادم میاره

از اونجاییکه هرسال 13بدر شاهرود بودیمو امسال رو تو خونه گذروندیم ،  15ام جمعه رفتیم نیشابور خونه ی یکی از دوستامون .

خیلی خوب و به موقع بود مخصوصا برای منکه عاشق جاده امو کل عید رو هم تو خونه بودم . قلب

بعد از ظهرشم رفتیم آرامگاه خیام و عطار که تا حالا نرفته بودیمو یه سری عکس گرفتمو میخواستیم پشمک بخریم که مرجان نخواست ولی بعدش یهو هوس کرد و پشمک منو گرفت و تا چوب وسطشم خورد ! خنثی

( مقبره ی خیام )

 (مقبره ی کمال الملک )

(یادمه غریبه بهم گفت : ماشاالله چشات مثه چشای شتر خوشگله ! منکه هیچ شباهتی نمیبینم !)

شبشم برگشتیم مشهد و کلا مسافرت جمع و جوری بود و تو همین مدت زمان کم خداروشکر بهمون خوش گذشت . لبخند

چهارشنبه 93/01/27 با شیما و هدیه طبق هر چهارشنبه رفتیم کتابخونه . مدت زمانیکه بین درس خوندنمون استراحت میکردیم کلی میخندیدمو مخصوصا با هوای اونروز که محشر بود ، حال میکردیم .قلب

ناهارمون رو طبق معمول تو پارک خوردیم که خیلی نگذشت که بارون شروع کرد به باریدن . قلب

هوا عــــــــــــــالی بود . عاشق بارونم . زیر بارون نشسته بودیمو آهنگ یه عکس یادگاریه مازیار فلاحی رو گذاشته بودمو تمر هندی میخوردیم . قلبقلبقلب

(سورمه ایه منم ، وسطیه هدیه و قهوه ایه هم شیمااس !)

پشت پارک یه زمین فوتباله که یه سری از پسر بچه های دبستانی داشتن تو زمین بازی میکردن . شیما و هدیه هم با اصرار ، خودشونو به زور تو تیمشون جا زدنو شروع کردن بازی کردن .

یکیشون شیما و هدیه رو تو بازی راه نمیداد که یکی از دوستاش بهش گفت : بذار بازی کنن ، یکم بخندیم ! خنده

واقعانم خنده دار بود . من یه گوشه وایستاده بودمو فقط به این دوتا میخندیدم . هدیه که دروازه بان بود و هروقت توپ سمتش میومد جیغ میزد و فرار میکرد ، شیما هم که از اول تا آخرش داشت دنبال توپ میدویید و یه بارم پاش به توپ نخورد ! خنده

(جلویی هدیه اس و عقبیه شیما !)

 روز خیلی خوبی بود ، هم هواش هم کلی درس خوندیمو باهم خوش گذروندیم . ( از 8ساعت که اونجا بودیم 6ساعتشو خوندیم ! یول )

شیما :

موقع برگشتنم مامانم بهم زنگ زد که سریع بیا خونه که میخوایم جایی بریم . سوال


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


یکی هست ...

وقتیکه مامان بابام به قصد فرودگاه خونه رو ترک کردن (!) ، منو مرجانم بدجوری بهمون حس استقلال دست داد و شروع کردیم به ریخت و پاش کردن . دورتادور خونه پراز ظرف کثیف شده بود و تااونجاییکه چشم کار میکرد پوست تخمه  ... نیشخند شبشم تا دیروقت هردومون بیدار بودیمو سریال کُره ای میدیدیم تا اینکه صبح تا چشامو باز کردم دیدم مامانم بالاسرمه ! استرسیاد اولین چیزی که افتادم ، پوست تخمه هابود . نیشخندبخاطرهمینم سریع چشامو بستمو خودمو زدم بخواب . صدای مامانمو میشنیدم که میگفت :من موندم با چه امیدی خونه رو سپردم به اینا ؟ هنوز 24ساعتم نشده که رفتیم فرودگاه  ! حالا باز جای شکرش باقیه که پروازمون کنسل شده . (همه پدر ومادرآ موقع رفتن ، بچه هاشونو به خدا میسپارن ، مامان من خونه رو به خدا سپرد !نیشخند )

جالب اینکه وقتیم از مشهد حرکت کردن ، بازم مرجان جیزی نمیخورد تا مطمئن بشه که از مرز خارج بشن بعد !نیشخند

چندروز اول که از فرط تنبلی امکانش بود نون به در یخچال بکشیمو بخوریم و یا ظرف از همسایه ها بگیریم ولی نه غذا درست میکردیم نه ظرفها رو میشستیم . نیشخند تا روز اول سال تحویل دیگه خودمون شرمنده کردیم .مژه

از صبحش به خونه رسیدیمو مرجان غذا درست کرد ( لازانیا ) و منم کیک .

(خیلی خوب شده بود .خوشمزه)

سرصبحونه مرجان پشنهاد کرد که هفت سینمون رو ببریم شیرخوارگاه که هم ما تنها نشینیم خونه هم پیش جوجه ها باشیم . اولش قبول نکردم ولی بعدش با اخمهاش راضیم کرد و چه خوبم شد که رفتیم .قلب

نزدیک سال تحویل پایین تخت بچه ها نشسته بودمو با دنیایی از اشک داشتم زیارت عاشورا و سوره یس میخوندم . انگار اصلا دوست نداشتم که سال تحویل شه و میترسیدم ! از این میترسیدم که نکنه امسالم مثه پارسال باشه ؟!

دیگه با گریه پریدم بغل مرجانو بهش عید رو تبریک گفتم و از همون تخت اولم عید رو به تک تک جوجه ها تبریک گفتمو سپردم که برام کلی دعا کنن.فرشته

هفت سین خونمون :

هفت سین شیرخوارگاه :

روزهای عیدامسال برام خیلی سریع و خشک گذشت . نه کسی رو داریم که عید بریم بهش سر بزنیم نه کسی حالی از دو تا دختر تو شهر غریب میپرسید . منو مرجانم وقتمون رو با سریال و خواب و خوردن و درس میگذروندیم . تا اینکه روحانیشون (نیشخند!) بهم اس داد و تبریک گفت عید رو .

روزی که باشیما رفته بودیم بیرون از بس تو خونه نشسته بودم بنظرم مشهد خیلی عوض شده بود ! نیشخندرفتیم همون سوپری که همیشه میریم . من نمیدونم چه حکمتیه که هرموقع تو این سوپر میرم گند میزنم . یه بار که پول نداشتم ! یه بارم منوشیما با عجله از توی جدولای احمدآباد گذشتیم غافل از اینکه یه خروار کود ریختن . هیچی دیگه با ضخامت یه وجب کودی که کف کفشمون چسبیده بود رفتیم همین سوپره ، که پسره با احترام تمام بیرونمون کرد ! خنثی

یه روز ظهر خواب خیــــــــــــــــــلی بدی دیدم تا از خواب بیدار شدم دل تو دلم نبود . دائم از مرجان حال مامان و بابا رو میپرسیدمو خدا خدا میکردم که اونروز زنگ بزنن بهمون . تا اینکه بالاخره آخرشب زنگ زدنو تا صدای مامانمو رو شنیدم یه نفس عمیق کشیدمو شروع کردم به گریه کردن . هرچی اصرارم کردن که چی شده خوابمو تعریف نکردمو و بهونه دلتنگیمو اووردم .

یه شبم از شدت دلدرد از خواب پریدم . رو پام بند نبودم دائم تو خونه راه میرفتمو آه و ناله میکردم . هِیـــــــــ میرفتم بالاسر مرجان که بیدارش کنم ولی دلم نمیومد ،آخه صبح باید میرفت سرکار . هیچی دیگه اینقدر به خودم پیچیدم که ساعت 6 صبح جلوی بخاری خوابم برد . ناراحت

تا چشامو باز کردم مرجان بهم خبر داد که با همکارش میاد خونه . از یه طرف از کمر درد داشتم هلاک میشدم از یه  طرفم استرس ناهار رو داشتم . میترسیدم خوششون نیاد و مرجان جلوی همکارش خجالت بکشه . تو آشپزخونه بهم گره خورده بودم . از یه طرف سیب زمینی سرخ میکردم از یه طرف گوجه از اونیکی طرفم کباب ! نیشخند و در اخرم برنج و سالاد و چایی ...(ولی خداروشکر میگفتن که خوشمزه شده .مژه )

93/01/10 مامانم اینا میرسیدن .  صبح ساعت 7بیدارشدمو قورمه سبزی بار گذاشتم و شروع خونه تمیز کردن . یه سری از تشکها رو ملافه کشیدمو لباسای تمیز رو جابه جا کردمو ...مژه

آخرشم نشستم پای نت . یه پسره اومده بود وبم برام کامنت گذاشته بود که چقدر زشتی ! تا دوساعت داشتم میخندیدم . میخواستم بگم حالا تو این عکسم خوب افتادم ، خدا بهت رحم کرده که عکسهای دیگه امو ندیدی ! خنده

دقیقا مثه موقع رفتنشون که جلوی در فقط من با کاسه آب تو دستمو مرجان بودیم موقع اومدنشونم فقط من با اسفند تو دستمو مرجان بودیم !

خداروشکر برگشتنو اینطور که میگن خیلی بهشون خوش گذشته . قلب

_ یه سری از آهنگها هستن که خیلی به دلت میشینن ولی بعضیاشون هستن که علاوه براین خیلیم شبیه حال و هوای خودته مثه آهنگ یکی هست مرتضی پاشایی .آهنگ وبم گذاشتمش  و کاملا میفهممش که چی میگه . انگار برای من خونده !


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱/۱٢ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]