دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

صفحه اصلي | عناوين مطالب | تماس با من | پروفايل | قالب وبلاگ



Box of Kaffash : :))

شنبه (19/04/95) :

هنوز شیش روز تا کنکور بچه های تجربی مونده بود و بخاطرهمین شنبه و دوشنبه ی اون هفته با زهرا رفتم دانشگاه که بقول خودش تو خونه هوا برش نداره و تو این روزهای آخر ، آخرین زورشو بزنه و درس بخونه . یول

رفته بودم پارک ملت دنبال زهرا و ازاونجاییکه دانشجوی دانشگاه نیس دائم فوبیای اینو داشت که یه وقت جلوشو نگیرن و ازش کارت دانشجویی نخوان (خنده !) که شانس زهرا ، تا از درب شمالی وارد شدیم و چند قدیمی رفتیم جلوتر ، یهو نگهبان داد زد که : خانوم شما دانشجوی این دانشگاهی ؟ خنثی از داد زدنش ، منم که دانشجوی همین دانشگاه بودم ، هول کرده بودم دیه چه برسه به زهرا ! زبان زهرا که فقط روبه روشو نگاه میکرد و خودشو چسبونده بود به من ولی من با بار دومی که نگهبان سوالشو تکرار کرد و اومد سمتمون، برگشتم سمتش که جوابشو بدم که دیدم درست با دختر پشت سری منه نه ما !اوه

تو اون دوروز علی رقم اینکه هیــــــچ وقت خدا منو زهرا حرفامون تمومی نداره ولی تمــــــــــــام سعیمونو میکردیم که با هم حرف نزنیم و زهرا درسشو بخونه .قلب

زهرا درس میخوند من کلیپ دانلود میکردم و دیدم ؛ نیشخندزهرا درس میخوند من میوه میخوردم ؛ خوشمزهزهرا درس میخوند من استراحت میکردم ... خمیازه خب چاره ی دیگه ای نداشتم  ! چکار میکردم ؟ درسته استادمون بهمون تحقیق داده و اول مهر ازمون میخواد ولی دلیل نمیشه هرچی اون میخواد ، بشه ! نیشخند ( خب تنبلیم میاد تو تابستونم درس بخونم !!ناراحت )

دوشنبه اش که داشتم از خستگی بیهوش میشدم و رو صندلیای سالن مطالعه خشک شده بودم که با زهرا رفتیم نمازخونه . اولش مقاومت میکردم و نمیخوابیدم که زهرا بیشتر از این عذاب وجدان نگیره ولی به اصرار زهرا ساعت سه چشمامو هم گذاشتم و ساعت شیش با چک و لگدش از خواب بیدار شدم . نیشخند

تو دانشگاه پرنده پر نمیزد و خلاصه اینکه تو اون دو روز حسابی علاف شدم و البته فدای سر زهرا ! قلب مهم اینکه درس خوند و راضی بود . مژه

پنج شنبه (30/04/95) :

با مرجان رفتیم دار قالی رو آووردیم . اگر یادتون باشه ، پارسال من رفتم کلاس قالیبافی و دوره اشو تموم کردم ولی ازاونجاییکه پول طرح و دار رو نداشتم ، بیخیالش شدم تااینکه امسال مرجان هم دوره اشو دید هم دار و طرحشو خرید .ماچ طرحش یه دختربچه ی سرخ پوسته قلب :

گاهی روزی چند رج میبافیم گاهیم اصلا حوصله اشو نداریم و هیچی نمیبافیم . ولی سرگرمی خوبیه . مخصوصا برای من ...

چهارشنبه (30/04/95) :

چند وقت قبل یکی از دوستای دوران ابتداییم که دورادور باهم در ارتباطیم ( که اتفاقا اسم همینم زهرااس ! قلب) منو تو یکی از گروه های تلگرام که بیشتر دوستای ابتداییمون بودن ، اد کرد . قلب

بااینکه اکثرا عکسهای خودشون رو گذاشته بودن رو پروفایلشون ولی اینقـــــــــــــــــدر تغییر کرده بودن که به جز سه چهار نفر ، بقیه رو نمیشناختم !متفکر

یکی اسمش مهری بود عوض کرده بود و میگفت مارال صداام کنید ؛ یکی فامیلیشو عوض کرده بود ؛ چند نفر دماغشونو عمل کرده بودن و مژه کاشته بودن و یک نفرمونم که اون دوران خیلی چاق بود ، کلی لاغر کرده بود و طبیعتا اینهمه تغییر با معجزه ی آرایش بهم حق بدید که نشناسمشون . ابرو

طوری شده بود که اول عکس اون دورانشونو میفرستادن بعد عکس حالشونو و جوابی که اکثرا از من میگرفتن : ووواووو چه تغییری ! تعجبنیشخند

درسته منم از بچگیم تا حالا خیــــــــــلی تغییر کردم ولی همه اش تغییر طبیعی بوده نه مصنوعی ! ( خوش بحال خودم که زشت اورجینالم !مژه )

خلاصه هرکی هر عکسی از اون دوران داشت میفرستاد و اینقدر گروه شلوغ بود و همه ذوق همدیگر رو داشتیم که تو چند ساعت کوتاه پونصدتا پیام میشد . تعجب حتی گاهی وقتی عکسا رو میدیدم و یه سری از خاطرات رو برای هم تعریف میکردیم ، خیلی دلم میگرفت ... مخصوصا وقتی فهمیدم سحر که ریزه میزه ترینمون بود و همیشه میز جلو مینشست ، الان هفت ماهه حامله است و داره مامان میشه . بغل

یه شب رفتم تو پی وی سحر و بعد از ده -دوازده سال شروع کرده بودیم با هم صحبت کردن . بهم میگفت تو قدیمیترین و اولین دوست منی ماچقلب

برام این عکس رو فرستاد و گفت : اینو تو بهم دادی و تاالآن نگهش داشتم و هروقت میبینمش یاد تو و اون دورانمون میفتم :قلب

بچه ها دیدن با دنیای مجازی دلتنگیشون رفع نمیشه که بعد از کلی اینور اونور کردن ، سپیده همه امونو خونه اشون دعوت کرد .عینک

موقع رفتن ازاونجایی که اتوی مو ندارم با اتوی لباس موهامو صاف کردم (!نیشخند) و ساعت پنج و ربع رفتم دنبال زهرا که باهم بریم خونه ی سپیده اینا .مژه

کل راه رو زهرا داشت برام ماجرای تصادفشو میگفت که پیشواز ماه رمضون با دوستش میره بیرون و دوستشم میخواد سبقت غیرمجاز بگیره که ماشین بعد از چند دور ملق زدن ، چپ میکنه . استرسدوستش هیچیش نمیشه ولی زهرا هم شیشه تو صورتش میره هم استخون ترقوه اش میشکنه . زهرا تعریف میکرد و من هی میزدم تو صورتم که چقدر خدا بهش رحم کرده ! اوه


ادامه مطلب
۱۳٩٥/٥/٢۳ ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()

وبم ! تولد چهارسالگیت مبارک ...

امروز قرار بود برم شیرخوارگاه کمک مرجان . صبح که بیدار شدم ، بهم پیام داد که نیا ، نیرو برامون فرستادن . ابرو 

حالم اصلا خوب نبود و رو پای خودم بند نبودم . یه چند دقیقه ای تو رختخوابم غلت زدم که دیدم نمیشه و حالت تهوعم به اوج رسیده . سبز

گلاب به روتون رفتم دستشویی و از اونجاییکه معده ام خالی بود فقط اوق و پُقش می اومد و هیچی که هیچی !

حالم خیلی بد بود و قشنگ متوجه شده بودم که فشارم پایینه تااینکه تا اومدم دست وصورتمو آب بزنم ، سرم سنگین شد و عرق سرد کردم . فقط فوری خودمو به بیرون دستشویی رسوندم که یوخت اون تو از هوش نرم ... ابرو

مامانم کشون کشون تا تو حال منو برد و یه عالم شربت و شیره تو حلقم کرد ... سبز

بااینکه قرص خورده بودم ولی تا سرمو از رو بالشت برمیداشتم ، حالت تهوع شدید میگرفتم ! ( به مامانم باشوخی میگفتم : فکرکنم حامله ام ! خندهخجالت)

بعد از قرص خوابم برد و دوباره از شدت استخون درد از خواب بیدار شدم .

خداروشکر بعد از کلی قرص و دارو و جوشونده بهتر شدم و از همه ی اینا که بگذریم ؛

وب جونی تولدت مبارک ... نیشخند

چهـــــــــــار سالت شده ها ولی انگار خاطرات یه قرن تو دلته . دارم دوباره میخونمت البته نه همه ی پستهاتو . برای خودم یه سری از خاطراتمو سانسور میکنم که اوضاع بدتر ازین نشه ...

(‌ یاد دکلمه ی هم مرگ علیرضا آذر افتادم :

اوضاع خراب است مراعات کنید

ته مانده ی آب است مراعات کنید ....

خداییش دکلمه ی محشریه به همه اتون توصیه میکنم گوش کنید . )

  خب از موضوع پرت نشیم ؛

طبق هرسال اولین پستم که فروغ عزیز برام گذاشت رو میذارم :

هوالمحبوب

وقتی خدا هست، همه چیز خوب است!

نمیدونم الآن کجایی و درچه حالی ؟

ولی از خدا میخوام هرجا که هستی ، سلامت و خوشبخت باشی ... ♥

راستشو بخواین هنوز حالم خوب خوب نشده و پست رو کوتاهش میکنم ...

فقط این پست رو گذاشتم که بگم : به یادشم ! مژه

آخه هم یه کم استخونام درد میکنه هم بخاطر قرصهایی که خوردم ،،، خواب آلودمخمیازه

ولی درکل الحمدالله بابت سلامتی که داریم و اکثرا قدرشو نمیدونیم ...

چندسال پیش درست کرده بودم ولی حالا ، جاش تو این پست ، همچین بی لطفم نیس ...لبخند

+الهی شکر !

++ ممنونم که همراهمید و همیشه کنارم هستید  ...قلب

۱۳٩٥/٥/۱٤ ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()

ترم چهارم کارشناسی :

سه شنبه (31/01/95 ) :

سه شنبه ها دو ساعت کلاس مکالمه داشتیم که انجمن سرپرستیشو قبول کرده بود و اساتید حضور نداشتن . عینک

یه روز بارونی بود و وقتی رسیدم ، فقط محمدمهدی و سجاد اومده بودن ! ناراحت

دلم به حال خودم سوخت و کاملا از قیافه ام مشخص بود و اوناهم خنده اشون گرفته بود نه برای اینکه دوتا پسر بودن ،،، چون اونا خیــــــــــــــــلی قویتر از من هستن ، اعتماد بنفسمو باخته بودم ...

خداروشکر همچینم بد نبود و هردوشون کمکم میکردن و کلی هم محمدمهدی سر به سرم گذاشت ...نیشخند

بعد از کلاس با فرزانه راه افتاده بودیم سمت خوابگاه که اومدم مقنعمه امو درست کنم ، انگشتم رفت تو چشمم... ! ابلهناراحتخنده

از اونجاییکه ناخنای دست من همیشه بلنده ، تا پنج دقیقه ی اول که اصلا نمیتونستم با چشم چپم ببینم و حسابی ازش اشک میومد . ناراحت بعد از کلی که دستمال رو چشمم نگه داشتم بهتر شد تااینکه رسیدم خونه و گرفتم خوابیدم ...

از خواب که بیدار شدم دوباره ریزش اشکها شروع شد و ده دقیقه خوب بود ، پنج دقیقه یه ریز اشک میومد ازش . ناراحت بقول اینیکی چشمام چپ شده بود که با اونیکی راهی دکتر شدم ! اینقدر تو راه اخم و تخم کرد که داشتم دعا میکردم : خداکنه دکتر بگه چشمت یه مرگش شده ؛ تا بلکه یه کم خیالش راحت شه که بیخود این همه راه نیومده . :|

وقتی رسیدیم تو مطب خنده ام گرفته بود که الان باید برم پیش دکتر بگم : انگشتم رفته تو چشمم ... ! خنده

خداروشکر چیز مهمی نبود و فقط چشمم خراش برداشته بود و برام یه سری قطره تجویز کرد . مژه

یکشنبه (12/02/95) :

روز معلم بود و از اونجاییکه یکسره گوشیم سرکلاسها زنگ میخوره ، جریمه شده بودم که کیک درست کنم و ببرم . نیشخند با کلی استرس از شب قبلش دوتا کیک ، یکی وانیلی و یکی کاکا‍ئویی درست کردم و متاسفانه وانیلیش از اونجاییکه قالبش کوچیک بود و سرریز شده بود ، از قالب درنمیومد . به همون کیک کاکائویی اکتفا کردم و با خامه و پودر لبو تزیینش کردم و راهی دانشگاه شدم . عینک

ساعت اول، آزمایشگاه داشتیم و کلی عکس با استاد گرفتیم و بعد از کلاس همگی رفتیم اتاق مدیر گروه ( که استاد اصلیمونه ! قلب) . به نظرم بهترین استاد روی زمینه و وقتی ما رو دید هممون رو به اتاقش دعوت کرد و یکی رو فرستاد تا برامون چایی بریزه . قلب منم شروع کردم شیطنت کردن و کلـــــــــــــی سر به سرش میذاشتم ؛ استادمم از خنده غش کرده بود از چشماش اشک میومد .قلببغل

بعد از کلی عکس و فیلم که باهاشون گرفتیم ، باقی تیکه کیکها رو تو ظرف گذاشتم که هم به بچه هایی که ساعت قبل غائب بودن ( از جمله محمدمهدی ابرو) بدم هم به استاد ساعت بعدیمون . وقتی رفتم سرکلاس ، اول از همه ظرف کیک رو جلوی استاد گرفتم که برداره ولی استاد فکرکرد که همه اش برای اونه و هی اون ظرف رو میکشید سمت خودش هی من ! خنده آخرم روم نشد بیشتر مقاومت کنم و بیخیال شدم ؛ حالا محمد مهدی هم ول کن نبود و هی میگفت من کیک نخوردم ! کلافه

مابین کلاس موضوعی پیش اومد و استاد فهمید که خودم کیک رو درست کردم و شروع کرد ازم تعریف کردن که یهو وسط حرفش پریدمو با نیش باز گفتم : تازه قورمه سبزیم بلدم درست کنم ...!!! نیشخند

یهو کلاس از خنده منفجر شد و استاد هم گفت : دیه به زبون دیگه ای نمیتونستی بگی که شوهر میخوای !!! قهقهه

بعد از کلاس، تیکه کیکی رو که برای یکی دیه از استادها کنار گذاشته بودم و دادم به محمدمهدی که قبلش نشکنه ! چشمک

چند روز بعدش دوباره ستاره جریمه شد و کیک به دست پا شد اومد سرکلاس و ازاونجاییکه مثل من کیک رو نبریده بود ، استاد منو حسین رو فرستاد بالا که هم یه سری ظرف بیاریم هم چایی بریزیم ! ( کلا دانشگاه که نیس پیک نیکه ! نیشخند)

بعد از اینکه چایی ها رو تعارف کردم و به کمک ستاره کیک رو تقسیم کردیم و خوردیم، آخر کلاس طبق قولی که به مستخدم اونجا داده بودم ، با حسین رفتیم که ظرفها رو بشوریم و بذاریم سرجاش ! خنثی

حسین که همچنان با کیک توی دستش داشت بازی میکرد و میخورد ، منم پای ظرفشویی ظرف میشستم که صدای حسین دراومد. خنثیابرو هی میگفت بدو و عجله کن و پشت سرم هی غر میزد ؛ تااینکه بچه پررو بهم گفت تا سه میشمارم ، اگر تموم کردی شستنشونو که هیچی واگرنه میرم بیرون و در رو روت قفل میکنم ! عصبانیمنم بی اهمیت به کارم ادامه دادم که بعد از گفتن : سه ، رفت بیرون و در رو روم قفل کرد .تعجب ولی تا شروع کردم به جیغ جیغ کردن ترسید و سریع در رو باز کرد ...از خود راضی

 *سرکلاس تئوری ادبیات معمولا یه جلسه درمیون فیلم زبون اصلی میدیدم و اون کسی هم که فیلم می آوورد از قبل خودش فیلمو میدید که اگر مشکلی داشته باشه ، فیلم رو رد کنه . نیشخند

اونروز ستاره ی فلان فلان شده فیلم ( یکی از آثار پوشکین ) اوورده بود و ازاونجاییکه من به پرده ی نمایش و دنگ و فنگهاش واردم، منو نشوند پشت لپ تاپ و بقیه ی بچه ها و استاد نشستن روبه روی من و رو به پرده ! یول

ستاره از قبل بهم گفتش که فیلمش هیـــــچی نداره و خیالم راحت باشه . زبان ولی از ب بسم الله فیلم ، صحنه هاش شروع شد و منم به جای اینکه فیلمو بزنم جلو ، هول کرده بودم و از خجالت سرمو پشت لپ تاپ قائم کرده بودم که محمدمهدی و حسین که روبه روم نشسته بودن ، منو نبینن ! خجالت

تااینکه یه صحنه ی کوتاهی اومد که دربردارنده ی تمام صحنه ها بود !!!قهقهه از خجالت داشتم آب میشدم و سرمو آروم از لپ تاپ اووردم بالا که ببینم کسی متوجه شده یا نه ؟ دخترا که داشتن در گوش هم حرف میزدن و آروم آروم میخندیدن ؛ حسین هم همینطور که میخندید سرشو با گوشیش گرم کرده بود تااینکه چشمم خورد به محمدمهدی !خنثی با یه غیظ و غضبی نگاهم میکرد که انگار تقصیر منه ! ناراحت تا نگاهشو دیدم ترسیدم و از جام پریدم و رفتم ردیف جلو نشستم . آخر کلاسم به استاد طوریکه همه بشنون ، گفتم : من این فیلم رو خودم ندیده بودم و در جریان محتوای فیلم نبودم . عصبانی

همین موضوع رو داشتم برای فرزانه و پریسا ( دوتا از ورودیهای آخرمون ) با عصبانیت تعریف میکردم و به ستاره بد و بیراه میگفتم که پریسا با خنده گفت : اینکه خوبه ! من جلسه ی پیش سرکلاسمون یه فیلمی آووردم که خودمم ندیده بودم و اینقدر صحنه داشت که وقتی اینیکی صحنه رو رد میکردم ، میرفت صحنه ی بعدی !قهقهه وقتی بهش گفتم : خب چرا ندیدی از قبل فیلم رو ؟ گفت : آخه نویسنده ی فیلم داستایوفسکی بود و ازاونجاییکه ریش داره ، فکرنمیکردم همچین فیلم نامه هایی بنویسه ! خنثیخنده ( اونوقت به من میگن : خنگ ! چشم)


ادامه مطلب
۱۳٩٥/٥/۳ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهشید نظرات ()

ترم سوم کارشناسی :

جمعه ( 27/06/94 ) :

عروسی عطیه دعوت بودم و طبق معمول زحمت موهام افتاده بود گردن شیما و از اونجاییکه وضع روحی خوبی نداشت ، زیاد اذیتش نکردمو فقط یه ساعت رو موهام کار کرد و با اتو صافشون کرد . مژهقلب ( مشت مشت موهام میریخت و اونجا بود که فهمیدم چرا میگن نباید از اتو مو زیاد استفاده کرد ! ناراحت )

 یه پیرهن ساده و کوتاه با ساپورت و کفش پاشنه بلند ( که تماما مشکی بود ! عینک) پوشیدمو موهامو باز گذاشتمو دوتا گل سر صورتی هم بهشون زدمو با یه آرایش ملیح مشکی- صورتی راهی تالار شدم . مژه

وقتی لباساموعوض کردم و وارد سالن شدم اولین کسی رو که دیدم مامان عطیه بود . قلب چقدررر عوض و خوشگل شده بود . تعجب لباسشو براش فوق العاده دوخته بودن و بعد از سلام و احوال پرسی سمت میزی اشاره کرد بشینم که یکی دیگه از دوستای عطیه هم اونجا نشسته بود . اسمش فهیمه بود و خداروشکر دختر خونگرمی بود و نذاشت تنها باشم تو تالار . قلب

چشمم خورد به شاسی بزرگی که عکس آتلیه عطیه و شوهرشو روش زده بودن . تقریبا آرایشش ساده بود و براش لنز گذاشته بودن . کلی تو دلم قربون صدقه اش رفتمو براش آرزوی خوشبختی کردم . :(

مثه شب عقدش ، آهنگ نذاشتن و این خودمون بودیم که مجلس رو باید میچرخوندیم .بنده ی خدا مامان عطیه هم برای اینکه سوت و کور نباشه هی دست منو میکشید که برم وسط و بدون آهنگ و فقط با صدای دست زدن نامرتب و شل و ول مهمونا ، با عطیه برقصم (!) و خب منم دست رد به سینه اش نمیزدم و انجام وظیفه میکردم ...نیشخند

مهموناشون یه سری آدم بودن که از عروسی اومدن فقط قصدشون لباس خریدن و آرایشکاه رفتن بود . ابرو نه دستی نه شوری نه شوقی ... هیچی ! چشم یعنی اینقــــــــــــــــدر من اونشب جیغ جیغ کردمو زدم رو میز که اگر تو زمین فوتبال برای هرتیمی اینطوری تشویقش میکردم ، رد خور نداشت که میبرد بهمم یه پولی میدادن .ابله

بعد از شامم بابام اومد دنبالم و برگشتم خونه ... ( اون سه شنبه ای که گفتم برام خیلی خسته کننده بود (14/02/95) همون روز بود که اتفاقی عطیه و مامانشو دانشگاه دیدم و عطیه برام گفت که جهیزیه اشو جمع کرده و برگشته خونه ی باباش !!! اونروز من تا شب داشتم گریه میکردم و به حال و روزگاری که این دوسال عطیه گذرونده و تااونموقع دم نزده بود ،اشک میریختم ! براش دعا کنید که هرچی خیرشه براش پیش بیاد ... )

*خداروشکر سال تحصیلی که گذشت از پارسال برام بهتر بود هم از لحاظ درسی هم روابطم با بچه ها و اساتید خیلی صمیمی تر شد . لبخند

از بیست و یکم شهریور کلاسامون شروع شده بود و هیچکدوممون از بچه ها حتی از شهرهاشونم نیومده بودن و کلاسایی بود که بخاطر ما کنسل میشد . نیشخند روز اولی که رفتم یونی ، درست یه هفته بعدش بود و بااینکه کل بچه ها اومده بودن مشهد ولی از اونجاییکه حال کلاسا رو نداشتیم به تک تک زنگ زدیمو بازم کلاسا کنسل شد . نیشخند ( اما خداییش پیشرفت خوبی از هفته ی قبلش کرده بودیمو فرقش این بود که بچه ها همه اشون مشهد بودن و کلاس کنسل شد ! خندهزبان)

حرف از انجمن علمی شده بود که هرکی میخواد عضو بشه بره اسمشو رد کنه و از اونجاییکه میدونستم سجادم عضو انجمنه بیخیال شدم تااینکه یه روز بعد از کلاس حسین ( یکی از پسرهای کلاس ) اسم منو با هما و فرزانه و بعضی از بچه های دیه ، برد که بریم اتاق انجمن ... تعجب منم وقتی بهش گفتم که : منکه عضو انجمن نیستم ! به هما اشاره کرد و گفت : ایشون اسمتونو رد کردن ! عصبانی

تا کی به هما فحش میدادم و تنها توجیهش این بود که : ما که تو پیست دوچرخه و خریدهامونو ... باهمیم ؛ خو با خودم گفتم که اینجا هم باهم باشیم خوش میگذره ...!خنثی

دبیر انجمن محمد مهدی شد و روز هفتم مهرماه هم جلسه ی معارفه برای ورودیهای جدید (94 ) بود . یولبا تمام استرسی که بچه ها داشتن ، خداروشکر خوب پیش رفت و ورودی جدید تعدادشون خیلی زیاده و متاسفانه پدر یکی از دانشجوهای دختر همین ورودی هم ، تو حادثه ی منا کشته شد ... :(

*زهرا هم یه چندباری اومد دانشگاه که یا درس میخوندیم یااینکه با هم میرفتیم بیرون ؛ یه بارم با زهرا و عطیه و فرزانه رفتیم پارک بانوان پارک ملت :عینک

به ترتیب از کفش جلویی به عقب : کفش من ، زهرا ، فرزانه، عطیه ( یادم رفته تو چی میگفتی ؟! )


ادامه مطلب
۱۳٩٥/٤/۱٢ ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()

29 نمایشگاه بین المللی کتاب تهران :

فرزانه و آرزو و سما و حسین ( بچه های کلاسمونو میگم ) یه روزه راهی نمایشگاه کتاب تهران شدن و وقتی برگشتن ، اینقدر با آب و تاب تعریف کردن که آب دهنم راه افتاد . خوشمزه به منم گفته بودن که تو هم بیا ولی چون نیمه ی شعبان میخواستم با مرجان برم قم ، امکانش نبود و دیگه غیبتهام سر به فلک میکشید .ناراحت

تا اینکه وقتی تعریف کردناشونو عکسهای نمایشگاه رو شنیدم و دیدم فکری به سرم زد که قم رفتنمون رو چند روزی بندازیم جلو و سر راه یه سر به نمایشگاه هم بزنیم .از خود راضی آخه امسال مهمان ویژره ی نمایشگاه روسیه بود و واقعا حیف بود که نرم .عینک

خلاصه سرتونو درد نیارم ؛ این شد که یکشنبه 19/2/95 ساعت 9 شب با یک ساعت و نیم تاخیر راه افتادیم سمت تهران . لبخند

تو راه خداروشکر رو پای مرجان خوابم برد و زیاد خسته نشدم و ساعت 11 ظهر هم رسیدیم تهران و تو همون ترمینال یه بلیط برای ساعت 5 عصر به مقصد قم گرفتیم و وسایلامونو تو تعاونی 17 گذاشتیمو راهی نمایشگاه شدیم . عینک

سیستم مترو تهران به کل با مشهد فرق میکنه . از بلیطهاش بگیر تا خطشو ... چشم مشهد همه اش یه خط بیشتر نداره و تو فقط باید حواست باشه که یوخت به جای اینور خیابون اونور سوار نشی ( هرچند که خود من گاها چندباری همینشم قاطی کردمو اشتباه سوار شدم .نیشخند ) ولی مترو تهران برای منو مرجانی که ده دوازده سالی بود ازش دل کنده بودیم ؛ یه کم گیج کننده بود . کلافه

تا اومدیم وارد خط کهریزک بشیم ؛ یه عالم آدم از زیر گذرش ریختن بیرون از اونجاییکه منو مرجان فقط داشتیم خلاف جهت میرفتیم ، خندمون گرفت و تا اومدیم برگردیم ، اینقدر ضایع بودیم که یه مامور نیروی انتظامی با خنده اومد جلومونو گرفت و مطمئنمون کرد که داریم درست میریم. نیشخند

هنوز به شهر آفتاب ( ایستگاه نمایشگاه ) نرسیده بودیم که وسط راه پیاده امون کردن که با خط بعدی بریم .ابرو اولش سعی کردم از روی نقشه ی روی دیوار ، خط بعدی رو بفهمم و وقتی ناامید شدم ، به اولین کسی که رسیدم ، پرسیدم . یه پسر جوون با قد و هیکلی دوبرابر من و چشمای رنگی بود که وقتی باهات حرف میزد به چشمات خیره میشد و درکمترین فاصله باهات وا میستاد .

بنده ی خدا آدرس اشتباه داد بهم و وقتی ازش تشکر کردم و دور شدم ، بعد از چند دقیقه دوباره اومد سمتمو تو همون فاصله ی یه وجبی به من واستاد و شروع کرد به تصحیح کردن حرفش . خندم گرفته بود . از یه طرف موذب بودم که اینقدر جلو واستاده از یه طرف اینقدر قدش بلند بود که باید سرمو تاجاییکه جا داشت بدم عقب تا ببینم تو اون همهمه میخواد چی بگه . ( نمیدونم شاید من اشتباه میکنم و بقولی اُمُلَم ولی ارزشهای غربی خیلی زود داره جای خودشو باز میکنه تو کشورمون ! )

خلاصه بعد از کلی این در اون در زدن ساعت 12 رسیدیم به محوطه ی نمایشگاه و از اونجاییکه همه تو صف ماشین برقی نمایشگاه بودن که برسونتشون دم غرفه ها ، منم به هوای اینکه حتما خیلی دوره ، وایستادم که مرجان میره راه غرفه ی بین المللی رو میپرسه و طرف به تیکه میگه : تا اونجا پنج دقیقه بیشتر راه نیس و تمام اوناییکه میبینین تو این صفن ، معلولن ! خنده

نمیخواستم کمترین زمانم از دست بدم و دوست داشتم هرچی سریعتر برسم به غرفه ها . بعد از کلی این در اون در زدن ، پیدا کردیم و همون اولم چند تا روس رو دیدم که سرشون شلوغ بود و رو پاشون بند نبودن . قلب اولش هنگ بودم و هول کردنهای مرجانم مزید بر علت شده بود که یه جا واستمو فقط کتابها رو نگاه کنم .

نزدیک غرفه ی ماکت و سوغاتیهای روسیه که شدم ، چشمم به یه مرد روس افتاد به نام ایوگِی . قلب بعد از کلی استخاره کردن راضی شدم سر حرف رو باهاش باز کنم و روسی بحرفم که اونم با کمال میل از غرفه اومد بیرون و شروع کردیم حرف زدن . قلب اولشو بااین شروع کردم که دانشجوی سال دومم و از مشهد میام و ... که آخرشم یه عکس یادگاری باهم گرفتیم و ایوگِی بهم گفت که خیلی خوب روسی حرف میزنم و وقتی اینو شنیدم ، نیشم تا بنا گوشم باز شد و خستگی پونزده ساعت راه از تنم در رفت . نیشخند خیلی دوست داشتم باهم بیشتر حرف بزنیم و درارتباط باشیم ولی حیف که تلگرام نداشت و درکل بازار تلگرام تو روسیه مثه ایران گرم نیس . ناراحت

بعد از ایوگِی با خانوم دیه که از همشون سرش شلوغتر بود ، حرف زدم . تنظیم کننده برنامه های هر روز نویسنده ها بود و خیلی دوست داشتنی بود و بین حرفامون به فارسی قربون صدقه اش میرفتمو نمیفهمید دارم چی میگم .خندهقلب بهم یه بروشور داد که برنامه های هرکدوم از نویسنده ها رو زده بودن . یول

اون روز هم نوبت این نویسنده بود :

برنامه از این قرار بود که هرروز یه نویسنده ی روسی میاد نمایشگاه و بعد از معرفی خودشو اثرش نوبت بعدی میشه . ما بین این برنامه ها ، برنامه های دیگه ای هم مثل نمایش بچه های دانشگاه الزهرا و... بود که همین نمایش اونروز خاطره ای شد برام .خنده

موقع اجرای نمایش یه پسره اومد رو صندلی کنار صندلی من نشست و از اونجاییکه روسی هیـــــــــچی متوجه نمیشد ، شروع کرده بود به مسخره بازی درآووردن و ترجمه کردن . چشم اولش خندمو کنترل کردم و صدااشو نشنیده میگرفتم که پررو نشه تااینکه برگشت بااشاره به یکی از بازیگرهای دختر تئاتر که نقش یه مرد رو بازی میکرد ، گفت : تاحالا ندیده بودم دیش داش رو با کفش پاشنه بلند بگوشن که حالا دیدم . تعجب هنوز حرفش تموم نشده بود که چشمم خورد به کفشهای پاشنه بلند دختر که گویا یادش رفته بوده عوض کنه و این شد که ترکیدم از خنده و فقط تا جایی که میتونستم رومو از پسر برگردونده بودم که نفهمه اما نشد ... قهقهه


ادامه مطلب
۱۳٩٥/۳/٤ ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()

ایام عید :

اوووف این هفته بااینکه فقط برنامه ی سه شنبه ام با هفته های پیشم فرق داشت و از 10 صبح تا 17 عصر دانشگاه بودم ، ولی چقدر برام خسته کننده بود . اوه

نمیدونم هرکی جای من بود و اکثر روزها تا شیش بعد ازظهر دانشگاه بود ، اینقدر دیر به دیر پست میذاشت یا فقط من اینقدر تو پست گذاشتن تنبلم و تازه میخوام بعد از یه ماه از عیدی که گذشت بگم ؟! خجالت

خلاصه هرچی که هس شنبه (29/12/94) رفتیم شاهرود . لبخند

دو- سه روز اول که سر همون سرمایی که خورده بودم ، صداام در نمی اومد ! ناراحت همه میگفتن ، میخندیدن من فقط گوش میدادم و این دوا و درمونیم که دکتر داده بود ، تاثیر نداشت که نداشت ...کلافه تا مامانجونیم بهم آب و نشاسته دادن و مثه آب رو آتیش بود و صدام بعد از سه روز باز شد ! از خود راضی

روز اول عیدم که درست لحظه ی سال تحویل دیر بهم جنبیدیمو مرجان که داشت پیرهن وحید ( عمو کوچیکم ) رو اتو میکرد ، منم داشتم رژ میزدم ! خلاصه اینکه تا آخر سال کارم در اومده ...نیشخند

اونروزم طبق روز اول هر سال ، مامانجونیم ته چین و آش درست کرده بود و با اکثرعموهام و زن و بچه اشون اونجا جمع بودیم . قلب

اون چند روز بارون تو شاهرود تا جاییکه میتونست بارید و فکرکنم سه شنبه ، سوم فروردین بود که با هدایت و شیما ( عموم و زنعموم ) و پسر عموم ( رامتین ) و مرجان رفتیم دور دور . عینک

هوای بام شاهرود بعد از یه بارون حسابی ، عالی شده بود .قلب

بعد از اونجاام مهمون هدایت رفتیم کافه ی ابر شاهرود :

( اونیکه داره عکس میگیره منم ، به ترتیب : مرجان ، هدایت ، شیما ، رامیتن عینک)

 

( مرجان و شیما شیرقهوه سفارش دادن و بقیه امون بستنی و طبیعتا اون بستنی که تمام اسکوپهاش کاکائوییه برای منه خوشمزه)

تو اون یه هفته هرکدوم از ما نوه ها به نوبه ی خودمون مریض شدیمو مامانجونیمو تو زحمت انداختیم . قلب

از یه طرف مرجان فشارش دائم می افتاد و گوشت براش کبابی میکرد و بهش میداد ( خداشانس بده !ابرو تو حلق من آب و نشاسته میریخت به مرجان کباب میدادچشمکخنده ) از یه طرفم ، ماهانم ( پسرعموکوچیکم که نه ماهشه ) تب و اسهال و استفراغ شدید داشت و این همه امون رو نگران کرده بود .  ناراحت

قیافه ی عموم دیدنی شده بود ... حالش از ماهان صدبرابر بدتر بود و نگرانی تو چشماش موج میزد طوری که من دیدمشون بغض کردم . ماهانمم چشمای آبیش خسته بود و دیه شیطنت همیشگی رو نداشت . ولی خداروشکررر روزی که هم به عنوان عید دیدنی هم دیدن ماهان رفتیم خونه اشون، مرجان اسم یه دارو یادش اومد که برای بچه های شیرخوارگاه تو همچین شرایطی استفاده میکنن و الهی شکر با مصرف اون دارو خوب شد . فرشته


ادامه مطلب
۱۳٩٥/٢/۱٠ ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()

اوقات خوش اخیرم ...!

چهارشنبه (07/11/94) :

زهرا اومد خونمون که بعد از صبحونه باهم بریم حرم . فرشتهخیــلی وقت بود که همو ندیده بودیم ؛ آخه 30-40 روزی بود که شمال بودن و از وقتی هم که برگشتن مشهد ، غیر از یه بار که اومد جلوی درخونه و غذای نذری که به نیت عمو پخته بودن ، داد ، همو ندیده بودیم و این شد که اون روز از وختی همو دیدیم یکسره داشتیم باهم حرف میزدیم تا لحظه ای که جدا بشیم از هم . نیشخند

سر راه هوس کردم که زهرا رو ببرم خونه ی عزیز و عزیزمو بهش نشون بدم . قلب اونم موافقت کرد و با یه جعبه بیسکوییت راهی خونه ی عزیز شدیم . عینک اونروز شیفت دختر کوچیکه ی عزیز بود که شب پیشش بخوابه و داشت پتو رو ملافه میکرد که سررسیدیم . عزیز هم پای نمازش بود که با زهرا رفتیم پیشش . بعد از معرفی و کلی ماچ و بوسه و سر به سر عزیز گذاشتن ، بردیمش تو حال که پیش ما بشینه و تو همین فاصله دختر عزیزم برامون آش یزدی ریخت . خوشمزه زهرا هم که پشت سر عزیز هی قربون صدقه اش میرفت و به قد خمیده اش نگاه میکرد و دست عزیز رو فشار میداد . قلب یه ربع_بیست دقیقه ای نشستیم و راهی شدیم . زهرا دم در خونه ی عزیز بهم گفت :

تازه فهمیدم چرا هفته ای یه شب از درس و زندگیت میزنی و میای پیششون میمونی ! قلب

یه ایستگاه جلوتر از حرم از اتوبوس پیاده شدیم که به بازار جنتم سربزنیم و اگر چیزی برای تولد شیما که فردااش بود دیدیم ، بگیرم . از اتوبوس پیاده نشده چشمم خورد به یه مغازه ی بدلیجات فروشی و منم ازاونجاییکه فلزیابم قویه ناخودآگاه منو کشید سمتش ! نیشخند

از در وارد نشده ، سمت راست ، یه عالم گردنبند و دستبند آویزون بود که با زهرا رفتیم سمتشون . یه دستبند ظریف دیدم که فوق العاده خوشم اومد ازش و فقط یه ردیف نگین داشت و ظرافتش خیلی به دستم می اومد .مژه همینطور که ذوق کرده بودم ، اتیکتشو نگاه کردم که نوشته بود : 55000 ! منم خوشحال که تمام قیمتاش به ریاله ، شروع کردم یکی یکی جنس برداشتن و تازه به زهرا هم پیشنهاد دادم که دوتا گردنبند همشکل بگیریم که تو همین حین پسره اومد و گفت که تمامی قیمتا به تومنه ! تعجبنیشخند

این شد که منو زهرا هرچی که برداشته بودیم و یکی یکی گذاشتیم سرجاشو مونده بودیم حالا با چه رویی دست خالی بریم بیرون از مغازه . نیشخند زهرا که غش کرده بود از خنده و هرچی قسمش میدادم که ضایع بازی درنیاره ، دست بردار نبود . ابروخلاصه به هربدبختی بود زدیم بیرون و بازار جنتم هیچی گیرمون نیومد .

بعد از حرمم زهرا رو بردم پاتوقم تو میدون شهدا که آش هاش حرف نداره . اینقدر که من رفتم اونجا ، پسر تا منو میبینه میدونه که آش میخوام .نیشخندخوشمزه

بعد از اونجا هم برگشتیم خونه و چندساعت بعدشم داداش زهرا اومد دنبالشو رفت ...

یکشنبه ( 11/11/94) :

یه چند روزی بود که مرجان دائما سردرد داشت و گاهیم کلا حالش بد میشد و ضعف میکرد . نگران

هرکی یه چی میگفت یکی میگفت از گوشاته یکی میگفت شاید چشمات ضعیف شده و... . خلاصه تصمیم گرفت با بابام برن معاینه ی چشم که منم تفریحی رفتم ببینم چی میگه ؟!نیشخند

جالبه اینکه چشمهای مرجان خیلی کم ضعیفه و فقط موقعه ی مطالعه و پای لپ تاپ باید عینک بزنه ولی چشمای من هم آستیگماته و هم چشم چپم یکه و هم حساسیت شدید به نور مستقیم و آفتاب و رنگهای جیغ دارم و تااونجاییم که جا داره باید عینک رو بزنم ! خنثی خلاصه این شد که شوخی شوخی عینکی شدیم رررفت ...یول

موقع انتخاب فِرِمم بین دوتا فرم مونده بودم که مرجان خیلی منطقی بهم گفت که وختی فرم مستطیلی رو میزنم مثه خانوم دکترا و متشخصها میشم ولی وختی این فرم گرد رو میزنم ، عیـن خُل و چلها میشم و این فرمم بردارم چون شخصیت مهشید واقعی درواقع اینه نه اون مستطیلیه ! خنثی

وختی دکترمم اومد که فرمم رو چک کنه با یه لبخند ملیحی و با محبت بهم گفت که : چقدر بهت میاد ...خنثینیشخند

عکس عینکم :

اوایل هرکی که عینکمو رو صورتم میدید میگفت شبیه یکی شدی :

بابام که تا نگاهش میکردم ، میزد زیر خنده و میگفت : ادا در نیار دیه ! خنثی

مامانم میگه شبیه الناز شاکردوست تو این فیلم مجردها شدی ( که نقش کسایی رو داشته که کم دارن  خنثی) :

یکی از عموهامم میگه : شبیه معلم مدرسه ی موشها شدی و ...

اولین روزی که ترم چهارم شروع شد و با عینک وارد کلاس شدم ، اولین نفر چشمم خورد به محمدمهدی ( شاگرد اول کلاسمون ) که یه سلامی کرد و با پوزخند سریع سرشو پایین انداخت و بقیه ی دخترام همه ریختن سرم و خوشبختانه بهم میگن عینک میاد بهم ... مژه

اعتراف میکنم که اوایل خجالت میکشیدم تو دانشگاه عینک بزنم و سرکلاس که میخواستم صحبت کنم چون میدونستم الان همه برمیگردن سمتم ، عینکمو برمیداشتم ! خجالت حتی یه چندباریم به محمدمهدی حین خندیدنش گیر داده بودم که شما دارین به من میخندیدن ! ناراحت بنده ی خدا دیه تا اونجاییکه جا داشت به هیچ موضوعی تو کلاس نمیخندید ... ! خنده

( خیلی از عینکی شدن منم نگذشت که زهرا هم عینیکی شد و دقیقا فرم عینک زهرا هم مثه فرم عینک منه اما زهرا برعکس من فقط موقع مطالعه باید بزنه ! قلب)

چهارشنبه ( 14 / 11/ 94 ) :

تولد عطیه ( یکی از دوستای دبیرستانم که هم دانشکده ایم هستیمو تازه 5 ماهه که رفته خونه ی خودش ) دعوت بودم و براش دوتا شمع تزیینی که رو پایه بود خریدم و ساکشم خودم درست کردم . مژه دو تا از دوستای دبیرستانی دیگه امم بودن که یکیش ملیکه ( الآن دندونپزشکی فردوسی ) و یکی دیگه اشم فاطمه بود . ( همونیکه وسط سال پیش دانشگاهی حامله شد و دیه نیومد ! نیشخندقلب)

بعد از کلی اینور اونور شدن ، بالاخره خونه اشونو پیدا کردیمو با فاطمه همزمان رسیدم . اینقدر دلم براش تنگ شده بود که همون بیرون و تو سرما شروع کرده بودم جیغ جیغ کردن و چلوندنش که ازاونجاییکه هم بارش سنگین بود هم مریمم ( بچه ی یه ساله اش قلب) تو بغلش ، ترجیح دادیم که باقیش رو بذارم برای بعد ... تو راه پله فاطمه صداام کرد و گفت که تا نرسیدیم بالا یه هدیه ی ناقابل برات دارم و منم خیلی غافلگیر شدم و کلی تشکر کردم ازش . بغل

وقتی عطیه ی نازنینم در خونه اشو باز کرد و اومد استقبالمون کلی از دیدنش تو خونه ی خودش و تو لباسی که کلی بهش میومد ذوق کرده بودم . قلب الهی شکر خونه و جهاز خیـــــــــــلی خوب و کامل وشیکی داره و کلی از ست غالب خونه که شیری رنگ بود،  خوشم اومد و فضای خونه رو کلی باز و روشن کرده بود .

همون بدو ورودمون رفتم که لباسامو عوض کنم و خوشگل کنم که عطیه فیلم عروسیشو گذاشت و منم از هول اینکه عقب نمونمو از اولش باشم ، بدو بدو رفتم تو حال که ای دل غافل بعد از نیم ساعت که به خودم اومدم دیدم پیرهن اصلی و رویی رو نپوشیدم ! خجالتخنده اینقدر سرهمین موضوع سربه سرم گذاشتن و خندیدیم که نگو !

دختر فاطمه هم که ماه شده ؛ ماشاالله اش باشه خیلی خونگرم و سفید و خوشگله . تو بغل همه امون هی دست به دست میشد و کلی عکس ازش گرفتیم ولی حیف که مادر بچه نمیذاره عکساشو بذارم تو وبم ! زبان

موقع شامم عطیه خیلی به زحمت افتاده بود و علاوه بر کیک تولدش، دست تنها کلی شام و دسر و سوپ درست کرده بود و خداییش دست پختشم خوبه . خوشمزهراستشو بخواین اولین بارم بود که سوپ شیر میخوردم و از اونجاییم که از خود شیر متنفرم فکرمیکردم که اصلا خوشم نیاد ولی خوب بود . لبخند

بعد از شامم کادوها رو باز کردیم و و فیلم و عکس گرفتیمو راهی خونه هامون شدیم .

خداروشکر شب خیــلی خوبی بود و همینکه دوستامو بعد از دو سال میدیدم کلی برام خاطره زنده شد و دلتنگیام رفع شد . قلب

پنج شنبه ( 22 /11/94 ) :

خونه ی معصومه ( خواهر زهرا ) روضه بود و ما هم دعوت بودیم که تنها من رفتم . چشم از راه نرسیده خونه رو گذاشته بودم رو سرمو به تک تکه اتاقها سرمیزدم و سلام وعلیک میکردم . ابله قبل از اینکه برم به داداش و زن داداش زهرا (سعیده ) سلام کنم ، مامان زهرا آروم بهم گفت که : سعیده سراغتو میگرفته و ازم پرسیده که مهشیدم میاد یا نه ؟!تعجبلبخند

با زهرا شروع کردیم به تزیین آشها و پذیرایی از مهمونا و شستن ظرفها و ... . بعد از روضه و رفتن مهمونا هم داشتیم با هم صحبت میکردیم که زهرا ازم پرسید که میتونم امشب بیام پیشت بخوابم ؟ آخه از وقتی سعیده از بابل برگشته مشهد ، اصلا حال و حوصله اشو ندارم و ... منم با کمال میل قبول کردم و با بابا برگشتیم خونه امون .

یه چیزایی بو برده بودم ولی وقتی رسیدیم خونه و چراغهای خاموش و نور شمع رو از پشت شیشه های در دیدم فهمیدم که قصد سوپرایز کردنمو دارن و برام تولد گرفتن .قلب

 

بعد از گرفتن فیلم و عکس و خوردن کیک تولدم ، زهرا وای فای گوشیشو روشن کرد و ناخودآگاه فهمید که بابای یکی از دوستای صمیمیش فوت کرده و این شد که زهرا از اونجاییکه طعم از دست دادن پدرشو شیش ماه پیش چشیده بود ، این رو به اون رو شد . کاملا متوجه شده بودم که داره بغضشو قورت میده و بخاطره اینکه شب تولد منو خراب نکنه ، نقش بازی میکنه .

دستشو گرفتمو بردمش تو اتاق . اولش با خودم گفتم شاید یه چندتا عکس بگیریم ، بهتر شه ولی لحظه به لحظه لرزشها دستش بیشتر میشد . آخرش کنارخودم رو تخت نشوندمشو سرشو گذاشتم رو شونه امو گفتم : زهرا گریه کن !

چیزی از حرفم نگذشت که بغضش ترکید و تو بغلم کلی گریه کرد . خداروشکر آرومتر شد. بعدشم سعی کردم جو رو عوض کنم و شروع کردم به آرایش کردن و عکسای سلفی گرفتن با زهرا . یه عالم عکس از هم و باهم گرفتیم و کلی خندیدم و ادا و اصول درآووردیم .قلب

تااینکه داداش و زن داداشش اومدن دنبالشو رفتن .

* پارسال تو پستی که برای تولدم گذاشته بودم مهشید 94 رو مهشیدی که :

موفقه تو رشته اش و همینطور کار مرتبط داره ( + مجرد ) 1یش بینی کرده بودم که الحمدالله موفقیتم تو رشته ام همچنان پابرجااس ولی متاسفانه بدون کار !

و اما مهشید 95 :

مهشیدی که ان شاالله زیر سایه ی پدر و مادر و خواهر بزرگترشه و همچنان موفق تو رشته ی تحصیلیش + گواهینامه . ( + مجرد )


ادامه مطلب
۱۳٩٤/۱٢/٢٩ ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()

گذری بر خاطرات ... ( 7 )

سه شنبه  (20 / 05 / 94 ) :

خونه ی بابا بودم که اس ام اسهای امید شروع شد . میدونستم که چندروزی اومده مشهد و امروز فردااس که بیاد بهمون سربزنه . به خیال خودمم هنوز از قضیه ی جدایی موقت مامان و بابا ، خانواده اش خبر نداشتن و تو دلم عزا گرفته بودم که کی میخواد به اینا بگه ؟! کلافه تا اینکه درکمال تعجب بهم اس ام اس داد که بیا دنبالم منو ببر پیش عمو ! تعجب

اولش خودمو زدم به اون راه تا برگشت بهم گفت که قضیه رو میدونه و فقط برم دنبالش که راه خونه ی بابا رو بلد نیس ! خنثی

همون موقع با بابا رفته بودیم بیرون و تو راه بهش قضیه رو گفتم و رفتم دنبال امید . تو پارک ملت باهم قرار گذاشته بودیم که از اونجاییکه روز شهادت امام صادق (ع) بود و امید اطراف حرم بود، نزدیک یک ساعت دیر رسید به پارک و وقتی هم رسید ازش خواستم سریع بهم بگه کی قضیه رو بهشون گفته و ...

امید حرف رو کشید سر بی توجهی خانواده ی بابام که یهو آمپرم زد بالا و با گریه و داد بهش میگفتم که جالبه ! تو یه انگشت بابات شکسته اینقدر ازشون شاکی که چرا تا بیمارستان نیومدن و آسمون رو به زمین رسوندی ولی منو مرجان بااینکه کاری صدبرابر بدتر رو با ما کردن ،عین خیالمون نیس و کنارشون بازم میگیم و میخندیم !

نمیدونم چرا ولی خیلی عصبی بودم و از همه بدتر نگاه های مردم اذیتم میکرد . آخرش رفتیم یه جای خلوت رو یه صندلی نشستیمو یه کم آرومتر شدم . اولش امید سعی میکرد ته توی ماجرای رو از زیر زبونم بکشه و بعد از سخنرانیش ، به خودش اجازه داد که مقصر رو مشخص کنه و منم شروع کردم سرش تشر رفتن که منو مرجان که تو اون خونه ایم نمیتونیم به این سادگی نتیجه گیری کنیم که تو که سالی یه بار همو میبینیم کردی !!

دیه حرفی در این مورد به غیر از اینکه امیدواری بده نزد . دائم پشت گوشم میگفت که : مهشید من مطمئنم اینا یه روز برمیگردن پیش هم . ( که همینطورم شد خداروشکرلبخند )

بعد حرف کشید به خودمون . بهش گفتم دیه بهم پیام نده نه تو تلگرام نه اس ام اس ؛ قبول نکرد ! براش تک تک موانع پیش رو رو گفتم ؛ قبول نکرد ! بهش گفتم : تا تو بخوای کارهات رو راست و ریس کنی ، منتظرت نمیمونم ( ! نیشخند ) ؛ گفت اشکالی نداره هر خاستگاری که اومد و صلاح دونستی که بااون خوشبختتری قبول کن !کلافه آخرش گفتم که میخوام خطمو عوض کنم که یهو جا خورد و با یه معصومیتی و خواهشی ازم خواست که اینکار رو نکنم و قول داد که کمتر پیام میده ...از خود راضی

بعد از یه سری از حرفهای دیه راه افتادیم سمت خونه ی بابا . تو اتوبوس بودیم که بابا زنگ زد و کلی شاکی بود که چرا تلفنتو خاموش کردی ؟!!!تعجب حالا هی قسم بخور که من خاموش نکردمو گوشیم روشن بوده .ناراحت وختی هم رسیدیم خونه ، امید مثلا اومد درست کنه زد بدتر کرد ! هنوز در خونه رو بابا باز نکرده ، شروع کرد به توضیح دادن که آره خطها ایراد پیدا کرده و منم چند روز پیش برام همچین مشکلی پیش اومد و ... !خنثی

ناهار بابا آبگوشت درست کرده بود و داشتم وسایل سفره رو آماده میکردم که یکی از دوستای خانوادگیمون به گوشی بابا زنگ زد . اولش سرم به کار خودم گرم بود که یهو صدای بابا توجهمونو سمت خودش جلب کرد . با نگرانی تمام رفتم تو اتاق دیدم بابا رو زمین نشستن و هی میگن : آخه چرا ؟ خدا رحمتشون کنه و حاج آقا باورکنید خیلی ناراحت شدم و ... !

نفسم بند اومده بود با نگرانی برگشتم سمت امید که اونم با چشمای نگرانش ازم پرسید چی شده که بابا تلفن رو قطع کرد و خبر داد که خانوم همین دوستمون یه روز صبح بعد از نماز ، سرفه اش میگیره و در اثر همین سرفه ی شدید میره تو کما و نهایتا فوت میکنه ! اونم چه موقعی ! موقعیکه شبش رفته برای عروسی دخترش لباس خریده و فردااشم قرار بوده برن جهازشو بچینن !

اصلا باورم نمیشد ! بااینکه سرقضیه ی مامان و بابا رابطه اشون رو باهامون نصف کرده بودن ، ولی خیلی دوستشون داشتم و خانواده ی خیلی خونگرمی هستن . رفتم تو اتاق و هرچی سعی کردم خودمو جلوی امید کنترل کنم ، نشد و صدای گریه ام کل خونه رو گرفت . دلم به حالشون خیلی سوخت مخصوصا همون دخترش که دور از جون مامانم همسن منه و پنج شنبه اش عروسیش بود . مرگ اینطوری خیلی بدتر از فوت بابای زهرااس که عزیزانش هرچقدرم سخت ولی خودشونو آماده کردن ...

به هربدبختی بود جلوی اشکامو گرفتمو نخواستم حالا که امید بعد از سالی اومده ناراحتش کنم که نشد ! اونم اخمهاش رفته بود تو هم و ساکت شده بود . ولی بعد از ناهار شروع کرد به خاطره تعریف کردن و کلی خندوندمونو جو رو عوض کرد و رفت ...لبخند

فردااش از خونه ی بابا رفتم یه سر به شیما بزنم که منو برای ناهار نگه داشت . خوشمزه کلی دیوونه بازی با هم درآووردیم و خندیدم . همه اش به شیما میگفتم خاک بر سرم من از اینجا قرار برم مسجد بابای زهرا ؛ اگر بااین دیوونه بازیهایی که دراووردیم نه تنها گریه ام نگیره ، خنده ام بگیره چی ؟!!!ناراحت بعد از ناهارم رفتم خونه و سریع لباسامو عوض کردمو راه افتادیم .

اولین بار بود بعد از فوت باباشون که زهرا رو میخواستم ببینم و تا رسیدم جلوی پله های مسجد و صدای قرآن رو شنیدم تمام غم عالم ریخت رو سرمو پام سست شده بود . داخل مسجد که شدم دیدم که زهرا با گریه ایستاده و داره سلام و علیک میکنه که تا منو دید ؛ بغضش ترکید و رفتم سمتشو بغلش کردم . سرشو گذاشته بود رو شونه ام و بلند بلند گریه میکرد طوری که توجه ی همه به منو زهرا بود ... منم طبق معمول نتونستم خودمو کنترل کنمو پا به پای اون گریه میکردم . حالا تو این هیری ویری یکی اومده به من اشاره میکنه و به مادربزرگ زهرا میگه : عروسشونه ؟!!! :|

کنار زهرا نشسته بودمو بعد از قرآن و روضه ، مراسمشون تموم شد . اصلا دوست نداشتم بیشتر بمونم و طاقت دیدن غم زهرا و خواهر و مادرشو نداشتم و چیزی نگذشت که ما هم رفتیم ... داشتم سریع میرفتم سمت در مسجد که با داداش زهرا روبه رو نشیم که دقیقا جلوی در مسجد ، همینطور که داشت با گوشیش ور میرفت و از پله ها میومد پایین همو دیدیم . شروع کردیم به تسلیت گفتن و اولین بار بود که بعد از ازدواجش میدیدمش و میدونم کارم درست نبود ولی یه لحظه با دقت بهش نگاه کردم : حلقه اش دستش نبود و با موهای بلند و ریش و سیبیل خیلی ژولیده شده بود ؛ حتی سفیدی همون چندلاخ موی شقیقه اش بیشتر به چشم میخورد ...

 

*از بیست و هفتم مرداد ماه من هفته ای یه شب میرم مراقب یه عزیز 85 ساله که شب رو تنهایی نگذرونه و اگر کاری داشته باشه قبیل : آشپزی و جارو و گردگیری و خرید و ... براش میکنم . از خاطرات با عزیز بودنم هرچی بگم بازم کمه . قلب شلغم خوردنمو اونم داغ داغ و سر گاز ، غذا سوزوندنم موقع سرگرم شدن با آلبوم قدیمی عزیز ، سوتیهای به یاد موندنی عزیز که من کلی تو دلم میخندم و فقط قربون صدقه اشون میرم و ... فوق العاده همو دوست داریمو بهم وابسته شدیم طوری که گاهی فکرهای لعنتی میاد تو ذهنم جلو جلو عزا میگیرم و گریه میکنم ! ( خُلم دیه ... ! چشمک)

خط خود عزیز :


ادامه مطلب
۱۳٩٤/۱۱/۱٦ ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهشید نظرات ()