دلم آغاز میخواهد ...

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن ؛ به باغی‌ میرسی‌ لبریزِ پاییز ؛ به نیمکتی با یک جایِ خالی و رهگذری ... غروب .... و تنهایی‌

عطیه نگو بلا بگو ... :))

عطیه در اصل دوست دبیرستان مرجان بود که خیــــــــــلی زود و سال دوم دبیرستان ، ازدواج کرد و از اونجاییکه رابطه ی خوانوادگی داشتیم ، هممون رو برای عروسیش دعوت کردند . لبخند

عروسیش مهر بود و بیشتر شبیه یه مهمونی بزرگ بود تا عروسی ! خانواده ی فوق العاده مذهبی دارند و خوب یادمه که اونشب خیلی معذب بودم حتی بابامم همین حس رو متقابلا تو قسمت مردونه داشت و بعد از عروسی وقتی هممون سوار ماشین شدیم ، اولین حرفی که زد این بود که : من با اینهمه سیبیل و سر کچلم ، از همشون سوسولتر بودم . خنده

اردیبهشت ماه بود که رفتیم دیدن بچه ی اول عطیه ، فاطمه !!! ( کلی نکنه داره ! نیشخند) کلی عطیه بعد از زایمان تغییر کرده بود و شبیه مامانا شده بود . بغلالبته کلا زمانی هم که دختر بود درشت تر از منو مرجان بود .

فاطمه، دختر عطیه، خیلی بغلی بود و تا میگذاشتش زمین ، گریه میکرد . آخر کارم عطیه فاطمه رو زد زیر بغلشو منو مرجان رو بلند کرد که اتاق بچه رو نشونمون بده .قلب

عطیه با چنان شوقی در کمد بچه رو باز کرده بود و لباساشو نشونمون میداد و حتی با موهای بهم ریخته ی اون عروسک بازی میکرد که از شوق اون منو مرجانم قربون صدقه اش میرفتیم .قلب ( فکرنکنم اونقدر که عطیه ذوق کرده بود، وقتی فاطمه بزرگ میشد ذوق میکرد ! نیشخند)

اونشب موقع برگشت از خونه ی عطیه ، خیلی تو فکر رفته بودم و آخر بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، رو به مرجان گفتم : خوش بحالت که دوستی مثل عطیه داری !

مرجانم با یه لبخند گفت که دوست من دوست تو هم هس . و واقعا هم همینطور شد و طی اتفاقاتی که افتاد و خاطراتی که با عطیه دارم ، کم کم عطیه با من صمیمیتر از مرجان شد .... قلب

فکرکنم شهریور سال پیش دانشگاهیم بود که رفتیم باغ عطیه اینا . عینک اون سال آقا رضا ( شوهر عطیه ) به باغشون خیلی رسیده بود و درختا کلی محصول داده بودند و اکثرشم هلو بود .خوشمزه دیه عطیه هم بعد از کلی این دست اون دست کردن ، ازم خواهش کرد که یه روز برم خونه اشونو بهش کمک کنم که هلوها رو شربت کنن .یول

روزی که میخواستم برم خونه ی عطیه ، کمکش ، زودتر پاشدم رفتم دبیرستانم که ثبت نام کنم .اوه ساعت هفت رفته بودم و مستخدم مدرسه گفت که تو سالن منتظر بمونم تا معاونم ساعت هشت بیاد و ثبت نامم کنه . منتظربعد از یه ساعت انتظار ، خوشحال از اینکه ساعت هشت شده و الان میاد ، مستخدممون اومد و ساعت رو یه ساعت کشید عقب !  خنثیخنثیخنثی

خلاصه بعد از ثبت نام راهی خونه ی عطیه شدم و فکرمیکنم شیش- هفت تایی جعبه هلو بود که باید همه اشونو میشستیم و خرابیاشو میگرفتیمو ریز ریز میکردیم .اوه

بااینکه از صبح تا شب داشتیم کار میکردیمو خیـــــــلی برام خسته کننده بود و کمرم دردگرفته بود ولی بازم خیلی خوش گذشت و خندیدیم . یادمه اینقدررر هلوها زیاد بودن که موقع شستنشون ، پرزهاشون دستهامو زخمی کرده بود و تا چندوقت هلو می دیدم کهیر میزدم .سبزنیشخند

بعد از اون دفعه و از اون جاییکه اخلاق عطیه رو شناخته بودم و میدونستم که چقدر تعارفیه و خواهرم نداره ، ازش خواهش کردم که هرکاری که داره تعارف نکنه و بهم بگه .

تااینکه عطیه بچه ی دومشو حامله شد و از قضا موقعه ی اسباب کشی اشم بود .نگران تا بهم خبر داد که برم کمکش چند دقیقه بعد پشت در خونه اشون بودم ! نیشخندطوریکه آقا رضا اذیتم میکرد و میگفت : پشت در وایستاده بودی ؟!

عطیه همه ی اسباب ها رو جمع کرده بود و فقط یکی دو تا کارتون آخرم جمع کردیم و بعد از ناهار ، رفتیم خونه جدیده . بچه ام با اون شکمش دو-سه طبقه رو هی میرفت بالا، میومد پایین .ناراحت

خونه رو رنگ زده بودن و با عطیه آب و جاروش کردیم و موکتها رو پهن کردیم که اسباب ها رو آووردن .

همون شب بود که حواسم نبود و پایه ی یخچال رو گذاشتم رو دست آقا رضا .نیشخند

یکی دو روز بعد از اسباب کشی ، دوباره رفتم خونه اشون و باهم کتابخونه و یه سری ظروف رو هم چیدیم .از خود راضی اونشب گوشی پزشکی رو رو شکم عطیه گذاشته بودم که ببین میتونم صدای ضربان قلب نی نی رو بشنوم یا نه ؟!! قلبکلی قربون صدقه ی عطیه میرفتم که مثل پنگوئن ها راه میرفت و فاطمه هم که اونموقع دیه پنج ساله بود، کلی تو اون شلوغی شیطنت میکرد .

حکیمه ، بچه ی دوم عطیه مرداد ماه سال 93 بدنیا اومد .یه دختر فوق العاده احساساتی و البته ترسو ... ( بقول عطیه خیلی شبیه منه ! قلب)

فکرمیکنم حکیمه یه سالش شده بود که خدا بچه ی سومم به عطیه داد . نیشخندچشمک و طبق معمول دوباره موقع اسباب کشیشونم بود .خنثیخنثی

فکرکنم اون اسباب کشی سختترین اسباب کشی برای عطیه بود .نگران بااینکه منو مادرشم بودیم ولی خیلی کلافه شده بود و حوصله ی آنچنانی نداشت و کلی بابت داغون شدن اسبابهاش تو این اسباب کشیها ناراحت بود و همه اش میگفت دعا کن که خونه بخریم و هی از این خونه به اون خونه نشیم .کلافه البته هرکسی جای عطیه یه بچه تو شکمش داشت و یکی شیرخواره و یکی اول دبستانی ، همینقدر کلافه میشد ؛ شایدم بدتر . ناراحت

اون اسباب کشی اینقدر کار زیاد بود که یه شب خونشون خوابیدم و روز بعد روز از نو روزی از نو ؛ دوباره کار .

بین اونهمه خستگی، شیرین کاریهای بچه ام ، حکیمه هم بود که خستگیهامون رو رفع میکرد و گاهی اینقدر شیطنت میکرد که یه دفعه آقا رضا گذاشتش تو جعبه و درشو بست !!! نیشخند

یه چند دفعه ایم منو با کارهاش تا دم سکته کردن رسوند ؛ابرو مخصوصا اون موقعیکه چشم ما رو دور دیده بود و رفت توی بوفه روی شیشه ی طبقه ی دومش نشست . من چون به چشمم دیدم که شیشه خم شده ، چنان جیغی کشیدم و رفتم سمتش که به عطیه میگفتم : اگر من جای تو حامله بودم ، بچه ام حتما میفتاد ...گریه

خداروشکر اون اسباب کشی سخت هم تموم شد و تموم اسبابهاشون جمع شد . اوه دیه آخراش من از شدت خستگی زیاد زده بود به سرمو کلی سوتی میدادم و به سوتیهام بیشتر از همه خودم میخندیدم ... نیشخند البته آقا رضا هم دست کمی از من نداشت و یادم نمیره که تمام ماستها رو ریخت رو موکت و مجبور بودیم چیپسها رو رو موکت بزنیم ،  بخوریم  ! نیشخندخوشمزه

حانیه ، دختر سوم عطیه ، خرداد ماه سال 95 بدنیا اومد و همون روز هم پدرشوهر عطیه به عنوان هدیه ، یه خونه براشون خرید .قلب

عطیه میگفت خونه ی فوق العاده قدیمیه و خیلی کار داره تا بخواد یه خونه ی شیک بشه ولی همینکه یه خونه ای هس که مال خودشونه و مجبور نیستن که سرسال هی از این خونه به اون خونه بشن جای شکر داره و خیلی خوشحال بود .بغل

آقا رضا هم دو-سه ماهی مشغول بازسازی خونه بود . هیـــــــچی به عطیه نمیگفت که داره چکار میکنه و چه فکری برای خونه داره ولی دائم از یه سوپرایز بزرگ حرف میزد و دل عطیه رو آب میکرد .قلب

تــــــــــــا بالاخره شهریور ماه که کار بازسازی خونه تموم شد و کم کم آقا رضا میخواست از این سوپرایز رونمایی کنه .از خود راضی

چهارشنبه (03/06/95) :

 راه افتادم سمت خونه ی عطیه اینا که طبق معمول تو آخرین اسباب کشیش هم سهیم باشم و کمکش کنم .عینک همیشه هم وقتی میرم خونه اشون یه سری هله هوله برای جوجه هاش میگیرمو که دست خالی نرم . اونروزم ساعت 5 بعد ازظهر راه افتادم ولی ازاونجاییکه فاطمه بهم ناقص آدرس داده بود ، راه رو گم کردم و ساعت 7 رسیدم خونه اشون . (نیشابور میرفتم ، زودتر میرسیدم ! خنثی)

طبق معمول فاطمه ( هشت ساله ) پرید تو راه پله و وسایلامو از دستم گرفت ، حکیمه ( دو ساله ) هم از همون جلوی در آمار خوراکیهایی که خورده بود رو میداد ، عطیه هم رو تخت داشت حانیه ( دوماهه ) رو شیر میداد .خنده (چه حس قشنگیه که دوروت پر از فرشته باشه قلب)

کلی سربه سر عطیه میذاشتم که احساس میکنم اومدم مهد کودک !!!خندهبغل

تا شب اسباب جمع میکردیم و ازاونجاییم که دیر رسیده بودم خونه اشون ، شب رو موندم که فردا هم دست تنها نمونه . بچه های عطیه ، منو خیلی دوست دارن (دل به دل راه داره !قلب ) مخصوصا حکیمه که وقتی من اونجا بودن حتما غذاشو باید من دهنش میذاشتمو حتی موقع دستشویی رفتنشم گریه میکرد که من ببرنمش ولی عطیه نمیذاشت .

موقع شام بود که حکیمه زخم روی دستمو دید و با همون لحن بچگونه اش ازم پرسید که چی شده ؟ تا بهش گفتم که بریدم ، خم شد و دستمو بوسید و گفت : خوب شد ! ماچبغل

شب موقع خواب عطیه و حانیه اونور حال خوابیده بودن که عطیه نصفه شب مجبور بود به حانیه شیر بده ، بیدار نشیم . منو حکیمه و فاطمه هم اینور حال !

حکیمه و فاطمه منو بین خودشون خوابونده بودن و مثل اینکه باهم قرار گذاشته بودن که هرکی بیشتر بچسبه به من ، یعنی منو بیشتر دوست داره !!!نگران کلی شیطنت و جیغ جیغ میکردن و عطیه هم فقط به ما سه تا و کلافگی من میخندید .ابرو

بچه ها رو آروم کردم و سرجاشون خوابوندم . تا موهامو باز کردم که منم کنارشون بخوابم، متوجه تعجب حکیمه شدم . موهامو بین دستای کوچیکش گرفته بود و باهاشون بازی میکرد . قلب بعد از اون یه کم باهاشون سایه بازی کردم و قصه گفتم تا کم کم خوابشون برد .

آروم از بینشون پاشدم و رفتم پیش عطیه که هنوز درگیر خوابوندن حانیه بود . شروع کردیم باهم حرف زدن . از هر دری که بگید ما حرف زدیم . گاهی یکی باید جلوی دهنمونو میگرفت که صدای قهقه ی خنده هامون بچه ها رو بیدار نکنه گاهی هم هردومون بابت دردودلهایی که میکردیم میزدیم زیر گریه خلاصه این روال ادامه داشت تا ساعت 7:30 صبح که تصمیم گرفتیم تازه بگیریم بخوابیم ! نیشخند ( دیه عطیه آخراش اینقدر خوابش میومد ، چرت و پرت میگفت! مثلا میگفت : میخوام وقتی بزرگ شدم ... ! خنده)

ساعتای 1-1:30 ظهر بود که فاطمه اینقدر محکم دستاشو حلقه کرده بود دور گردنم، از خواب بیدار شدم . سبز بقیه هم کم کم بیدار شدن و دوباره شروع کردیم به جمع کردن خرده ریزهایی که مونده بود؛ حتی فرشها رو هم لوله کردیم و بستیم که آقا رضا زنگ زد به عطیه که : بیا خونه اتو ببین ! قلب

از اونجاییکه خیلی عجله داشتن، عطیه سرگرم حاضر شدن خودش شده بود و منم از یه طرف رو پام حانیه خواب بود از یه طرف لباسای حکیمه رو تنش میکردم و موهای فاطمه رو شونه میزدم . اوه

عطیه و سه تا جوجه اردکهاش با آیینه و شمعدون رفتن که خونه ی جدیدشون رو که اینهمه حرفش بود رو برای اولین بار ببینن و منو مامان و داداش عطیه هم موندیم خونه قبلیه تا یه سری کارها رو کنیم.  

بعد ازاینکه آخرین کارتنم بستیم و اجاق گازشم مامان عطیه شست ، رفتیم خونه ی مامان عطیه که از اونجا قرار بود آقا رضا بیاد دنبالم که ببره منو خونه جدیده . ( از قرار معلوم اونشبم باید پیش عطیه میخوابیدم . لبخند)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/۸/٩ ] [ ٦:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


درهم نوشت :دی

یکشنبه (24/05/95) :

روز تولد امام رضا (علیه السلام ) بود و بالاخره بعد از حدود 15 ماه ، مهمونی گرفتیم و بیشتر دوست و آشناهامونم دعوت کردیم . لبخند ( البته مهمونی زنونه بود ! )

صبح زودتر بیدار شدم و شروع کردم به سالاد کاهو درست کردن و میوه چیدن و چایی دم کردن و ... .  نزدیک اومدنشونم که شد ، رفتم تو اتاق و حسابی از لولو، هلو ساختم !نیشخند  

تقریبا مهمونا باهم رسیدن و منم گرم پذیرایی ازشون  شدم که زهرا اینا هم اومدن . بغلزهرا برگه ی انتخاب رشته اشو بهم نشون داد و خداروشکر از این مشاوره ای که پیشش رفته بود ، خیلی راضی بود .

( پریشب ساعت 9 زهرا بهم زنگ زد و منم خوابالود تا صداشو شنیدم فهمیدم که نتایج نهایی اومده و اتفاقا اونم : روسی روزانه ی فرودوسی قبول شده . قلب

منکه خیــــــلی خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم ولی خودش منتظره نتایج آزاده که بعد تصمیم بگیره آزاد بره یا سراسری ! خنثی

از اونشب تا دیشب استرسم بیشتر شد که نکنه دانشگاه آزاد شهر دیگه رشته ی بهتری قبول شه و کلا از این شهر جمع کنن و برن . نگران تااینکه دیشب صفحه ی قرآنم با این آیه شروع میشد که :

گفت : آیا به تو نگفته ام که تو هرگز نمیتوانی با من صبر کنی ؟

نمیدونم چی میخواد بهم بگه ولی با خوندنش همه چی رو سپردم دست خدا و ازش خواستم که بهترین رو برای زهرا رقم بزنه حتی اگر شهر دیگه باشه ... :(  )

اونروز به مناسبت تولد امام رضا (علیه اسلام) کیک درست کردمو خداروشکر بهتر از همیشه شد و همه خوششون اومده بود . مژهمنو زهرا هم طبق معمول کلی عکس گرفتیم . اینقدر که آخرهاش ژست کم اوورده بودیم و گوشی رو گذاشته بودم زیر تخت رو تایمر و هردومون به چه فلاکتی خم شده بودیم و زیر تختو نگاه میکردیم و عکس میگرفتیم . خندهابله

موقع ناهارم مامان زهرا داشت با جمیله خانوم ( یکی از دوستای مامانم که دوتا پسر قد بلند داره !نیشخند ) صحبت میکرد و حرف راجع به قرآن خوندن بود که جملیه خانوم برگشت به مامان زهرا گفت :

حتما قرآن خیلی قشنگ و با صوت میخونید نه ؟

یه دفعه مامان زهرا برگشت گفت :

نه اتفاقا ... مثل شما میخونم !!! قهقهه ( تا قبل از ناهار جمیله خانوم داشت قرآن میخوند ! )

اون بنده ی خدا هیچی نگفت ولی منکه سوتی مامان زهرا رو زودتر از بقیه متوجه شدم ، صورتمو پشت زهرا قایم کردمو از خنده غش کرده بودم . قهقهه مامان زهرا هم طفلک ، یه کم با تعجب و متفکرانه بهم نگاه کرد و تا متوجه شد چه سوتی داده ، بلند بلند زد زیر خنده و کوسن مبل رو سمت من پرت کردن . قهقهه

آخرشم ازش عذرخواهی کرد و گفت : منظورم اینکه مثل عروسم خوب بلد نیستم با صوت بخونم . :/

کلا این دوست مامانم ناخواسته خیلی مورد اهانت ما قرار میگیره .نیشخند یه بار دیگه هم داشت از پسراش تعریف میکرد که اینقدر پسرای خوبی دارم ، طرف اومده پیشنهاد دخترشو بهمون داده ... منم یهو گفتم : حتما دخترش ترشیده بوده ! تعجبخنده

ووووااایییی از همه بدتر اون شبی بود که با شوهر و پسر بزرگش (علی ) اومده بودن خونه امون و شیرینی اوورده بودن . منم موقع تعارف کردن شیرینی به شوهرش ، اصـــــــــلا حواسم نبود و گفتم :

ببخشید دیگه ! شیرینیاش کوچیک و مونده اس ( دقیق یادم نیس چی گفتم ولی یه چیزی تو همین مایه ها ! نیشخند) !!! کلافه

شوهر جمیله : خنثی

( بقول امید : من کلا حرف نزنم کسی فکرنمیکنه لالم ! خنده )

یادش بخیر اونشب تا میوه خوری رو برمیداشتم که تعارف کنم ، ازش چند تا میوه میریخت زمین و علی پشت سرم هی جمع میکرد ؛ آخرش قسمم داد که بشینمو کار نکنم ! ( با کارهایی که من اونشب کردم ، پشت گوشمو دیدم ، علی هم دیدم ! قهقهه )

ولی در کل خانواده ی خوب و متدینین . قلب

اونروز مهمونیم ( یکشنبه 24/05/95) به خوبی گذشت و زهرا اینا چند روز بعدش بابت عروسی داداشش (21ام شهریور) رفتن شمال تا الآن ! :((

روز عروسی هم خداروشکر سرم اینقدر شلوغ بود و کار ترجمه بهم سپرده بودن که گذرشو متوجه نشدم ... ( البته شما هم پیشم بودی !)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٧/۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


طولانی نوشت :دی

شنبه (16/05/95) :

فرزانه با عالیه ( خواهر ) و مامانش از خور ( یکی از شهرستانهای اصفهان ) هم برای دوا و درمون مامانش هم برای آزمون تور لیدری فرزانه اومده بودن مشهد . لبخند با هزار حرف و غر از اینکی شنیدن ، فرزانه و عالیه رو دعوتشون کردم خونه .

از اونجاییکه گفته بود برای ناهار هیچ کار نمیکنه ، از شبش کرفسهایی که اونیکی گرفته بود رو شستم و خورد و سرخشون کردم ولی شانس من تمام شب رو حالت تهوع داشتم و اصلا نتونستم خوب بخوابم . سبز

صبح موقع حاضر شدن بابا و مرجان ، اینیکی خورشت رو بار گذاشت و منم قرص ضد تهوع خوردمو همه اش خدا خدا میکردم که این چندساعت باقی مونده ، خوابم ببره که اینیکی اومد تو اتاقم و هی پشت سر هم از بدی و بدجنسی اونیکی میگفت . :|

هی گفت ... گفت... گفت ... منم به ظاهر چشمام باز بود ولی از بیخوابی و حالت تهوع داشتم هلاک میشدم و از طرفی دو سه ساعت بعدش فرزانه اینا قرار بود بیان . :(( بعد از نیم ساعت حرف ، تا از اتاق رفت بیرون، سریع فرصت رو غنیمت شمردم و تا اومدم بخوابم ، دوباره اومد تو اتاق و شروع کرد ! :/

آخرش خیلی رک بهش گفتم که میخوام بخوابم و حالم اصلا خوب نیس که قهر کرد و با همون حرفای همیشگی رفت اتاقش !‌

تقریبا دوساعتی خوابیدم و وقتی بیدار شدم ، رفتم بیرون و خرید کردم . عینکخداروشکر از حالت تهوعم خبری نبود .

کاهو و میوه ها رو شستم و چایی دم کردم و وقتی خونه رو هم مرتب کردم ، شروع کردم به آرایش کردن و لباس عوض کردن . مژه  بعد از اینکه مثل همیشه چندتا عکس از خودم گرفتم (دختر است دیگر!نیشخند) ، دیگه از نیومدنشون کلافه شدمو زنگ زدم به فرزانه که ببینم کجااس ؟ منتظر گفت تو دانشکده کارشون طول کشیده دارن کم کم میان.  چشم

ساعت دوازده و خورده ای بود که اومدن و از اونجاییکه منو فرزانه همو یه ماه و نیم میشد که ندیده بودیم ، خونه رو گذاشته بودیم رو سرمونو عالیه هم فقط از دستمون میخندید .قلب

فرزانه بهم گفت که اینهمه راه از خور اومده مشهد ولی به آزمون تور لیدری نرسیده و وقتی رسیده حوزه ی امتحانی که آزمون شروع شده بوده و راهش ندادن ! خنثی ولی بقول خودش فدای سر مامانش ؛ دوا و درمون مامانش واجبتره . لبخند

بنده ی خدا، مامانشون کلکسیون بیماریه و بیشترشم از اعصاب نشات میگیره . ناراحتعالیه با ناراحتی داشت یکی یکی اعداد و ارقام آزمایش خون مامانشو بهم میگفت ؛ مثلا با حالت تعجب صداشو یه کم برد بالا و گفت : قندخون مامانم 500 ! تعجبمنم بااینکه نمیدونم در اصل باید چند باشه ، ولی برای اینکه نفهمه ، آروم زدم تو صورتمو گفتم : وای چقدر زیاد ! نیشخند( قندخون نرمال چنده ؟ متفکر)

خداروشکر روز خوبی بود و منو فرزانه کلی حرف داشتیم باهم . لبخندبرنجمو بااینکه کته درست کرده بودم ولی دون شده بود و خداروشکر خوب بود ولی خورشت بخاطر لیمو عمانی ها یه کم تلخ شده بود و آبرومو برد .ناراحت

بعد از ناهارم رفتن و قرار شد که فردااش که فرزانه برای کار مقاله اش میره دانشکده منم برم دانشگاه که یه کم بیشتر با هم باشیم .قلب

به فاطمه هم خبر دادم که همراهم بیاد دانشگاه و اینقدر تو خونه نشینه فکر و خیال کنه ! اولش با فاطمه رفتم تریای دانشکده و ازاونجاییکه هیچی صبحونه نخورده بودیم ، نسکافه و کلوچه گرفتیم و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن تا اینکه فرزانه و عالیه هم رسیدن .

طبق معمول حرفمون گل انداخته بود و از هر دری صحبت میکردیمو کلی میخندیدیم ولی مابین حرفامون، هرچی به فرزانه میگفتم پاشو برو پیش استاد الان میره ، هی پشت گوش انداخت تااینکه استاد رفت و فرزانه به اینیکی کارشم نرسید !خنثیخنثی

ولی خداروشکر مامانشونو بردن دکتر و اینطور که تعریف میکرد مثل اینکه دکتر خیلی خوبیه و نسخه ی جدیدی برای مامانش تجویز کرده . لبخند

دوشنبه (18/05/95 ) :

قرار بود زهرا بیاد خونه امون که بعدش با هم بریم بیرون . اصلا وضع روحی خوبی نداشتم و برگشتن یهویی هدایت اینا (عموم ! ) به شاهرود اونم با اون وضع و اون حرفا هم مزید برعلت شده بود و فکرکنم اولین بار بود که با چشمهای پف کرده و موهای جمع شده و لباس خواب گشادی که تنم بود ، میرفتم جلوی زهرا ! بدون هیچ آرایش یا حتی شونه ای که به موهام بزنم ...

زهرا با ذوق تمام از خاطرات عروسی دخترداییش میگفت و از اونجاییکه اولین خوشیشون بعد از سال پدرشون بوده ، خیلی بهشون خوش گذشته بود البته با ته مایه ای از غم ... از خریدهایی که کرده بود و لباسایی که دوخته و میخواد برای عروسی داداشش ( :(( ) بدوزه میگفت و کلی بین حرفاش میخندید و دیوونه بازی در میاوورد . ♥

ولی من بااینکه از ته دلم براش خوشحال بودم و هر از چندگاهی یه لبخند تصنعی میزدم ولی بازم کسالتم مشخص میشد و تا زهرا حرفاش تموم شد و ازم پرسید خب تو چه خبر ؟ زدم زیر گریه ...

اینقدر ناگهانی زدم تو برجک زهرا که تا کی عذاب وجدان داشتم و ازش عذرخواهی میکردم ولی متاسفانه یا خوشبختانه احساسات من ، همون چیزی که بروز میدم و نمیتونم قایمش کنم . پشت سر هم باهاش حرف میزدمو گوله گوله اشک میریختم . طوریکه دیه نتونستم خودمو کنترل کنمو سرمو گذاشتم رو شونه اشو فقط زار زدم .

طفلک زهرا هم اشک تو چشماش جمع شده بود و سعی میکرد آرومم کنه که یهو اینیکی اومد تو اتاق تا منو با اون وضع دید ، ماتش برد . به هر بدبختی بود پیچوندیمش و بعدش برای اینکه دردسر نشه ، سریع تموم کردم و رفتم بساط صبحونه رو حاضر کردم .

بعد از صبحونه و یه سری از کارهای آشپزخونه با زهرا گرم صحبت شدیم که تا به خودمون اومدیم دیدیم اذان ظهره ! ( قرار بود نماز ظهرمونو حرم بخونیم ! :/) راستش اصلا حوصله ی بیرون رفتن رو نداشتم و اینو زهرا هم از فس فس کردنم فهمیده بود و جیغش دراومده بود که عجله کنم . اونم فقط هدفش این بود که منو از خونه بکشه بیرون  ...بغل

تا حاضر شدیمو خواستیم بریم بیرون ، اینیکی صداام کرد و اُرد جدید داد که امکانش نبود و قبول نکردم .

اینقدر بی حوصله بودم که اصلا نمیدونستم کجا بریم برام بهتره ؟ حرم ؟ بازار ؟ پارک یا ... ؟‌ زهرا هم هیچی نمیگفت و تصمیم رو گذاشته بود با خودم . اولش گفتم بریم پارک همیشگیمون بعدش راه بیفتیم سمت ساندویچی که زهرا عاشق خوراک سوسیشه ولی ایستگاه پارک رو جا موندیمو خلاصه امام رضا (ع) بدجوری طلبیده بود و با همون اتوبوس رفتیم حرم .قلبفرشته

نزدیک تولد امام رضا (ع) بود و کلی حرمو خوشگلش کرده بودن . فرشتهبعد از یه زیارت مختصری که کردیم، رفتیم ساندویچی و با ساندویچها راهی پارک بانوان پارک ملت شدیم .عینک

طبق معمول تو راه هم کلی عکس و فیلم بهم نشون میدادیم و حرف میزدیم .قلب

تو پارک یه جای مثلا دنج (ابرو!)  پیدا کردیمو شروع کردیم به ساندیچ خوردن . من زیاد از ساندویچهاش خوشم نیومد ولی زهرا خیلی دوست داشت . قلب

همونطور که داشتیم ساندیچ میخوردیم ، یه گربه از سمت زهرا بهمون نزدیک شد و منم برای اینکه جلوتر نیاد براش سوسیس پرت میکردم تااینکه یکی دیگه هم از سمت من اومد . تعجب اونموقع بود که منو زهرا ترجیح دادیم یه کم عقبتر بشینیم و گارد بگیریم که دقیقا از پشت سرمونو لای شمشادها صدا میومد ! تا با ترس و لرز برگشتیم ببینیم چه خبره ، دو تا گربه ی دیگه دراومدن و منو زهرا همزمان شروع کردیم جیغ جیغ کردن و وسایلامونو جمع کردن که سر زهرا محکم خورد به تنه ی درخت و تا کی بچه ام گیج میزد . ابلهخنده

ولی یهویی و با کمال تعجب دیدیم که هرچهارتا گربه فرار کردن و بعد از چند لحظه یه سگ بزرگ از لای شمشادها در اومد . ابرو( بقول زهرا اینجا حیات وحشه نه پارک بانوان !زبان )

اینقدر ترس این جک و جونورها تو وجودمون بود که کوچیک ترین صدایی هم میشنیدیم شروع میکردیم به جیغ زدن و فرار کردن !خنده

میخواستیم باهم عکس بگیریم ولی ازاونجاییکه هیچکدوممون رژ تو کیفمون نداشتیم ، سس کچاپ رو لبامون میمالیدیم و با تمام سوزشی که داشت تحمل میکردیم و عکس میگرفتیم .نیشخندابله

بعد از کلی عکس یه کمم تو خود پارک قدم زدیم و هر دختر و پسر جوونی که از جلومون رد میشدن ، حدس میزدیم که اینا باهم آینده دارن یا نه ؟! نیشخند ( جدا مردم چقدر وقتشون و فکر و خیالشون آزاده که حوصله ی اینجور کارها رو دارن ؛ ابرو من حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به اینکه بخوام حوصله ی یکی دیگه هم داشته باشم و هی خودمو خوشگل کنم و باهاش برم بیرون یا همه اش استرس داشته باشم که تولدش براش چی بخرم؟! البته این مورد آخری رو نه حوصله اشو دارم نه پولشو! نیشخند)

ساعت حدودای هفت بعد از ظهر بود که برگشتم خونه و فرداشم بخاطر مرجان ، سالاد ماکارانی درست کردمو با دو تا از دوستاش رفتیم پارک و تنها اون چند دقیقه ای خوب بود که دوتایی رو چمنها دراز کشیده بودیمو آسمون رو میدیدیم . قلب


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٦/۱۳ ] [ ٤:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


Box of Kaffash : :))

شنبه (19/04/95) :

هنوز شیش روز تا کنکور بچه های تجربی مونده بود و بخاطرهمین شنبه و دوشنبه ی اون هفته با زهرا رفتم دانشگاه که بقول خودش تو خونه هوا برش نداره و تو این روزهای آخر ، آخرین زورشو بزنه و درس بخونه . یول

رفته بودم پارک ملت دنبال زهرا و ازاونجاییکه دانشجوی دانشگاه نیس دائم فوبیای اینو داشت که یه وقت جلوشو نگیرن و ازش کارت دانشجویی نخوان (خنده !) که شانس زهرا ، تا از درب شمالی وارد شدیم و چند قدیمی رفتیم جلوتر ، یهو نگهبان داد زد که : خانوم شما دانشجوی این دانشگاهی ؟ خنثی از داد زدنش ، منم که دانشجوی همین دانشگاه بودم ، هول کرده بودم دیه چه برسه به زهرا ! زبان زهرا که فقط روبه روشو نگاه میکرد و خودشو چسبونده بود به من ولی من با بار دومی که نگهبان سوالشو تکرار کرد و اومد سمتمون، برگشتم سمتش که جوابشو بدم که دیدم درست با دختر پشت سری منه نه ما !اوه

تو اون دوروز علی رقم اینکه هیــــــچ وقت خدا منو زهرا حرفامون تمومی نداره ولی تمــــــــــــام سعیمونو میکردیم که با هم حرف نزنیم و زهرا درسشو بخونه .قلب

زهرا درس میخوند من کلیپ دانلود میکردم و دیدم ؛ نیشخندزهرا درس میخوند من میوه میخوردم ؛ خوشمزهزهرا درس میخوند من استراحت میکردم ... خمیازه خب چاره ی دیگه ای نداشتم  ! چکار میکردم ؟ درسته استادمون بهمون تحقیق داده و اول مهر ازمون میخواد ولی دلیل نمیشه هرچی اون میخواد ، بشه ! نیشخند ( خب تنبلیم میاد تو تابستونم درس بخونم !!ناراحت )

دوشنبه اش که داشتم از خستگی بیهوش میشدم و رو صندلیای سالن مطالعه خشک شده بودم که با زهرا رفتیم نمازخونه . اولش مقاومت میکردم و نمیخوابیدم که زهرا بیشتر از این عذاب وجدان نگیره ولی به اصرار زهرا ساعت سه چشمامو هم گذاشتم و ساعت شیش با چک و لگدش از خواب بیدار شدم . نیشخند

تو دانشگاه پرنده پر نمیزد و خلاصه اینکه تو اون دو روز حسابی علاف شدم و البته فدای سر زهرا ! قلب مهم اینکه درس خوند و راضی بود . مژه

پنج شنبه (30/04/95) :

با مرجان رفتیم دار قالی رو آووردیم . اگر یادتون باشه ، پارسال من رفتم کلاس قالیبافی و دوره اشو تموم کردم ولی ازاونجاییکه پول طرح و دار رو نداشتم ، بیخیالش شدم تااینکه امسال مرجان هم دوره اشو دید هم دار و طرحشو خرید .ماچ طرحش یه دختربچه ی سرخ پوسته قلب :

گاهی روزی چند رج میبافیم گاهیم اصلا حوصله اشو نداریم و هیچی نمیبافیم . ولی سرگرمی خوبیه . مخصوصا برای من ...

چهارشنبه (30/04/95) :

چند وقت قبل یکی از دوستای دوران ابتداییم که دورادور باهم در ارتباطیم ( که اتفاقا اسم همینم زهرااس ! قلب) منو تو یکی از گروه های تلگرام که بیشتر دوستای ابتداییمون بودن ، اد کرد . قلب

بااینکه اکثرا عکسهای خودشون رو گذاشته بودن رو پروفایلشون ولی اینقـــــــــــــــــدر تغییر کرده بودن که به جز سه چهار نفر ، بقیه رو نمیشناختم !متفکر

یکی اسمش مهری بود عوض کرده بود و میگفت مارال صداام کنید ؛ یکی فامیلیشو عوض کرده بود ؛ چند نفر دماغشونو عمل کرده بودن و مژه کاشته بودن و یک نفرمونم که اون دوران خیلی چاق بود ، کلی لاغر کرده بود و طبیعتا اینهمه تغییر با معجزه ی آرایش بهم حق بدید که نشناسمشون . ابرو

طوری شده بود که اول عکس اون دورانشونو میفرستادن بعد عکس حالشونو و جوابی که اکثرا از من میگرفتن : ووواووو چه تغییری ! تعجبنیشخند

درسته منم از بچگیم تا حالا خیــــــــــلی تغییر کردم ولی همه اش تغییر طبیعی بوده نه مصنوعی ! ( خوش بحال خودم که زشت اورجینالم !مژه )

خلاصه هرکی هر عکسی از اون دوران داشت میفرستاد و اینقدر گروه شلوغ بود و همه ذوق همدیگر رو داشتیم که تو چند ساعت کوتاه پونصدتا پیام میشد . تعجب حتی گاهی وقتی عکسا رو میدیدم و یه سری از خاطرات رو برای هم تعریف میکردیم ، خیلی دلم میگرفت ... مخصوصا وقتی فهمیدم سحر که ریزه میزه ترینمون بود و همیشه میز جلو مینشست ، الان هفت ماهه حامله است و داره مامان میشه . بغل

یه شب رفتم تو پی وی سحر و بعد از ده -دوازده سال شروع کرده بودیم با هم صحبت کردن . بهم میگفت تو قدیمیترین و اولین دوست منی ماچقلب

برام این عکس رو فرستاد و گفت : اینو تو بهم دادی و تاالآن نگهش داشتم و هروقت میبینمش یاد تو و اون دورانمون میفتم :قلب

بچه ها دیدن با دنیای مجازی دلتنگیشون رفع نمیشه که بعد از کلی اینور اونور کردن ، سپیده همه امونو خونه اشون دعوت کرد .عینک

موقع رفتن ازاونجایی که اتوی مو ندارم با اتوی لباس موهامو صاف کردم (!نیشخند) و ساعت پنج و ربع رفتم دنبال زهرا که باهم بریم خونه ی سپیده اینا .مژه

کل راه رو زهرا داشت برام ماجرای تصادفشو میگفت که پیشواز ماه رمضون با دوستش میره بیرون و دوستشم میخواد سبقت غیرمجاز بگیره که ماشین بعد از چند دور ملق زدن ، چپ میکنه . استرسدوستش هیچیش نمیشه ولی زهرا هم شیشه تو صورتش میره هم استخون ترقوه اش میشکنه . زهرا تعریف میکرد و من هی میزدم تو صورتم که چقدر خدا بهش رحم کرده ! اوه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٥/٢۳ ] [ ۳:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


وبم ! تولد چهارسالگیت مبارک ...

امروز قرار بود برم شیرخوارگاه کمک مرجان . صبح که بیدار شدم ، بهم پیام داد که نیا ، نیرو برامون فرستادن . ابرو 

حالم اصلا خوب نبود و رو پای خودم بند نبودم . یه چند دقیقه ای تو رختخوابم غلت زدم که دیدم نمیشه و حالت تهوعم به اوج رسیده . سبز

گلاب به روتون رفتم دستشویی و از اونجاییکه معده ام خالی بود فقط اوق و پُقش می اومد و هیچی که هیچی !

حالم خیلی بد بود و قشنگ متوجه شده بودم که فشارم پایینه تااینکه تا اومدم دست وصورتمو آب بزنم ، سرم سنگین شد و عرق سرد کردم . فقط فوری خودمو به بیرون دستشویی رسوندم که یوخت اون تو از هوش نرم ... ابرو

مامانم کشون کشون تا تو حال منو برد و یه عالم شربت و شیره تو حلقم کرد ... سبز

بااینکه قرص خورده بودم ولی تا سرمو از رو بالشت برمیداشتم ، حالت تهوع شدید میگرفتم ! ( به مامانم باشوخی میگفتم : فکرکنم حامله ام ! خندهخجالت)

بعد از قرص خوابم برد و دوباره از شدت استخون درد از خواب بیدار شدم .

خداروشکر بعد از کلی قرص و دارو و جوشونده بهتر شدم و از همه ی اینا که بگذریم ؛

وب جونی تولدت مبارک ... نیشخند

چهـــــــــــار سالت شده ها ولی انگار خاطرات یه قرن تو دلته . دارم دوباره میخونمت البته نه همه ی پستهاتو . برای خودم یه سری از خاطراتمو سانسور میکنم که اوضاع بدتر ازین نشه ...

(‌ یاد دکلمه ی هم مرگ علیرضا آذر افتادم :

اوضاع خراب است مراعات کنید

ته مانده ی آب است مراعات کنید ....

خداییش دکلمه ی محشریه به همه اتون توصیه میکنم گوش کنید . )

  خب از موضوع پرت نشیم ؛

طبق هرسال اولین پستم که فروغ عزیز برام گذاشت رو میذارم :

هوالمحبوب

وقتی خدا هست، همه چیز خوب است!

نمیدونم الآن کجایی و درچه حالی ؟

ولی از خدا میخوام هرجا که هستی ، سلامت و خوشبخت باشی ... ♥

راستشو بخواین هنوز حالم خوب خوب نشده و پست رو کوتاهش میکنم ...

فقط این پست رو گذاشتم که بگم : به یادشم ! مژه

آخه هم یه کم استخونام درد میکنه هم بخاطر قرصهایی که خوردم ،،، خواب آلودمخمیازه

ولی درکل الحمدالله بابت سلامتی که داریم و اکثرا قدرشو نمیدونیم ...

چندسال پیش درست کرده بودم ولی حالا ، جاش تو این پست ، همچین بی لطفم نیس ...لبخند

+الهی شکر !

++ ممنونم که همراهمید و همیشه کنارم هستید  ...قلب

[ ۱۳٩٥/٥/۱٤ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


ترم چهارم کارشناسی :

سه شنبه (31/01/95 ) :

سه شنبه ها دو ساعت کلاس مکالمه داشتیم که انجمن سرپرستیشو قبول کرده بود و اساتید حضور نداشتن . عینک

یه روز بارونی بود و وقتی رسیدم ، فقط محمدمهدی و سجاد اومده بودن ! ناراحت

دلم به حال خودم سوخت و کاملا از قیافه ام مشخص بود و اوناهم خنده اشون گرفته بود نه برای اینکه دوتا پسر بودن ،،، چون اونا خیــــــــــــــــلی قویتر از من هستن ، اعتماد بنفسمو باخته بودم ...

خداروشکر همچینم بد نبود و هردوشون کمکم میکردن و کلی هم محمدمهدی سر به سرم گذاشت ...نیشخند

بعد از کلاس با فرزانه راه افتاده بودیم سمت خوابگاه که اومدم مقنعمه امو درست کنم ، انگشتم رفت تو چشمم... ! ابلهناراحتخنده

از اونجاییکه ناخنای دست من همیشه بلنده ، تا پنج دقیقه ی اول که اصلا نمیتونستم با چشم چپم ببینم و حسابی ازش اشک میومد . ناراحت بعد از کلی که دستمال رو چشمم نگه داشتم بهتر شد تااینکه رسیدم خونه و گرفتم خوابیدم ...

از خواب که بیدار شدم دوباره ریزش اشکها شروع شد و ده دقیقه خوب بود ، پنج دقیقه یه ریز اشک میومد ازش . ناراحت بقول اینیکی چشمام چپ شده بود که با اونیکی راهی دکتر شدم ! اینقدر تو راه اخم و تخم کرد که داشتم دعا میکردم : خداکنه دکتر بگه چشمت یه مرگش شده ؛ تا بلکه یه کم خیالش راحت شه که بیخود این همه راه نیومده . :|

وقتی رسیدیم تو مطب خنده ام گرفته بود که الان باید برم پیش دکتر بگم : انگشتم رفته تو چشمم ... ! خنده

خداروشکر چیز مهمی نبود و فقط چشمم خراش برداشته بود و برام یه سری قطره تجویز کرد . مژه

یکشنبه (12/02/95) :

روز معلم بود و از اونجاییکه یکسره گوشیم سرکلاسها زنگ میخوره ، جریمه شده بودم که کیک درست کنم و ببرم . نیشخند با کلی استرس از شب قبلش دوتا کیک ، یکی وانیلی و یکی کاکا‍ئویی درست کردم و متاسفانه وانیلیش از اونجاییکه قالبش کوچیک بود و سرریز شده بود ، از قالب درنمیومد . به همون کیک کاکائویی اکتفا کردم و با خامه و پودر لبو تزیینش کردم و راهی دانشگاه شدم . عینک

ساعت اول، آزمایشگاه داشتیم و کلی عکس با استاد گرفتیم و بعد از کلاس همگی رفتیم اتاق مدیر گروه ( که استاد اصلیمونه ! قلب) . به نظرم بهترین استاد روی زمینه و وقتی ما رو دید هممون رو به اتاقش دعوت کرد و یکی رو فرستاد تا برامون چایی بریزه . قلب منم شروع کردم شیطنت کردن و کلـــــــــــــی سر به سرش میذاشتم ؛ استادمم از خنده غش کرده بود از چشماش اشک میومد .قلببغل

بعد از کلی عکس و فیلم که باهاشون گرفتیم ، باقی تیکه کیکها رو تو ظرف گذاشتم که هم به بچه هایی که ساعت قبل غائب بودن ( از جمله محمدمهدی ابرو) بدم هم به استاد ساعت بعدیمون . وقتی رفتم سرکلاس ، اول از همه ظرف کیک رو جلوی استاد گرفتم که برداره ولی استاد فکرکرد که همه اش برای اونه و هی اون ظرف رو میکشید سمت خودش هی من ! خنده آخرم روم نشد بیشتر مقاومت کنم و بیخیال شدم ؛ حالا محمد مهدی هم ول کن نبود و هی میگفت من کیک نخوردم ! کلافه

مابین کلاس موضوعی پیش اومد و استاد فهمید که خودم کیک رو درست کردم و شروع کرد ازم تعریف کردن که یهو وسط حرفش پریدمو با نیش باز گفتم : تازه قورمه سبزیم بلدم درست کنم ...!!! نیشخند

یهو کلاس از خنده منفجر شد و استاد هم گفت : دیه به زبون دیگه ای نمیتونستی بگی که شوهر میخوای !!! قهقهه

بعد از کلاس، تیکه کیکی رو که برای یکی دیه از استادها کنار گذاشته بودم و دادم به محمدمهدی که قبلش نشکنه ! چشمک

چند روز بعدش دوباره ستاره جریمه شد و کیک به دست پا شد اومد سرکلاس و ازاونجاییکه مثل من کیک رو نبریده بود ، استاد منو حسین رو فرستاد بالا که هم یه سری ظرف بیاریم هم چایی بریزیم ! ( کلا دانشگاه که نیس پیک نیکه ! نیشخند)

بعد از اینکه چایی ها رو تعارف کردم و به کمک ستاره کیک رو تقسیم کردیم و خوردیم، آخر کلاس طبق قولی که به مستخدم اونجا داده بودم ، با حسین رفتیم که ظرفها رو بشوریم و بذاریم سرجاش ! خنثی

حسین که همچنان با کیک توی دستش داشت بازی میکرد و میخورد ، منم پای ظرفشویی ظرف میشستم که صدای حسین دراومد. خنثیابرو هی میگفت بدو و عجله کن و پشت سرم هی غر میزد ؛ تااینکه بچه پررو بهم گفت تا سه میشمارم ، اگر تموم کردی شستنشونو که هیچی واگرنه میرم بیرون و در رو روت قفل میکنم ! عصبانیمنم بی اهمیت به کارم ادامه دادم که بعد از گفتن : سه ، رفت بیرون و در رو روم قفل کرد .تعجب ولی تا شروع کردم به جیغ جیغ کردن ترسید و سریع در رو باز کرد ...از خود راضی

 *سرکلاس تئوری ادبیات معمولا یه جلسه درمیون فیلم زبون اصلی میدیدم و اون کسی هم که فیلم می آوورد از قبل خودش فیلمو میدید که اگر مشکلی داشته باشه ، فیلم رو رد کنه . نیشخند

اونروز ستاره ی فلان فلان شده فیلم ( یکی از آثار پوشکین ) اوورده بود و ازاونجاییکه من به پرده ی نمایش و دنگ و فنگهاش واردم، منو نشوند پشت لپ تاپ و بقیه ی بچه ها و استاد نشستن روبه روی من و رو به پرده ! یول

ستاره از قبل بهم گفتش که فیلمش هیـــــچی نداره و خیالم راحت باشه . زبان ولی از ب بسم الله فیلم ، صحنه هاش شروع شد و منم به جای اینکه فیلمو بزنم جلو ، هول کرده بودم و از خجالت سرمو پشت لپ تاپ قائم کرده بودم که محمدمهدی و حسین که روبه روم نشسته بودن ، منو نبینن ! خجالت

تااینکه یه صحنه ی کوتاهی اومد که دربردارنده ی تمام صحنه ها بود !!!قهقهه از خجالت داشتم آب میشدم و سرمو آروم از لپ تاپ اووردم بالا که ببینم کسی متوجه شده یا نه ؟ دخترا که داشتن در گوش هم حرف میزدن و آروم آروم میخندیدن ؛ حسین هم همینطور که میخندید سرشو با گوشیش گرم کرده بود تااینکه چشمم خورد به محمدمهدی !خنثی با یه غیظ و غضبی نگاهم میکرد که انگار تقصیر منه ! ناراحت تا نگاهشو دیدم ترسیدم و از جام پریدم و رفتم ردیف جلو نشستم . آخر کلاسم به استاد طوریکه همه بشنون ، گفتم : من این فیلم رو خودم ندیده بودم و در جریان محتوای فیلم نبودم . عصبانی

همین موضوع رو داشتم برای فرزانه و پریسا ( دوتا از ورودیهای آخرمون ) با عصبانیت تعریف میکردم و به ستاره بد و بیراه میگفتم که پریسا با خنده گفت : اینکه خوبه ! من جلسه ی پیش سرکلاسمون یه فیلمی آووردم که خودمم ندیده بودم و اینقدر صحنه داشت که وقتی اینیکی صحنه رو رد میکردم ، میرفت صحنه ی بعدی !قهقهه وقتی بهش گفتم : خب چرا ندیدی از قبل فیلم رو ؟ گفت : آخه نویسنده ی فیلم داستایوفسکی بود و ازاونجاییکه ریش داره ، فکرنمیکردم همچین فیلم نامه هایی بنویسه ! خنثیخنده ( اونوقت به من میگن : خنگ ! چشم)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٥/۳ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


ترم سوم کارشناسی :

جمعه ( 27/06/94 ) :

عروسی عطیه دعوت بودم و طبق معمول زحمت موهام افتاده بود گردن شیما و از اونجاییکه وضع روحی خوبی نداشت ، زیاد اذیتش نکردمو فقط یه ساعت رو موهام کار کرد و با اتو صافشون کرد . مژهقلب ( مشت مشت موهام میریخت و اونجا بود که فهمیدم چرا میگن نباید از اتو مو زیاد استفاده کرد ! ناراحت )

 یه پیرهن ساده و کوتاه با ساپورت و کفش پاشنه بلند ( که تماما مشکی بود ! عینک) پوشیدمو موهامو باز گذاشتمو دوتا گل سر صورتی هم بهشون زدمو با یه آرایش ملیح مشکی- صورتی راهی تالار شدم . مژه

وقتی لباساموعوض کردم و وارد سالن شدم اولین کسی رو که دیدم مامان عطیه بود . قلب چقدررر عوض و خوشگل شده بود . تعجب لباسشو براش فوق العاده دوخته بودن و بعد از سلام و احوال پرسی سمت میزی اشاره کرد بشینم که یکی دیگه از دوستای عطیه هم اونجا نشسته بود . اسمش فهیمه بود و خداروشکر دختر خونگرمی بود و نذاشت تنها باشم تو تالار . قلب

چشمم خورد به شاسی بزرگی که عکس آتلیه عطیه و شوهرشو روش زده بودن . تقریبا آرایشش ساده بود و براش لنز گذاشته بودن . کلی تو دلم قربون صدقه اش رفتمو براش آرزوی خوشبختی کردم . :(

مثه شب عقدش ، آهنگ نذاشتن و این خودمون بودیم که مجلس رو باید میچرخوندیم .بنده ی خدا مامان عطیه هم برای اینکه سوت و کور نباشه هی دست منو میکشید که برم وسط و بدون آهنگ و فقط با صدای دست زدن نامرتب و شل و ول مهمونا ، با عطیه برقصم (!) و خب منم دست رد به سینه اش نمیزدم و انجام وظیفه میکردم ...نیشخند

مهموناشون یه سری آدم بودن که از عروسی اومدن فقط قصدشون لباس خریدن و آرایشکاه رفتن بود . ابرو نه دستی نه شوری نه شوقی ... هیچی ! چشم یعنی اینقــــــــــــــــدر من اونشب جیغ جیغ کردمو زدم رو میز که اگر تو زمین فوتبال برای هرتیمی اینطوری تشویقش میکردم ، رد خور نداشت که میبرد بهمم یه پولی میدادن .ابله

بعد از شامم بابام اومد دنبالم و برگشتم خونه ... ( اون سه شنبه ای که گفتم برام خیلی خسته کننده بود (14/02/95) همون روز بود که اتفاقی عطیه و مامانشو دانشگاه دیدم و عطیه برام گفت که جهیزیه اشو جمع کرده و برگشته خونه ی باباش !!! اونروز من تا شب داشتم گریه میکردم و به حال و روزگاری که این دوسال عطیه گذرونده و تااونموقع دم نزده بود ،اشک میریختم ! براش دعا کنید که هرچی خیرشه براش پیش بیاد ... )

*خداروشکر سال تحصیلی که گذشت از پارسال برام بهتر بود هم از لحاظ درسی هم روابطم با بچه ها و اساتید خیلی صمیمی تر شد . لبخند

از بیست و یکم شهریور کلاسامون شروع شده بود و هیچکدوممون از بچه ها حتی از شهرهاشونم نیومده بودن و کلاسایی بود که بخاطر ما کنسل میشد . نیشخند روز اولی که رفتم یونی ، درست یه هفته بعدش بود و بااینکه کل بچه ها اومده بودن مشهد ولی از اونجاییکه حال کلاسا رو نداشتیم به تک تک زنگ زدیمو بازم کلاسا کنسل شد . نیشخند ( اما خداییش پیشرفت خوبی از هفته ی قبلش کرده بودیمو فرقش این بود که بچه ها همه اشون مشهد بودن و کلاس کنسل شد ! خندهزبان)

حرف از انجمن علمی شده بود که هرکی میخواد عضو بشه بره اسمشو رد کنه و از اونجاییکه میدونستم سجادم عضو انجمنه بیخیال شدم تااینکه یه روز بعد از کلاس حسین ( یکی از پسرهای کلاس ) اسم منو با هما و فرزانه و بعضی از بچه های دیه ، برد که بریم اتاق انجمن ... تعجب منم وقتی بهش گفتم که : منکه عضو انجمن نیستم ! به هما اشاره کرد و گفت : ایشون اسمتونو رد کردن ! عصبانی

تا کی به هما فحش میدادم و تنها توجیهش این بود که : ما که تو پیست دوچرخه و خریدهامونو ... باهمیم ؛ خو با خودم گفتم که اینجا هم باهم باشیم خوش میگذره ...!خنثی

دبیر انجمن محمد مهدی شد و روز هفتم مهرماه هم جلسه ی معارفه برای ورودیهای جدید (94 ) بود . یولبا تمام استرسی که بچه ها داشتن ، خداروشکر خوب پیش رفت و ورودی جدید تعدادشون خیلی زیاده و متاسفانه پدر یکی از دانشجوهای دختر همین ورودی هم ، تو حادثه ی منا کشته شد ... :(

*زهرا هم یه چندباری اومد دانشگاه که یا درس میخوندیم یااینکه با هم میرفتیم بیرون ؛ یه بارم با زهرا و عطیه و فرزانه رفتیم پارک بانوان پارک ملت :عینک

به ترتیب از کفش جلویی به عقب : کفش من ، زهرا ، فرزانه، عطیه ( یادم رفته تو چی میگفتی ؟! )


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٤/۱٢ ] [ ٥:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]


29 نمایشگاه بین المللی کتاب تهران :

فرزانه و آرزو و سما و حسین ( بچه های کلاسمونو میگم ) یه روزه راهی نمایشگاه کتاب تهران شدن و وقتی برگشتن ، اینقدر با آب و تاب تعریف کردن که آب دهنم راه افتاد . خوشمزه به منم گفته بودن که تو هم بیا ولی چون نیمه ی شعبان میخواستم با مرجان برم قم ، امکانش نبود و دیگه غیبتهام سر به فلک میکشید .ناراحت

تا اینکه وقتی تعریف کردناشونو عکسهای نمایشگاه رو شنیدم و دیدم فکری به سرم زد که قم رفتنمون رو چند روزی بندازیم جلو و سر راه یه سر به نمایشگاه هم بزنیم .از خود راضی آخه امسال مهمان ویژره ی نمایشگاه روسیه بود و واقعا حیف بود که نرم .عینک

خلاصه سرتونو درد نیارم ؛ این شد که یکشنبه 19/2/95 ساعت 9 شب با یک ساعت و نیم تاخیر راه افتادیم سمت تهران . لبخند

تو راه خداروشکر رو پای مرجان خوابم برد و زیاد خسته نشدم و ساعت 11 ظهر هم رسیدیم تهران و تو همون ترمینال یه بلیط برای ساعت 5 عصر به مقصد قم گرفتیم و وسایلامونو تو تعاونی 17 گذاشتیمو راهی نمایشگاه شدیم . عینک

سیستم مترو تهران به کل با مشهد فرق میکنه . از بلیطهاش بگیر تا خطشو ... چشم مشهد همه اش یه خط بیشتر نداره و تو فقط باید حواست باشه که یوخت به جای اینور خیابون اونور سوار نشی ( هرچند که خود من گاها چندباری همینشم قاطی کردمو اشتباه سوار شدم .نیشخند ) ولی مترو تهران برای منو مرجانی که ده دوازده سالی بود ازش دل کنده بودیم ؛ یه کم گیج کننده بود . کلافه

تا اومدیم وارد خط کهریزک بشیم ؛ یه عالم آدم از زیر گذرش ریختن بیرون از اونجاییکه منو مرجان فقط داشتیم خلاف جهت میرفتیم ، خندمون گرفت و تا اومدیم برگردیم ، اینقدر ضایع بودیم که یه مامور نیروی انتظامی با خنده اومد جلومونو گرفت و مطمئنمون کرد که داریم درست میریم. نیشخند

هنوز به شهر آفتاب ( ایستگاه نمایشگاه ) نرسیده بودیم که وسط راه پیاده امون کردن که با خط بعدی بریم .ابرو اولش سعی کردم از روی نقشه ی روی دیوار ، خط بعدی رو بفهمم و وقتی ناامید شدم ، به اولین کسی که رسیدم ، پرسیدم . یه پسر جوون با قد و هیکلی دوبرابر من و چشمای رنگی بود که وقتی باهات حرف میزد به چشمات خیره میشد و درکمترین فاصله باهات وا میستاد .

بنده ی خدا آدرس اشتباه داد بهم و وقتی ازش تشکر کردم و دور شدم ، بعد از چند دقیقه دوباره اومد سمتمو تو همون فاصله ی یه وجبی به من واستاد و شروع کرد به تصحیح کردن حرفش . خندم گرفته بود . از یه طرف موذب بودم که اینقدر جلو واستاده از یه طرف اینقدر قدش بلند بود که باید سرمو تاجاییکه جا داشت بدم عقب تا ببینم تو اون همهمه میخواد چی بگه . ( نمیدونم شاید من اشتباه میکنم و بقولی اُمُلَم ولی ارزشهای غربی خیلی زود داره جای خودشو باز میکنه تو کشورمون ! )

خلاصه بعد از کلی این در اون در زدن ساعت 12 رسیدیم به محوطه ی نمایشگاه و از اونجاییکه همه تو صف ماشین برقی نمایشگاه بودن که برسونتشون دم غرفه ها ، منم به هوای اینکه حتما خیلی دوره ، وایستادم که مرجان میره راه غرفه ی بین المللی رو میپرسه و طرف به تیکه میگه : تا اونجا پنج دقیقه بیشتر راه نیس و تمام اوناییکه میبینین تو این صفن ، معلولن ! خنده

نمیخواستم کمترین زمانم از دست بدم و دوست داشتم هرچی سریعتر برسم به غرفه ها . بعد از کلی این در اون در زدن ، پیدا کردیم و همون اولم چند تا روس رو دیدم که سرشون شلوغ بود و رو پاشون بند نبودن . قلب اولش هنگ بودم و هول کردنهای مرجانم مزید بر علت شده بود که یه جا واستمو فقط کتابها رو نگاه کنم .

نزدیک غرفه ی ماکت و سوغاتیهای روسیه که شدم ، چشمم به یه مرد روس افتاد به نام ایوگِی . قلب بعد از کلی استخاره کردن راضی شدم سر حرف رو باهاش باز کنم و روسی بحرفم که اونم با کمال میل از غرفه اومد بیرون و شروع کردیم حرف زدن . قلب اولشو بااین شروع کردم که دانشجوی سال دومم و از مشهد میام و ... که آخرشم یه عکس یادگاری باهم گرفتیم و ایوگِی بهم گفت که خیلی خوب روسی حرف میزنم و وقتی اینو شنیدم ، نیشم تا بنا گوشم باز شد و خستگی پونزده ساعت راه از تنم در رفت . نیشخند خیلی دوست داشتم باهم بیشتر حرف بزنیم و درارتباط باشیم ولی حیف که تلگرام نداشت و درکل بازار تلگرام تو روسیه مثه ایران گرم نیس . ناراحت

بعد از ایوگِی با خانوم دیه که از همشون سرش شلوغتر بود ، حرف زدم . تنظیم کننده برنامه های هر روز نویسنده ها بود و خیلی دوست داشتنی بود و بین حرفامون به فارسی قربون صدقه اش میرفتمو نمیفهمید دارم چی میگم .خندهقلب بهم یه بروشور داد که برنامه های هرکدوم از نویسنده ها رو زده بودن . یول

اون روز هم نوبت این نویسنده بود :

برنامه از این قرار بود که هرروز یه نویسنده ی روسی میاد نمایشگاه و بعد از معرفی خودشو اثرش نوبت بعدی میشه . ما بین این برنامه ها ، برنامه های دیگه ای هم مثل نمایش بچه های دانشگاه الزهرا و... بود که همین نمایش اونروز خاطره ای شد برام .خنده

موقع اجرای نمایش یه پسره اومد رو صندلی کنار صندلی من نشست و از اونجاییکه روسی هیـــــــــچی متوجه نمیشد ، شروع کرده بود به مسخره بازی درآووردن و ترجمه کردن . چشم اولش خندمو کنترل کردم و صدااشو نشنیده میگرفتم که پررو نشه تااینکه برگشت بااشاره به یکی از بازیگرهای دختر تئاتر که نقش یه مرد رو بازی میکرد ، گفت : تاحالا ندیده بودم دیش داش رو با کفش پاشنه بلند بگوشن که حالا دیدم . تعجب هنوز حرفش تموم نشده بود که چشمم خورد به کفشهای پاشنه بلند دختر که گویا یادش رفته بوده عوض کنه و این شد که ترکیدم از خنده و فقط تا جایی که میتونستم رومو از پسر برگردونده بودم که نفهمه اما نشد ... قهقهه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/۳/٤ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مهشید ] [ نظرات () ]